عامه پسند

مینویسم به نام روان و قداست آن که هر جسمی را می لرزاندازگناهان،آرام خوابیدم و دیر، گویی که بوم های وحشی جنگل های گیلان به خواب میروند با دردی عمیق به تیزی عشق و اشکی پرچگال به سنگینی کفرآور تقاص ،هیچ نمی تواند درد مرا التیام بخشد همچون نوحه سرایان بداهه گوی عاشورا میگریم و هیچ نیست که مرا از غبار سخت تردید و از لبه ی دلهره آور فریاد در باتلاق خاموشی خفه کند ،او که گویا خویشی جسور و کنجکاو است از درونم شعله میکشد و میسوزاند لبخندم را بر پوست انسانی ،جنون ناخودآگاه مرا پرتاب میکند به خیال بافی های کذایی درست و حقیقت دلهره آور مرا پیش میکشد به آغوش دروغ و اینک این جدالیست که بزرگترین خود را بر هم میزند .تو بگو لویی عزیز با اشک های شبانه ام چه کنم ؟؟؟؟؟
همه ما به طبیعت درون خود بازمی گردیم،آری،با یاوه گویی های این طبیعت ناخواسته چه کنم ؟؟
وقتی که ما انسان ها ربات گونه سایه هایمان را به تعقیب یکدیگر می فرستیم،ووجدان را رها می کنیم،با انعکاس اعمالمان چه کنیم؟؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

رضا فرازمند ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (21/4/1399),حسن ایمانی (21/4/1399),هادی هادوی (21/4/1399),طراوت چراغی (21/4/1399),طراوت چراغی (22/4/1399),محدثه رضایی زاده (22/4/1399),رضا فرازمند (31/5/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.