به یادتم سرباز فصل دو

بی قراریای دلم بیشتر شد. انگاری با یاد اوری شب بیشتر از قبل دلتنگ بهرام شدم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن.
درست یک ربع بعد رسیدم سر قراربا رها وسایه وبعد از احوال پرسی کردن سایه گفت:

_چه عجب بالاخره عروس خانم رسید.

لبخندی زدمو گفتم:

_واقعا معذرت میخوام بچه ها.واقعا میزون نبودم و بدتر از اون یادم نبود کجا باهم قرار داشتیم. وگر نه خیلی وقته دارم تو خیابونا میگردم.

رها که تا اون موقعه سکوت کرده بود ادامه داد:

_به جان خودم قسم بخوای امشب رو خراب کنی خودم پر پرت میکنم. حالا ببین.... بابا بسه دیگه بیا برو خونه ی شوهرت. خستمون کردی. برو نی نی بیار باهاش میخواییم بازی کنیم.

چقدر دلشون خوش بود. با اینکه میدونستم حرفای هیچ کدومشون از ته دل نیس ولی سعی کردم خوب و مهربون امروز رو پیش ببرم.

به سمت پاسارژ حرکت کردیم. از کنار مزون عروس که رد شدیم صبر کردم.

_عاطفه عروس بیا چند وقته دیگه باشوهرت میای نترس.

پوز خندی زدم و دوباره خیره به لباس هاشدم.

_عاطفه.. چیه... چرا خشک شدی؟!

_عاطفه.. خوبی؟!

مغزم دستور حرف زدن رو صادر کرد.:

_بچه ها اون لباس رو میبینید.یادمه یه روزی جلوی همین پاسارژبهرام قول داد اونو برام بگیره. حتی یادمه رفتیم توی مغازه و ادای این دختر و پسری که نامزد میکنن و دنبال لباس عروس میگشتن رو در اوردیم. اون روز خیلی خندیدم. خیلی شیک رفتیم داخل و سراغ لباس عروس گشتیم‌. اونا درست اون خانمه بهمون گفت. میتونم کمکتون کنم‌. بهرام گفت راستش این خانم ما ده تا لباس دیده ولی هیچ کدومو پسند نکرده. شما چیزی براش دارید بعدشم گفت خیالتون راحت پولش مسئله ای نیس. اون روز به زور جلوی خندمو گرفته بودم. خانمه به خیال خودش رفت و کلی لباس بهمون نشون داد. منم کلاس گذاشتم و هیچ کدومو انتخاب نکردم. تا اینکه چشمم به این لباس خورد. وقتی به مهران نشونش دادم. اروم توی گوشم گفت میگیریمش. خانمه خیلی خوشحال شده بود. حتی تا ثبتم رفتیم. خانمه گفتم برای چه تاریخی میخواید؟! من مونده بودم که چی بگیم. تا اینکه بهرام گفت برای ۵ سال دیگه. و دوتای از مغازه زدیم بیرون. یعنی قیافه ی زنه دیدن داشت. ولی نمیدونید چقدر اون روز خندیدیم.
بعد از مزون رفتیم داخل یه پاسارژ که همه ی وسیله هامونواونجا خریدیم.و بعدش رفتیم کافه ی همیشگی تا یه چیزی بخوریم و انرژی بگیریم. پشت میز همون جای همیشگی نشستیم. رها یه شیر شکلاتی داغ سفارش داد که توی سرمای زمستون بهترین انتخاب بود. سایه چایی خورد و منم طبق معمول یه بستی توی هوای سرد زمستون سفارش دادیم.
کافه پاتوق همیشگی ما بود از وقتی همدیگرو شناختیم اونجا میرفتم و کلی خاطره های خوب اونجا داریم.

_من هیچ وقت ساختار بدنی عاطفه رو درک نکردم. تو فصل سرما چیزای سرد میخوره تو فصل گرما چیزای گرم.

لبخندی زدمو گفتم:
_همینه که منو خاص میکنه

۵ دقیقه ای به عکس گرفتن گذشت که سفارشامونو اوردن.

_این برای سایه خانم. این رها خانم و اینم برای عاطفه خانم که با این کاراش خاصه.

تشکر کردیم. احسان با ما توی همون کافه اشنا شد بود. یه پسر قد بلند که موهای صافی داشت و همین باعث میشد جذاب بنظر بیاد. با ما مثل خواهراش رفتار میکرد. تازه نامزد کرده بود و از این بابت واقعا خوشحال بود. احسان درگیر عشق سه ساله ای بود که برای رسیدن بهش کلی تلاش کرد و بالاخره بهش رسید. گاهی وقتا برای گفتن رازاش پیش من میومد و کلی باهم حرف میزدیم. از عشق بی تابم خبر داشت و یجورایی با بهرام اشنا بود. ولی همیشه توصیه میکرد که بهش اعتماد نکنم. اما من لجبازی خودمو داشتم و به حرفاش گوش نمیکردم‌. برام مهم نبود که نظر احسان در برابر مهران چی بود. شاید اینم یکی از دلایلی بود که بهم ثابت شد هنوز منطقم کاملا نشده.
ادامه داستان در فصل بعدی...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نوریه هاشمی ,نرجس اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (11/5/1399),نرجس اکبری (12/5/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 مرداد 1399 - 15:47

نمایش مشخصات نوریه هاشمی خیلی عالی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.