شرمندگی یک مرد

داشت می خندید اما کاملا مشخص بود که برای شکسته نشدن غرورش می خنده، می خواد شرمش رو با خندیدین تصنعی ماست مالی کنه....نزدیک یک ماه بود که دیگه سر کار نمی رفت..یه پراید چرخید داخل کوچه، نگاش برگشت سمت بچه هایی که با دوچرخه هاشون مسابقه می ذاشتن، انگار دنبال کردن این صحنه براش یه مفّری بود تا از یه خجالت زدگی فرار کنه

انبارمون تو یه کوچه مسکونی نو ساز بود، نه کامل مسکونی بود نه می شد گفت غیر مسکونی.آقا هادی همسایه کناریمون بود، هر موقع می اومدیم برای بردن یا تخلیه کارتن ها اجناس معمولا چشمون تو چش همدیگه می افتاد، من زیاد میونه ای نداشتم، وقت خونه اومدن یا از خونه رفتن یه سلام و علیکی می کرد و می رفت، هیچوقت ندیده بودم که وایسه و صحبت کنه، یه ته مایه های غرور تو نگاهش بود، حسم این بود که وقتی با کسی می شینه از کار ما بدو بیراه می گه، مثلا چرا اینا اینجارو تخلیه نمیکنن،مگه اینجا تجاریه که هی میرن و میان و بار جابجا می کنن.تازه یادم افتاد، این حس من زیاد هم بی پایه نبود، یه بار حسین آقای میوه فروش سر کوچه، یه مختصر گوشه ای بهم داد، با خنده بهم گفت:ماشالاه وضع کارو کاسبی خوبه دیگه، انبار و خالی نکرده باز پر می کنید.

گفتم: خدا رو شکر، بد نیست، یه بخور و نمیری در میاد.این جمله عادت شده بود، یادم نیست از کی یاد گرفتم اما نمیدونم چرا همیشه نگران بودم که اگر بگم آره خوبه، مبادا از کار و کاسبیم کم شه، خدا رو شکر بهتر بود.

حسبن آقا میوه ها رو کشیده نکشیده گفت تا کی اینجایین، سال آینده هم می مونید اینجا گفتم آره فعلا که هستیمف با خنده گفت خدا به داد آقا هادی برسه.گفتم چطور مگه، گفت هیچی.اینجا بود که دو زاریم افتاد، حتما رفته چیزی پیش ازمیوه فروشه گفته، چه میدونم گلایه ای، حرفی..

واساد کنار وانته، دو تا کارگر داشتم خالی می کردن، خودم و شریکم داشتیم فاکتور ورود و خروج جنس هارو تطبیق میدادیم و آمارشون رو می گرفتیم.اومد یه سلامی داد واساد کنارمون، باهاش گرم گرفتیم.فکر نمیکردم آدم خنده رویی باشه، هر چی می گفتیم یه خنده می کرد و سورتش رو از صورتمون بر می گردوند، دوباره بر میگشت سر حالت عادیش.

شریکم شروع کرد به گلایه و ناله از وضع بازار و قیمت ها،اینکه چیزی نمی مونه تهش.داریم حمالی بقیه رو می کنیم و کلامون پس معرکس.نمیدونم شریکم پرسید یا اون گفت، شنیم گفت یک ماه سر کار نمیره، کار سابقش تموم شده، مسئول پروژه به بهانه اینکه دیگه کاری نیست عذرش رو خواسته.


پسر کوچولوی آقاهادی داره توی ورودی کوچه با دو تا بچه دیگه دوچرخه سواری می کنه.یه چشش به اونه یه چشش به دهن شریکم.شریکم حواسش جای دیگس انگار، هر چنددیقه یبار دوباره می پرسه چند وقته کار نمیکنی؟اونم با یه حالت شرمندگی همون پاسخ رو تکرار می کنه.

شریکم هنوز متوجه شرمو خجالت اون نشده، هی داره از مشکلات اقتصادی می که:آره دیگه این زمونه خیلی سخته، این همه که ما می دوویم سنار و سه شاهی تهش نمی مونه، فقط خرج خورد و خوراک میشه، نمیدونم این چند وقته چطور تو خونه موندی،زندگی خرجش بالاس،شمام که دیگه متاهل هستی و دیگه بدتر.

بیچاره هادی، مثل این مشت زن هایی بود که گوشه رینگ گیر کرده، این شریک ماهم دانسته یا ندانسته داشت می کوبید تو سر و صورت غرورش.خب پدر آمرزیده می بینی رنگ و روش داره سرخ و سفید میشه، حالا چه نیازیه اینارو تکرار می کنی.

هادی اینارو می شنید یه سری به علامت تایید تکون میداد و بعد یه خنده ای می زد، تا از زیر بار سنگینی این حرفا در بیاد.هادی حداقل 15 سال از ما بزرگتر بود

گفتم آقا هادی فکرش رو نکن، بزار یکی دو جا برات سراغ بگیرم،یه کارخونه ای هست مال آشناهاس،یه 200 کیلومتری فاصله داره، اگراحتیاج داشتن خبرشو میدم بهت برو اونجا مشغول شو.برای اینکه ثابت کنه مسافت براش مساله نیست گفت :من عسلویه هم بودم،دویست کیلومتر چیزی نیست.کارای سختم زیاد کردم.فقط کار باشه،برم سر کار.یه لبخند تلخی آخرش زد و من حزن رو تو جمله آخرش به تمام وجودم احساس کردم

پرایده پیچید تو کوچه، پسرش وسط کوچه بود با دوچرخش، رفت سمت سجاد تا از جلوی ماشینه دورش کنه، دور رادور خداحافظی کرد و تا موقعی که ما اونجا بودیم نیومد که بره داخل خونش.

به چشمم شکستن غرور یه مرد رو زیر بار مشکلات اقتصادی دیدم.به قول شریکم این یک ماهه چطور کرده، خدا می دونه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدیه توکلی موید (17/1/1391),سید جواد میرحسینی (17/1/1391),علی زرگری پور (17/1/1391),داناآزاد (17/1/1391),حسین حبیبی (17/1/1391),نرگس شوقیان وصال (18/1/1391),سار امظلومي زاده (18/1/1391),حسن علی پور (20/1/1391),احسان امینی فر (21/1/1391),سجاد میرزاییان دهکردی (7/3/1391),نرگس شوقیان وصال (13/7/1391),داناآزاد (27/4/1392),داناآزاد (31/6/1396),

نقطه نظرات

نام: احسان امینی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 فروردين 1391 - 12:48

نمایش مشخصات احسان امینی فر

سلام دوست مهربان من
بسیار زیبا و مانا نوشته ای
درود بر قلمت:

در زندگي باران نباش كه
فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛
ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي


@احسان امینی فر توسط داناآزاد Members  ارسال در دوشنبه 21 فروردين 1391 - 14:58

ممنون احسان جان
درست شما درد نکنه،زحمت کشیدی و مطلبم رو خوندی.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.