پسرخوانده ی رشت

یه بچه ی سر راهی سمت محله ی ضرب ، بعد پل باریک رودخانه ی زَر پیدا شد... .
سالها گذشت، پسرک قصه ی ما خوش صدا و خوش چهره و اهل آواز شد.
اون همه جا جاشه. همه واسش مادرن. کلی هم داداش داره. اما همگی قرضی و رویای پیدا کردن مادر واقعيش ، نه این مادرهای فرضی.
بچه ی سنگ فرش خیابوناست. نداشته هرگز به اسم خونه و سرپناه، جایی. میدونه که هستش بچه ی سر راهی. ولی میسازه و میسوزه نداره اعتراضی ، نیستش از جنس آه، و ناله کردن یا که زجه و زاری. . قد کشید رشد کرد بلطف پرورشگاه، ولی غماش رخنه کرده توی غم نگاش و نفس حسرت و افسوس و آه...
پسرک یه چهره ی آشناست، بودن کنارش واسه خیلی ها آرزو یا که رویای محال و دخترای شهری و قصه ی چشمک و نگاه و عشوه و صدا، .... بعدشم دوستی و معاشرت و ندا و پیام و قرار پ همدم بی کسی های شهر نداره همدما. غرق بی کسی هاست، لبخندای روی لبش فقط یه نماست
معاشرت هاش واسه پر کردن کمبود هاست.
با هرکی جفت میشه از دست بر قضا دقیقا فرداش روز تولدشه. از بس که هدیه گرفته که کل سال تولدشه
بعد گرفتن هدیه، قرار آخرشه.
دل میکنه ساده، میزاره میره مثلل قصه ی پر غصه ی آخر تموم قصه هاست، نقش اون کلاغه که هرگز به خونه نرسیده.
دوستای یکروز ه اش زیاده سر دو روز انتخابش عوض میشه چون سوژه هاش متنوع و رنگارنگ از سفید تا سرخ و سبز و سیاه ست. قلب های شکسته از بی مهری و بد عهدیش زیاده . دلش میخواد نباشه پیاده. . چند قدم رفیقه شفیقه اما سر چهار راه اول پیچیده به راست. اخرشم مسیرا سواس .
یه لشکر دختر از داغ دستش قلب شکسته و اسیر کنج غم هاس. اما پسرک توی هفت تا آسمون رهاست.
قصه های دوستیاش همیشه، بوده با فرجام تلخ یا که قعر و اشک و آشتی، آه و ناله و حسرت و کاشکی....
پسرک رسیده به بیست، توی قلبش جز حسرت یه مادر کسی نیست. بارون میباره و پسرک شب زنده دار قدم میزنه تا گم بشه زیر بارش بارون غصه هاش. خیس میشه همیشه گونه هاش، میشکنه هر بار توی غماش بیصدا. نمیخواد اسیر غم و ماتم بشه، از تکرار غصه های تحمیلی خسته بشه، از شوق زنده بودن و این فرصت ناب زندگی نشه یه وقت یهو سرد بشه از ادمای شهر طرد بشه، توی دره ای به شکل تباهی پرت بشه. پس پسرک میخنده اما بغض لجباز و کهنه نشسته دیگه توی صدا و چشاش. پسرک میگفت به خودش توی آیینه ؛ پسر نشه مشکلات سد راهت بشه، هروقت اگه غصه اومد سراغت، تو داد بزن، جیغ بکش، جیگر این دنیا رو به سیخ بکش . یه سنگ گنده بردار پرت کن سمت دردات. بعدش خنده کن به غمهات.
پسرک با خودش زمزمه میکنه و به کنایه و گلایه از تقدیر میگه؛ زکی! حتی آیینه هم تکیه زده به پشتی. من چی بگم که پشتم کسی نیست و تکیه زدم به خدا بجاش. فقط نمیدونم خدا حواسش کجاست که اینجور غریب و صبور و سر به هواست.

پسرک خیره مونده به خودش توی آیینه ای که قد نماست، آینه ی ایستاده میخکوب تکیه زده به دیوار سنگی. . چارچوب قاب چوبی، تراشیده شده و پر نقش و نگار شده رنگین
. پسرک غزلفروش خیره به تصویری پاشیده غمگین.

روز موعود سرزده رسید و گذشت تا که شب حادثه آغاز شد _
پسرک کوله بارش غم، ته کشیدش صبر، آسمان ابر ، زیر پایش قبر. بارش باران و خلا صبر. گونه های خیس اما زیر چتر .
پسرک سمت محله ی آمین الضرب شد روانه. رسیدش به رودخانه ی زرجوب شبانه . ناامید از زمانه . پل باریک ، آینده تاریک .و...
افسوس... هیچ کس صدای سقوطش را در رودخانه نشنید. همانطور که هیچ کس حرفهای پشت سکوتش را نشنید . .
_____ شین براری
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

شهروز براری صیقلانی ,


نقطه نظرات

نام: شهروز براری صیقلانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 بهمن 1399 - 04:56

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی دوستان بدایه بود و ضعیف. جدی نگیرید. ببخشید که تلخ بود. ولی حقیقی.

در ضمن یادآور میشم که ؛ خودکشی واسه انسان های ضعیف و سست هست. آدمای قوی و حقیقی وامیستن و میجنگن مقابل سختی ها. چه زیبا که روزی برسه که آمار خودکشی این سرزمین صفر بشه. الهی آمین.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.