روزی که یک پسر مَرد شد

در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد
تمام افکارم نخکش شد و تخیلاتم پنبه شد، مگر جزء من کس دیگری هم از همسایگان مانده بود؟ به روشنی قابل لمس بود که اتفاقی بوقوع پیوسته ، و من درب را باز کردم،
زهرا رختشور بود هراسان و مضطرب کمک خواست و میگفت ؛ لوله بخاری آتش گرفته
من هم به سرعت نور شتافتم و زودتر از او ، رسیدم، درب را بست و با عشوه ای دلبرانه پیش آمد، من غرق در سوالی بی جواب شددم و نگاهم به نقطه ای نامعلوم از گلهای روی دامن زهرارختشور به این تفکر فرو ریختم که ؛
در فصل تابستان چه کسی بخاری روشن میکند و اصلا مگر لوله بخاری هم آتش میگیرد؟
وقتی زن همسایه از کاسه سر رفت من مرد نشدم
بلکه نامرد شدم...

بداعه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (21/6/1399),مجتبی زمانی نیشابور (30/6/1399),طراوت چراغی (6/7/1399),

نقطه نظرات

نام: شایسته دولتخواه   ارسال در پنجشنبه 3 مهر 1399 - 17:05

سلام به شما دوست عزیز
تصویری بواقع آشکار از یک اتفاق پنهان را توانسته اید شجاعانه به قلم بکشید . دست مریزاد.
اما؛ به یاد داشته باشید که ذهن جامعه به ************ عادت دارد و هر آنجه را که حتی به واقع نهایت واقعیت باشد و با آموخته های ************ی ذهنی یکسو نباشد نمی پذیرد.
به یاد داشته باشید که نوشتن یک هنر است اما نوشتنی که بتواند مخاطبان شما را تشنه نگه دارد و برای هنر قلمتان سر و دست بشکنند بسیار کار دشواری است .
این را دوستانه عرض می کنم و از آمار بازدید کنندگانتان متوجه قلم شیوایتان شدم هر چند به جز این داستان سایر نوشته هایتان را نخوانده ام ولی وقتی به مخاطبان دو داستان آخرتان توجه کردم متوجه این شدم که بی پروایی نوشتاری خصوصا در خصوص اخلاقیان و برای جامعه ای که قبلا نوشتم ناپذیرا خواهد بود .
این یک تذکر دوستانه است کماکان به این باورم که قلم شیوایی دارید و نوشته های این چنینی برای مردمان خارج از ************ بسیار ارزشمند است . همه سیبهایتان را در یک سبد نیندازید. حیف است . بدرود و مانا باشید.


@شایسته دولتخواه توسط شهروز براری صیقلانی Members  ارسال در یکشنبه 6 مهر 1399 - 03:16

