مروارید

با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد. مادر همیشه میگفت آب روشنی است .آه مادر کجایی که ببینی تمام قطره ها گرد هم آمدند تا تاریکی را نشان دهند.چرا هیچ نوری را در این صدا نمیتوانم ببینم.
- عزیزم خودتو کنترل کن.باشه؟ مهتاب حالش خوبه... یعنی زنده مونده.. تو الان یک کاری کن. مروارید رو از مهد بردار و بیا شرکت دنبالم. باشه عزیزم؟ آروم رانندگی کن.
چشمانم را باز کردم.داخل ماشین بودم و مروارید از زود امدن من گلایه میکرد.چشمانم را بستم چهره ی خندان مهتاب را در رخت عروسی دیدم که در آغوش من با گریه میخندید.چشمانم را گشودم فرهاد با دست چپش فرمان ماشین را گرفته بود و با دست راستش دست سردم را فشار میداد و در سکوت به ناله های بی صدای من گوش میداد. پلکی زدم و به ساری رسیدیم و خنکای هوا به ریه ام وارد شد. خاله مات و مبهوت مرا در اغوش گرفت و بغضش را با های و های روی شانه ام باز کرد:
- براش حلیم درست کرده بودم از همون ها که خیلی دوست داشت. بچم تازگیا خیلی لاغر شده بود. از تاکسی که پیاده شدم دیدم جلوی خونش مردم جمع شدن. تن مهتابم پر خون بود. کجایی خواهر که ببینی ماه زندگیم داره پر پر میشه.
حال هیچ کس خوب نبود.نه من نه خاله نه حبیب. در نگاه پرسشگران تنها یک سوال بود.چرا مهتاب از بالکن خانه به زمین رسید؟ سوالی که همه میخواستیم در موردش صبحت کنیم اما هیچ کداممان به لب نمی اوردیم.
اقوام برای همدردی به خانه ی خاله می امدند اما دریغ از یک همراهی. تنها علت لمس فرش خانه با پاهایشان ارضای مغز های کنجکاوشان بود. در شهر کوچک ساری شایعات مانند سیل جاری شد.همسایه ای میگفت مهتاب حتما روابط خارج از زناشویی با مردی داشته و حبیب آگاه شده و او خواسته خود را از این بی ابرویی رها کند، دیگر قومی میگفتند که حتما با غیر شوی خود در خانه بوده و ان مرد مسبب این رسوایی است و دیگری میگفت چون مهتاب ناتوان از به دنیا اوردن فرزندی بوده خواسته انتقام سرنوشتش را از همه بگیرد.
مادر مهتاب درون گوش هایش پنبه گذاشت چون میدانست دختردردانه اش را از تمامی این مردمان جاهل و یاوه گو بهتر میشناسد.
به بیمارستان برای ملاقات مهتاب رفتم. دستانش را گرفتم. نه گرم بود و نه سرد. انگار در حالت خلسه ای فرو رفته که توان بازگشت از آن را ندارد. صورت مهتابی اش بی نور بود اما هنوز هم زیبا بود. سایه ای را در کنار تختم احساس کردم
- میبینی چیکار کرد با خودش؟ میبینی چطور خونه خراب شدم؟ چرا مهتاب؟
حبیب صورتش را با دستانش پوشاند و از اتاق بیرون رفت. باران بی وقفه میبارید. حال ساکنین خانه ی خاله نیز دست کمی از حال گریان اسمان نداشت. حاله ای از غم بر سقف خانه چنبره زده بود و رهایش نمیکرد. جبیب گوشه ای از اتاق نشسته بود و گیسوان بلند مروارید را شانه میکرد و طفل کوچکم فارق از هر تشویش با گوشی مهتاب بازی میکرد. حبیب را از وقتی به یاد دارم عبوس بود اما حال چهره اش عبوس تر از عبوس بود. موهایش به مرور زمان ریخته بود و دستپخت مهتاب کار خود را کرده و او تبدیل به یک مرد با شکم برامده شده بود.
