حادثه

پدربزرگم ، بزرگترین الگوی من بود اون همیشه درست ترین کار رو انجام می داد اما نمی دونم چجوری؟!!! اون خیلی با اراده و سرسخت بود به اصلیت خانوادگی که داشتیم افتخار می کرد اما از وقتی که مادرم خودکشی کرد عوض شد دیگه با من و همسرم حرف نمی زد ،دوست داشت بیشتر اوقات تنها باشه، یه چند روز بعد از خاکسپاری مادرم بدون خداحافظی ما رو ترک کرد، به هر حال از اون اتفاق غیرمنتظره خیلی وقته که می گذره
در راه رسیدن به خونه پدربزرگم بودم و خوشحال بودم که دوباره می تونم اونجا رو ببینم آخرین باری که رفته بودم اونجا ، ده سال پیش بود اون موقع خیلی کوچیک بودم خاطرات مبهمی از اونجا دارم یه خونه کلبه ای وسط جنگل که تقریبا با شهرک یه هشتاد نود کیلومتری فاصله داشت از مردم بومی اونجا خوشم اومده بود آدم های مهربان و مهمان نوازی بودند تو یه مهمان سرا یه اتاق برای یه روز رزرو کرده بودم مدیر اونجا از نظرم آدم عجیبی بود ظاهرا از یه چیزی عصبانی بود اما وقتی ازش درباره پدربزرگم سوال کردم که آیا اون رو می شناسه ؟ با من با روی خوش استقبال کرد و گفت که لازم نیست پول بدم گفت که پدربزرگم شکارچی ماهریه و برای اینجا گوشت کبک و گراز میاره و ما هم ازش می خریم.
بعد از خوردن ناهار وسایلمو برداشتم و حرکت کردم
چون مسیر از داخل جنگل می گذشت باید خیلی دقت می کردم که راه رو گم نکنم
نزدیک غروب بود که از بدشانسی لاستیک ماشینم سوراخ شد پیاده شدم تا لاستیک رو عوض کنم یه تاخیر بوجود اومد مشغول عوض کردن بودم که چشمم به یه بچه خرگوش افتاد رفتم تا آهسته بگیرمش از دستم فرار کرد منم دنبالش رفتم سریع بود دیدم که یه جا ایستاد وقتی بهش رسیدم خرگوش های مرده رو دیدم مشخص نبودن چندتا هستن بدناشون تیکه تیکه شده بودن دیدم یه دفعه بچه خرگوش فرار کرد انگار از یه چیزی ترسیده بود پشت سرم رو نگاه کردم
قلبم داشت تند تند می زد نمی دونم هفت تا بودن یا هشت تا یا شایدم بیشتر نمی دونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم با خودم گفتم که شاید بمیرم، من هیچ وقت از مردن نمی ترسیدم چون همه آدما یه روزی بلاخره می میرن فکر کردن بهش آسونه اما در واقعیت تو اون لحظه خیلی ترسیده بودم شاید به این خاطر بود که دیگه نمی تونستم کارایی رو که می خواستم انجام بدم آیا این طمع من بود یا نه ؟ با خودم گفتم که اگه نجات پیدا کنم دنبال هر چیزی که بهش علاقه داشته باشم میرم، هر چیزی، پس تا جایی که تونستم دویدم ،با نهایت سرعتم به سمت ماشین رفتم خیلی از ماشین دور بودم داشتن دنبالم میومدن یکیشون پامو کشید افتادم زمین بهش لگد زدم پرت شد اون طرف پام داشت خون ریزی می کرد اما تحمل می کردم دوباره بلند شدم گرگا دورمو گرفته بودن هوا تاریک شده بود و فقط نور ماه بود که زمین رو روشن کرده بود چشماشون مثل خون قرمز بود کمربندمو در آوردم و زدمشون ،به سرشون می زدم و صدای ناله هاشون رو می شنیدم کل بدنم زخمی شده بودم لباسام پر از خون بود ،گرگا فرار کردن، احساس راحتی عجیبی بهم دست داد به سختی نفس می کشیدم با پای لنگان به سمت ماشین حرکت کردم، دیدمش ،خوشحال شدم داشتم نزدیک تر می شدم که ناگهان افتادم زمین یه چیزی به پشتم سنگینی می کرد سوزش زیادی رو حس کردم گرگا داشتن بدنم رو می دریدن سینه خیز سعی می کردم به ماشین نزدیک بشم چشمام داشت به سیاهی می رفت که یه دفعه همه جا سیاه شد همه ی دردی که داشتم از بین رفت هیچ چیزی رو حس نمی کردم من مرده بودم عجیب بود صداهایی رو می شنیدم صدای همسرم، صدای پدربزرگم ،صدای مدیر مهمان سرا انگار داشتن یه چیزی می گفتن اما نمی فهمیدم!!!!!
خیلی عجیب بود چهره هاشون داشت واضح تر می شد روی تخت بیمارستان بودم، بدنم رو دیدم ،پر از بخیه بود دکتری که اونجا بود گفت پدربزرگم منو به موقع اینجا آورده بود!!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (29/1/1399),علیرضااشرفی مهابادی (27/2/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.