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی بانو درود و احترام . عرض ادب و ارادت. ظاهرا تکه هایی از روح و تنم، شاید هم تعدادی از کودکانم در خانه ی شما هستند. نميدانم چطور سر از آنجا در اورده اند. شاید کسی هدیه داده، شاید در نمایشگاه کتاب تهران با بیست درصد تخفیف خریده آید آنان را. شاید در ایستگاه اتوبوس یافته آید آنان را، نکند زبانم لال، رویم به دیوار، از کتابخانه قرض گرفته بودید و وقتی آوردید خانه، دیگر آنان لج گرفتند و بازنگشتند؟ آری... کتاب هایم بمانند کودکانم هستند، همچون عضوی از اعضای هفت هاله ی نقره فام روحو تنم هستند. برایشان پدر و مادر بوده ام، ماهها برای خلق هریک رنجها برده ام، تا به خلق آنان نایل شوم، برایشان اسم گذاشته ام، شاید رمان گلتیتی را خوانده باشی بانو. اگر سری چاپ نخست باشد، اسمم را بروی جلد معصومش خواهی دید، نام نویسنده؛ شین براری. آری شهروز براری.
بانو پسری ناخلف نیز دارم، توقیف شد پس از سه نسل تجدید چاپ از نشر رستگارگیلان، آخرین بار حوالی میدان انقلاب تهران خبرش را دارم، ظاهرا دستفروشان کتاب کنار خیابان به چهار برابر قیمت پشت جلدش آن را ميخواستند بفروشند. خنده ام گرفته بود، دستفروش دم گوشم زمزمه میکرد ؛ این کتاب واسه خاطر اپيزود نیلیا و پاراگراف معروفش که کابوسی عادی نشون میداد توقیف شد، ممنوعه ست
پرسیدم؛ چرا؟
گفت_ آخه نویسنده ی موزی و زیرکش تمام محتوای کابوس رو استعاره از قتل های زنجیره ای نویسندگان و قتل . *** نوشته بود و بعد از چند سری تجدید چاپ پی بردند...
_____
بانو من آن بار کجم که هرگز به منزل نمیرسم.
_____
راستی ضلع سوم فرسوده ی خانه تان، جای مناسبی برای کودکم با اسم رویادوز نیست. او از پستوی نمور خانه میترسد، از وقتی که دچار تیغ تیز ممیزی شد و 370 صفحه اش را برگ برگ خشکاندند تا به 230 صفحه اش برسانند ، اعتماد به نفسش نصف شد طفل دیگرم. نگاهش عطر گناه کبیره میداد، اما مگر گناه کبیره، عطرآگین است؟ به گمان متصدی ممیزی باید نوشت بوی میداد. (عجبااا) بانو کتاب هاجر را خوانده ای؟ همانی که از آنسوی شهر خیس و خشتی آمده بود، روسری اش را با بغض زیر گلو گره میزد، زیر لب قرقرکنان زمزمه میکرد! ... کتاب مهربانو را چطور؟ دیدی این دکتر شهاب از نشر ارشدان آخرش با اسم کتاب مهربانو دو انبار کاغذ گرفت و غیب شد؟ نه! به گمانم نباید لو بدهم، چون بهاره خانم میگفت؛ پای خودتم گیره شین براری، پس خف. مفهومه؟ من نیز گفتم ؛ بله مفهومه. افسوس که تکدختره مرحوم فهیمه رحیمی، (روحش شاد، و قرین رحمت) بودش. وگرنه به او میفهماندم، خ_ف ینی چه. ولی خب بانو جان من یک نفرم و نميشود به همگی برسم، چون دردهایی عمیق و زخم هایی ناسور نیز دارم، از طرفی هم، بقول استاد محمد حسن شهسواری، چگونه میتوان برنده جشنواره نویسندگی واژه چین" بود، بهترین نویسنده کوتاه دوره بهرام صادقی بود، داستان سوم جشنواره تيرگان تورنتو بود، پنج کتاب بلند چاپ کرده داشت، اما باز منکر شد که نویسنده ام
بانو اما واقعا میگویم من نویسنده نیستم، و نخواهم شد. من از جبر روزگار و تقدیر عجیب دست به قلم برده ام تا واژگان را به خط کنم و بر کاغذی خیمه زنم تا درد زخمهای دو عالم فراموشم شود. من هیچکی نیستم. من در لیست ویکی پدیا انجمن نویسندگان داستان کوتاه، هستم اما نیستم. من در مقاله ی جدید استاد شهسواری با نام ؛ بهترین نویسنده ایران کیست؟ همراه زویاپیرزاد و عباس معروفی هستم اما باز آن من_ این من نیستم.
بانو آخر میدانی ماجرا چیست؟ من گمشده ام. به دنبال خودم بین واژگان میگردم. از شبی که پدر رفت ، مادر پژمرد، دق شد. من نوجوان بودم و ترسیدم، زیرا از عرش به فرش فاصله بسیار و سقوط ناباورانه در سکوت شتابان بود. من آن روزهای غربت ترسیدم، من در پارک غریب خفتن، و دانشگاه رفتن را ترسیدم، من گم شدم بااحترام شین_براری



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.