غریب آشنا

#پارت _دوم
زمانی که داشتیم با هم بستنی می خوردیم ، دلشوره عجیبی گرفته بودم؛ آخر قرار بود امروز مامان و بابا از ترکیه برگردند ایران . مامان و بابا هر دو پزشک پدرم پزشک قلب و عروق و مادرم مامایی خوانده بود و من هم رشته تجربی هستم و دارم با عشق برای روزی که پرستار شوم؛ میخوانم .
آنها سمینار داشتند و یک بیماری ناشناخته را کشف کرده بودند . دلم شوری زد و احساس می کردم اتفاق بدی در راه است؛ اما برای اینکه خودم را از آن احساس دور کنم با تیام به بستنی خوردن و حرف زدن وقت گذراندم و فکرم را دیگر مشغول نکردم.
زمانی که به خانه رسیدیم بعد عوض کردن لباس هایم به سمت آشپزخانه رفتم تا برای شام، غذایی تدارک ببینم و تلوزیون را روشن کردم که اخبار نشان میداد. همانطور که داشتم سالاد خورد می کردم با شنیدن آن خبر سرم را سریع بلند کردم و با تعجب به صفحه تلوزیون خیره شدم. چاقو را در ظرف ول کردم و رو به روی تلوزیون ایستادم . با هر حرفش نگرانی و اضطرابم بیشتر می شد. بغض عجیبی گلویم را چنگ زد . پاهایم سست شدند . دو زانو روی زمین افتادم . چشمانم تار شد . با خودم حرف میزدم و تمام آنچه را که دیدم و شنیده بودم را انکار می کردند . همه آنچه را که شنیده بودم درست بود اما باز انکار می کردم .همان ساعت، همان روز، همان هواپیما ، همان سفر به ترکیه به ایران همه وقایق درست بود اما باز هم انکار میکردم و با خودم فکر می کردم شاید پدر و مادر نیامده بودند و سریع به سمت موبایلم پرواز کردم و شماره ی هر دویشان را گرفتم اما خاموش بود .
من بی صدا اشک هایم شروع به باریدن کردند . روی زمین نشسته بودم و به صفحه گوشی نگاه می کردم و اشک می ریختم . فقط یک لحظه فقط احساس کردم ان ها در آن هواپیما نبودند و پدر و مادر شاید خیلی کار داشتند که نتوانستند گوشیشان را شارژ کنند . آری همین طور است با استین لباسم سریع اشک هایم کردم و به سمت آشپز خانه رفتم.... .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ماهرخ قربانی (7/3/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (7/3/1399),طراوت چراغی (8/3/1399),حمید جعفری (17/3/1399),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 خرداد 1399 - 20:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست گرامی
درود بر قلمت و اینکه می نویسی ارزشمند است
اما توصیه من بشما اول از داستان کوتاه شروع کنید و بعد به سمت داستان بلند و رمان بروید.
حکایت این است کسی که تازه گواهینامه می گیرد اول کاری سوار تریلی نمی شود و فعلا با ماشین های سواری کوچک دستش را پر می کند.
نویسندگی هم همینه اول با داستانک شروع کن، دستت پر شد برو سراغ داستان کوتاه، دوباره هواستی بری مرحله بعد برو سراغ داستان بلند و در نهایت رمان.
اگه اینطوری کار کنی روز به روز قلمت قدرتمندتر خواهد شد و آنجاست که بهترین ها خواهی شد.
با آرزوی موفقیت.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ماهرخ قربانی Members  ارسال در جمعه 16 خرداد 1399 - 15:55

ممنون که اطلاعات ارزشمندتون و در اختیارم گذاشتین . فقط میخواستم بدونم چون من یک رمان نوشتم و تموم شده به نظرتون چطور میتونم این رو به چاپ برسونم ممنون میشم که جواب بدین؟!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.