سگ ولگرد و نمک نشناس

اولین باری بود که همچین کاری رو می کردم، نمیدونم چی شد که توحهم رو جلب کرد، معمولا ًبا دیدن همچین موجوداتی راهم رو می کشیدم و می رفتم، کم هم نبودند.تو هر کوچه خیابونی یه چند تا ازشون دیده میشه شهر بزرگ و کوچیک هم نداره ،اصلا شاید برای همینه اسمشون رو گذاشتن ولگرد.

نگاش خیلی معصومانه بود، وقتی که خواستم از کنارش رد شم دو پاش رو جلوتر آورد و سریع سرش رو گذاشت رو پاهاش، یه زوزه خفیفی از ته گلوش در اومد.شبیه التماسی بود که یکی از دیگری می کرد.معلوم بود که امروز رو نتونسته بود ازمیون آشغالا غذایی گیر بیاره، چشمش به دست رهکذرا بود، شاید یکی بخاطراین بازی معصومانش یه تکه نونی جلوش پرت کنه.

من که چیزی همرام نبود،نه نونی نه خوراکی دیگه ای که بدرد اون بخوره، ایستاده بودم و اینور و اونور رو نگاه کردم، یه مغازه ساندویجی اونجا بود،دلم براش می سوخت از قدیم شنیده بودم این جور کارا ثواب داره، حیوونه ،آفریده خداس.

رفتم سمت ساندویجی، در رو باز کردم یه صدای آهنگ خفیف رپ ایرانی تو مغازه بخش می شد.رفتم سمت پیشخوان، یه پسرهبا موهای چرب و قیافه ی دستکاری شده.پرسیدم سوسیس داری، جواب داد بعله چند تا می خواین، گفتم سه تا بدین.گفت الان آماده می کنم میدم خدمتتون، گفتم خامشو میخام.به صدام یه لحن بزرگمنشانه دادم و ادامه دادم که برای این سکه می خوام، طفلک انگار خیلی گرسنس، یه چند تا بدید بندازم براش ،گناه داره.پسره گفت، آقا ولش کنید، ولگرده و بعد در ادامش گفت بابا این سوسیس بخوره تعجب میکنه ها، سگ ولگرد معدش به آشغال عادت کرده.

آهنگه رو اعصابم بود، همش مزخرف می خوند، حالمو داشت بهم می زد گفتم عب نداره لطفا سرعتر بده.انداخت تو یه کیسه فریزر، چقد میشه، 1000، دادم بهش اومدم بیرون روفتم سمته سگه، باز همون نگاه، اما انگار فهمیده بود چی تو دستمه، پاشد وایساد روی پاهاش.دمشم انگار جون گرفته بود، تکون میداد.از کیسه در آوردم، روکشش باز نمیشد، وسط کوچه با دندون گوشش رو پاره کردم بقیشو با دست جدا کردم ازش، خیلی بی صبری می کرد، انداحتم جلوش، اول شروع به بو کردن کرد و با گوشه دهنش گرفت و شروع به حووید ن کرد، دومی رو هم باز کردم دادم یهش ،سومی رو هم.

برگشتم سمت مسیرم، دیرم شده بود، هوا هم تاریک شد.شبش با خودم فکر می کردم سگ هم حیوون بدی نیستا، ای کاش مثلا می شد یه دونشو آدم می گرفت نگه میداشت.آخه شنیدم وفاداره، خوبی آدما یادش می مونه، حتی اگه در حد یه انداختن یه تکه نون جلوش باشه.

چند روز گذشت،اون روز دیر از سر کار در اومدم، هوا تاریک شده بود، خونم از محله های پایین شهر بود، تو این شرایط اقتصادی بهتر از اینش رو نمی شد گرفت، یه اطلاق 2 در 3 که سه /چهارمش رو فقط کتاب و وسیله گرفته بود.

به همون کوچه رسیدم، رد که میشدم دیدم دو تا سگ اونجا نشستند تو سکوت و تاریکی، احساس کردم یکیش همون سگی بود که قبلاً براش سوسیس گرفته بودم، یه لحظه ناخودآگاه واسادم نگاه کنم، دیدم سگ غریبه پا شد و شروع به خرناس کشیدن کرد، نمیدونم چی شد در یک آن به سمتم حمله ور شد.از سگای ولگرد بعید بود، چون همیشه یر دست و پای رهگذرا بودند و بیشتر موقع ها مورد آزار اذیت.تا جلو اومد یه لگد به سگه زدم، شروع به پارس کرد.سگ دومی، همونی که با دستم غذا داده بودم بهش انگار که یه مهاجم رو جلوش دیده، اونم حالت تهاجمی گرفته بود، گویی می خاست از دوست جدیدش حمایت کنه و علیه من حمله!

از سر و صدای سگا چند تا از کسبه که هنوز هم سر کارشون بودند و مغازه هاشون باز بود بیرون ریختند ،یکیشون با یه چوبدستی اومد و یا سر و صدا کردن خواست بترسونتشون،و ظاهرا این کارش نتیجه داد.زیر لب داشت بد وبیراه به شهرداری می داد: صد بار گفتم این آت و آشغالارو بیاین جمع کنید ،نذارید جمع شه، انقد سگ و جونور ولگرد جمع نشه اینجا، صاحاب نداره که.

یه آشنایی دیدم ،همون پسره ساندویجیه، گفت: آقا دیدی اینا ولگردن، فکر کردی از اون سگ های اصلین که یه بار نون بندی بهشون، محبتت تو چششون باشه ،اینا هر دیقه از یکی نون می گیرن، یه مدتم دم تکون میدن براش، روز بعد که یکی دیگه غذا داد بهشون، قبلیا رو یادشون میره.ولگردن دیگه.

راه افتادم سمت خونه.حرفای پسره ساندویجی رو تو ذهنم مرور کردم،ولگرد ولگرده، هر چقدم بخای محبت کنی باز، وگرده!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

آرزو اسمعیل زاده (14/1/1391),هادی هادوی (16/1/1391),نرگس شوقیان وصال (17/1/1391),داناآزاد (27/4/1392),داناآزاد (31/6/1396),داناآزاد (24/8/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 فروردين 1391 - 12:59

نمایش مشخصات هادی هادوی @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.