همه ساکت بودیم و هیچ کس میل شکستن سکوت را نداشت.سوالات ازار دهنده شده بود اما روی پرسیدن نداشتم که ناگاه لبانم بی اختیار از هم گشود شد و کلمات مانند طیاره ای در هوا به پرواز درامد.
- تو و مهتاب باهم خوب بودین؟ این اواخر بحثی چیزی نبود؟
نگاه شماتت آمیز فرهاد را با تمام وجود حس کردم اما نگاهش نکردم.حبیب از حرفم تعجب نکرد و هنوز با موی فرزندم درگیر بود.
- اخه میدونی مهتاب... اون اهل این نبود. اون همیشه میخندید. با عقل جور در نمیاد که اینجوری خودشو نابود کرده باشه. اگه فکر میکنی چیزی باید بگی؟
- یادته فرهاد اون زمان که روستا بودیم من مهتاب رو نشون کردم و تو هم...از وقتی مروارید به دنیا اومد رفتین تهران. مهتاب هم اینجا خیلی تنها شد . گفتم بچه بیاریم نشد. شما که میدونین چه قدر عاشق بچه هام اصلا واسه همین کنار شغلم رفتم سرویس بچه های روستا شدم. ولی گفتم عیب نداره حکمته همش. ولی اون یکروز اینجوری. کدومتون بودین که ببینین هنوزم میخنده ؟ اون خیلی عوض شده بود تو این دو ماه. نفهمیدم چش بود. خاک تو سر من که گذاشتم اسم زنم لق لقه ی زبون مردم حراف بشه.
گریه امانش نداد و به حیاط رفت. فرهاد نیز در پشت سرش به راه افتاد و زیر لب غرغر کرد. باران ریزی می آمد. دو مرد سیگار دستشان را با جگر سوخته حبیب روشن کردند. کاش مهتاب از این خواب زمستانی بیدار میشد و با درخشش همیشگی اش ذهن های تاریک و مبهم ما را روشن میکرد.
حبیب سرکار رفتن را شروع کرد و فرهاد به تهران بازگشت. من و مروارید در خانه ی خاله ماندیم تا اندکی حواسش را از داغ دلش پرت کنیم.
ظهر شده بود و افتاب کمی خودنمایی میکرد. صدای لرزش خفیفی به گوشم رسید. گوشی من نبود. به دنبال صدا رفتم. تلفن مهتاب بود که گوشه ای از اتاق افتاده بود.شماره ناشناس بود. دودل شدم که پاسخ دهم یا به حبیب واگذار کنم اما دستم از قدرت تفکر یش گرفت و تماس اتصال پیدا کرد.
نفسی را غلیظ بیرون دادم تا نشانی از زنانگی ام باشد.
- مهتاب خانوم شمایین؟
- بله
- فکر کنم نمیتونین صحبت کنین. کاری نداشتم فقط خواستم بگم من دیگه نمیتونم ادامه بدم به این وضع
- به چی؟
مکثی کرد... مکثی طولانی!!
- تو تو مهتاب نیستی.... تو کی هستی؟
- مهتاب تو کماست. من دخترخالشم. تو کی هستی؟ چی بین تو و مهتابه؟
صدا قطع شد. مرد پشت تلفن هرکه بود گره ی پنهان این ماجرا در دست او بود. شماره ی مرد خاموش شد. تماس های مکرر من هم بی فایده بود. این مرد دیگر گوشی را روشن نخواهد کرد. شهامت نداشتم از حبیب جریان را بپرسم. او حتما به مهتاب شک خواهد کرد و اوضاع وخیم تر خواهد شد. تنها کاری که از دستم برمی امد صبر کردن بود. انگار روز دیگر بیست و چهار ساعت نبود. 365 روز بود که هر دقیقه ی آن بارانی از غم و بدبختی میبارید. خدایا مرد جواب دهد. آرزویم در کسری از ثانیه برآورده شد و مرد گوشی را با ناله ی ضعیفی جواب داد
- آقا قطع نکن . تروخدا به من بگو جریان چیه؟ به حبیب نمیگم. به جان یک دونه بچم بهش نمیگم. من نزدیک ترین ادم به مهتابم. مهتاب چه رازی رو مخفی کرده؟
- من نباید بگم. مهتاب خانوم شاید نخواد
- باید بگی چی شده. چی انقدر سری شده که کسی نباید بدونه؟
- بیا اول کمربندی. یک پیکان سیاه. ساعت سه ظهر
دستانم می لرزید. نگرانی امانم را بریده بود و برای بیرون راندن آن از جانم با مروارید تماس میگرفتم ولی حتی صدای فرزند خردسالم نیز ارامم نمیکرد.
