آدرس گلی


از پلیس راه عبور کردم. در حاشیه جاده، خانه¬های مخروبه ای پیدا بود. به کوچه ای وارد شدم. ماشین در فراز و فرودهای زمین بالا و پایین میرفت و گاهی کف ماشین با زمین اصابت میکرد. باران دیشب با خاک زمین هم بستر شده و گل های نرم متولد شده بود. در کوچه، دم گل های زمین چرخ های ماشین را به اسیری گرفتند و هرچه پایم را روی گاز گذاشتم تأثیری نداشت و در آن کوچه ماندم. صدای جیغ و فریاد به گوشم رسید. از ماشین پیاده شدم و به دنبال صدا رفتم.
بچه های دبیرستانی با جامه هایی از بافت هایی نخ نما، بدون رنگ و سراسرگلی مشغول بازی فوتبال بودند. با ورود من بازی متوقف شد. همه به من نگاه می کردند ولی هیچ حرفی را به زبان نمی آوردند. ... صدایم را صاف کرده و بلند گفتم: بچه ها! ماشینم توی کوچه پشتی توی گل و لای مونده، یک دستی نمیرسونین؟ واکنشی از هیچ کدامشان ندیدم. چند نفری از آنها آن قدرخیره نگاه می کردند که پلک زدن را نیز بر خود حرام کرده بودند. دوباره درخواستم را تکرار کردم: بچه ها! قرار نیست مجانی کمک کنین، بهتون پول می دم. این بار بچه ها نگاهی به هم کردند و به دنبال من آمدند. با نیرویشان ماشین را از اسارت آزاد کردم و به آنها ده هزار تومان دادم. بچه ها با گرفتن پول چنان مشعوف شدند و جست وخیز کردند که انگار گنج قارون را در آغوش میگرفتند!
پلاک خانه ها درست نصب نشده بود. تعدادی از آنها دوپلاکه بودند و تعدای فاقد پلاک! سری جنباندم تا جنبنده ای را بیابم و نشانی را بپرسم. ... سه پیرزن روی پله خانه ای نشسته بودند و در دست هریک تسبیحی خودنمایی می کرد. نشانی را که پرسیدم، هر سه نفر چادرهای گل گلی و رنگ ورورفته شان را محکم تر گرفته و با دستشان که کمی لخت بود به خانه ی آجری اشاره کردند که در آن باز و پرده آبی رنگی دم در آن آویزان بود. با کلید ماشین ضربه های مکرر به در خانه زدم. آب جمع شده در کنار خانه به کفش هایم نفوذ کرده و سردی هوا گویی یخبندان را در رگ های پایم جاری کرده بود. پسربچه ای با موهای قهوه ای نامرتب و چشمان درشت خواب آلود رو به رویم ظاهر شد. زانوی شلوارش پاره بود و بافت سورمه ای رنگ که تار و پودش ازهم-گسیختگی را فریاد میزد در تن نحیفش زار میزد.
- پسرجون به مامان یا بابات بگو بیان دم ....
پسربچه با دستان کوچکش چشمانش را مالید و از سر تعجب نگاهی کرد، از همان نگاه هایی که تمامی مردمان این محله داشتند. او بی هیچ جوابی رفت.
بسته امانتی را با زحمت فراوان از صندوق عقب ماشین برداشتم و مرتب زیر لب گفتم: شاید آدرس را اشتباه آمدم. ... اینجا دیگر کجاست! ... بعد از چند دقیقه زن جوانی پرده در را کنار زد و سلام کوتاهی کرد. نفس نفس زنان شروع به صحبت کردم:
- این بسته برای شماست. خیلی سنگینه. اگه اجازه بدید بیارم داخل خونه.
پاسخی نداد و راه را برایم باز کرد. ... گوشه¬های حیاط دبه¬های ترشی چیده شده بود و کف خانه همانند کوچه های اطرافش نشانی از سنگ فرش نبود. هر لحظه بیم آن را داشتم که با سر به زمین بخورم. بسته را روی چهارپایه ای چوبی میگذارم و به اطراف نگاهی می¬کنم.
زن جوان بالاخره لبان بی رنگش را از هم باز می¬کند:
- این بسته از طرف کیه؟
- خواستن اسمشون رو نگم.
- خدا خیرشون بده.
- ممنون. ... خونتون چند متریه؟
- چهل و پنج متر.
- با حیاط چند متر میشه؟
- با حیاط گفتم.
بی اختیار ابروانم بالا میرود و سری تکان میدهم. زن جوان تعارف چای میدهد؛ طولانی بودن مسیر را بهانه می کنم و از خانه بیرون می آیم. گوشی ام به صدا درمیآید. ... مسعود است!
سؤالات دوباره به مغزم هجوم میآورد که این خانه کیست؟ داخل بسته چیست؟ چرا مسعود از پاسخ دادن طفره میرود؟ اصلاً این زن کیست؟
- جان داداش؟
- رسوندی محسن بسته رو؟
- داداش باز هم نمیپگی اینا رو از کجا میشناسی؟ مردی تو خونشون نبود. فقط یک زن جوون بود!
- زبونت رو گاز بگیر محسن! اینا خانواده آبرومندین.
نگاهم به در خانه خشک میشود. ... زن جوان ایستاده بود و پلاستیکی زردرنگ در دستان خشک و قرمزش بود. ... تنم لرزید که نکند حرفم را شنیده باشد؛ به طرفش رفتم. موهای سفید و مشکیش را زیر چادر میبرد و بسته را به طرفم میآورد.
- ازشون تشکر کنین؛ ولی این یکی رو نمیتونم قبول کنم.
- من مأمورم که تمام بسته رو برسونم؛ نمی¬تونم.
- آقا! بچه های من سه ماهه طعم این زیر زبونشون نیومده. بعد که تموم بشه چه جوری به بچه های یتیمم حالی کنم که وسع من بهش نمیرسه؟
چشمان پراشکش را از چشمان بهت زده ام میگیرد. بوی گوشت از پلاستیک زردرنگ بلند شده بود. صدای زن جوان در گوشم پیچید:
- الان یادشون رفته گوشت چیه؛ اگه بخورن، بعدش چی؟ ببینن گوشتی نیست که بخورن، حسرت براشون می¬مونه. البته تنها چیزی که تو خونه فراوونه حسرته. ... حسرت.
زن رفت و من به خانه آجری خیره شدم. باید به مسعود بگویم که نشانی را درست آمده ام.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (2/5/1399),نوریه هاشمی (2/5/1399),زهرا بارانی (2/5/1399),علی علی‌زاده آملی (31/5/1399),حسن ایمانی (19/6/1399),ابوالفضل ابطحی (16/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.