از نسل حوا از جنس آدم

رودر روی آیینه ی قدنمای قدیمی با قاب چوبی و تراشیده شده و رنگین، تصویر پسرکی درونش پاشیده غمگین. پسرک رو ممیشناختم، هم خوب بود و هم بد، صبور بود و خودسر. . پسرک در کیلومتر هجده سالگی خیره بودش به خویشتن خویش. گوش داده بودش به نجوای بیصدا و خاموش روح درونش. نفسی از سر حسرت کشید، شیشه ی تصویر آیینه از آه... بخار زدش و چهره ی مغرورش رو مات و مبهم کرد، پسرک شروع کرد با خودش حرف زدن، مخاطبش خدا بود، انگاری از دست پرسش های بی جوابش عاصی بود، زد به سیم آخر، از سر بی تجربگی و شایدم غیض و لجاجت حرفهایی زد که نبایست میزد...
پسرک در سکوت سنگین خونه رو در روی تصویر خودش جلوی آیینه گفت؛ خدا جون من یه سوال دارم، همه ی آدما یه خدا دارن، اما خداشون مث تو نیست. اونا به اسم تو قسم دروغ میخورن ولی بعدش برخلاف ندای وجدانشون دست به هر رفتار و کردار غلطی میزنن و بعد سراپا ادعای خداشناسی و با خدا بودن میکنن، اما من نه نماز بلدم بخونم نه اینکه جانماز آب بکشم. در عوض از وجدانم و ندای درونم اطاعت میکنم، الانشم راستش رو بخوای خیلی عذاب وجدان دارم، چپن چون با چندین تا از دخترای هم سن و سال خودم توی شهر دوست و آشنا شدم و تا هر کدوم بهم گفتش که ؛ عاشقتم دوستت دارم" سریع دلم رو زد و رهاش کردم. خدا جون من دل شکستم. من خیلی عوضی هستم. ولی آخه.... خب من دو سال آزگار هر روز چند نوبت رفتم سر کوچه شون تا بلکه یک نظر ببينمش، ولی نیست که نیست، انگاری آب شده رفته زمین. میدونی که کی رو دارم میگم. همونی که چهارده پانزده سالگی هم مسی مسیرم بود و چشماش از همه درشت تر بود ، آره همونو میگم. یادته دوسال هر روز دو نوبت بایستی میدیدمش ! اگه چشماش رو نمیدیدم روزم شب نمیشد. . ولی الان دو سال میشه که ندیدمش. رویای محال شده واسم. فقط یه نظر مثل یه رهگذر چشماش رو ببینم برام کافیه. قول میدم دل هیچ دختری رو نشکنم، انسان خوبی بشم و.....
سکوت
پسرک بیکباره به نقطه ای نامعلوم خیره ماند و ماتش برد و غبار اندوه بر چهره اش نشست، تکیه زد به ستون چوبی خانه و با خودش گفت ؛ پسر خول شدی؟ داری با کی حرف میزنی توی آیینه؟ پسر هجده سالته، دیگه بزرگ شو... واقع بین باش. خانه خالیه و کل شهر یک متر و نیم برف نشسته اون وقت داری مث ديوونه ها با خودت حرف میزنی؟ نه، خب داشتم با خدا حرف میزدم ..
خدا؟
کدوم خدا؟
راست میگی شاید... ببین تتو تو نجواگر روح درون منی و بهم میگی که با خدا حرف بزنم و از طرفی گرفتی یخه ی منو دو دستی و مث خوره داری از درون روح و روانم رو میجوی که چرا دل دخترا رو شکوندم و از این حرفا.... ولی آخه یهو یه شکی به دلم زد. عقلم میگه که این کارا واسه دیوانه هاست . اون دختره رفته از این شهر، و دو سال میگذره ازش.... و یا که اصلا کو؟ کجاست خدا؟ پس چرا جوابمو نمیده؟ من خودمو سرکار گذاشتم، و یک عمره دارم با عقاید و نجوای احساسات درونی ام پیش میرم ولی دیگه بسه، بایستی تغییر کنم، بتلغ بالغ و عاقل بشم.. بزرگ بشم.
نه..... دارم اشتباه میکنم و کفر میگم شاید.... نمیدونم ... گیج شدم، اصلا یه راه حل خوب دارم واسه حل این مشکل یه راه حل احمقانه و غیر ممگن. اما خب فرض محال که محال نیست. هست؟ خب واسه اینگه یه عمری خیالم راحت بشه و اسیر دو دلی و شک نباشم برای اولین و آخرین مرتبه تکلیفم رو با وجود خدا در زندگیم روشن میکنم. مثلا یه شرط محال میزارم. خب اگه خدا هست و شرطم رو میشنوه که بایستی اون خواسته ی محالم رو تعبیر کنه تا من تا آخر عمر خاطر جم بشم که اون حاضر و ناظره. خب ببین خدا جون، اگه هستی مثلا یطوری حضور و قدرتت رو ثابت کن ، مثلا ..... بزار یکمی فکر کنم..... مثلا..... بزار ببینم نجوای دلم بهم چه پیشنهادی مطرح میکنه....
اهااا آره...این خوده خودشه.... آره خوب فکریه...خدا جون اگه حاضر و ناظری لطفا محال ترین آرزو و رویای م منو تا بیست دقیقه دیگه تعبیر کن....
عجب شرطی گذاشتم..خخخ محال ممکنه. چون خب من که توی خونه هستم و از طرفی هم تا بیست دقیقه ی دیگه هم هیچ جایی نخواهم رفت، پی پس چطور خدا میخواد منو به رویای محالم برسونه؟ خب معلومه که نمیتونه. .
اصلا بهتره از فکر اون دختره با اون چشمای درشتش در بیام... بایستی فراموشش کنم . ولی آخه من بی اون و بی چشماش میمیرم... از طرفی هم الان دو سالی میشه که حتی یک نظر هم ندیدمش. و حتی زمانی که میدیدمش فقط ده جمله با هم حرف زده بودیم . اون اصلا منو فراموش کرده ، طی این دو سال من قدم قد بلندتر و بزرگتر شدم و عمرا منو نمیشناسه. آه ه ه....
در همین لحظه صدای زنگ خانه سکوت خانه را جر داد.... دوستان پسرک آمده بودند و آنها با هم به مرکز شهر برفی و تعطیل رفتند تا بلکه نانوایی پیدا کنند که آرد برای پخت نان داشته باشد زیرا طی یک هفته ای که ار بارش برف میگذرد شهر حالت اضطراری و تعطیل پیدا کرده و تمام خیابان ها و مسیرها مسدود هستند،
بیست دقیقه از آرزویش نگذشته بود که پسرک در گذر از خیابان ساکت و برفی در اسفند 1383 رو در روی دخترک چشم درشت ، چشم در چشم دوست قدیمی و گمشده اش خیره گشت به معجزه ی عشق....
پسرک ماتش برد اشک از چشمانش سرریز شد.....
اولین جمله ای که بیصدا زیر لب زمزمع زمزمه کرد این بود؛
خدا من خیلی نوکرتم.....
پسرک رفت و همقدم با دخترک چهلگیس بهار تا که قصه ی هزار پیچ و خم عشقی عجیب و متفاوت آغاز شود .....
پایان شین براری پسرک شهر خیس []

(خداوندا هنوزم نوکرتم. ا کیلومتر 33 سالگی)
( توضیحات ؛ شک چشمانم گواه صداقت و حقیقی بودنِ روایتی هست که خواندید ، فقط میتونم بگم که این یک تجربه ی صد در صد حقیقی من بود در صحنه ی زندگی)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.