ماشین پیکان سیاه کنار جاده ایستاد. به سوی اتوموبیل دویدم. شوق رسیدن به حقیقت نیرویی عظیم را در پایم تزریق کرد.
- یک ماه پیش بود که اولین بار مهتاب خانوم رو دیدم. قبل از ازدواجش هم تو روستا دیده بودمش. با حبیب دو سه بار اومده بود دنبال بچه های روستا . حبیب بچه ها رو از روستا میبرد شهر مدرسه و بعد هم برشون میگردوند بابتش یک قرون هم نمیگرفت. میدونستیم کار جداگانه توی شهر داره و از سر خیر داره این کار رو میکنه. خانوم سرت رو درد نیارم ولی میدونم هرچی بیشتر بدونی درد سرت بیشتر میشه. بچم محمدحسین هم تو همون مینی بوس بود. یکشب مادرش گفت محمدحسین دو روزه نمیره مدرسه تن و بدنش هم پر از کبودیه. پیگیر شدم. با بی حوصلگی میگفت مدرسه رو دوست نداره.
حرف های اقا قدرت مانند موریانه شد و سلول های مغزم را جوید.... هیچ کدام از حرف هایش باورکردنی نبود
- خانم حواست با منه؟ من دیگه نمیخوام این پلیس بازی رو ادامه بدم. غیرتم نمیزاره خفه خون بگیرم. قانونی جلو میرم. قانون بهتر میفهمه چندتا بچه عین محمدحسینم قربونی خریت پدراشون شدن. خدا مهتاب خانوم رو شفا بده که پا به پای ما اومد. کاش اینجوری تموم نشه. زنده بشه تا بگه خودشو نکشته. اون هدف داشته. اون نباید اینجوری بره. شاید حبیب فهمیده که اون از رازش خبر داره. شاید اونو پرت کردن.
تا بیمارستان را دویدم. نفس ها را کم آوردم. انگار که دود سیگار نفس میکشیدم. دستان بی رنگ مهتاب را گرفتم و گریستم. تنش سرد شد. چشمانش بسته بود اما لبانش مانند غنچه ای بوسیدنی شکفته بود. قصه ی ناتمام مهتاب را به پایان رساندم. حبیب بر صندلی قضاوت نشست و برگه های اعتراف مانند سیلی به صورتش خورد. او اعتراف کرد. ده ها کودک و طفل روستایی که صدای بی صدایشان هیچ گاه شنیده نشد
رشته ای از گیسوهای کمند مروارید را میگیرم و مانند کاموایی ان ها را بهم میبافم. چشمانش میخندید و با تیله های کودکی من و مهتاب بازی میکرد. معصومی که باید معصومی کند و دلبری کند و دنیا را مانند ذهن زیبایش رنگی ببیند. مهتاب را هرشب در ماه تابان میبینم. او میخندد.
اما از حبیب دیگر در ذهن ها و دهان حرفی و یادی نمانده و از او تنها تیتر روزنامه ای برجا مانده است.
" حبیبی که حبیب نبود، در سحرگاه ماه رمضان به دار مجازات آویخته شد"

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (2/5/1399), ک جعفری (4/5/1399),نوریه هاشمی (4/5/1399),منوچهر فتیان پور (6/5/1399),محدثه رضایی زاده (8/5/1399),طراوت چراغی (15/5/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.