نشانه باران

نشانه باران
"خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد...."
دفتر را به گوشه ای پرت میکنم . نوشته های روزگارم بی شباهت به طوفان نیمروزی نیست. سراسر اشوب و غم بزرگی که با باران به سقف خانه ام میزد. صدای در خانه امد.. سهیل با بارانی خیس خورده وارد خانه میشود. نیم نگاهی به او میکنم و دوباره سرم را در کاسه ی کتابم فرو میکنم.
- عجب بارونی میاد باران. کل لباس هام خیس شد. من برم دوش بگیرم.
سرم را تکانی میدهم و جواب بیشتری به او نمیدهم. صدای ابگرمکن بلند میشود. نگاهی به در حمام میکنم و لباس های خیس سهیل را از روی مبل برمیدارم و داخل لباسشویی میگذارم. موبایلش را برمیدارم و رمز ان را وارد میکنم. رمز اشتباه است. شش نشانه. تلفن را روی میز میگذارم و دوباره به تخت پناه میبرم. دستی به شکمم میکشم و برامدگی هایش را لمس میکنم. پوست شل و اویزانم از زیر این بافت های بزرگ هنوز دهن میکند. صدای نوزاد بلند میشود به خودم میلرزم و فنجان چایی در دستم تنم را میسوزاند .از روی تخت بلند میشوم ولی بر زمین سرد و سخت می افتم ، به اتاق نوزادم میروم ولی ان جا از جان تهی است. به اتاق پذیرایی میروم انجا نیز از این نغمه ی بهشتی خالی است. صدا دیگر نمی اید. اما درون من هنوز این ناله روشن مانده است. پنجره را باز میکنم باران بر صورتم سیلی میزند. قل دیگر من نیز مرا پس میزند. از پنجره دور میشوم و بغض را در اغوش میکشم. این همدم همیشگی که هیچ گاه مرا ترک نکرد را مانند الویی می بلعم اما گلویم را می ازارد. گلویم را با دست میگیرم و فشار میدهم. نباید دیگر به او فکر کنم....خود را روی مبل رها میکنم. نگاهی به زمین میکنم که مانند انار رسیده ای سرخ شده است. رد پای صدای او بود که با یاری فنجان چایی زخم بزرگی از خود به جای گذاشته بود. سهیل از حمام بیرون می اید و دست به موهایش میکشد و با دیدن پرده هایی که در هوا میرقصیدند با شتاب پنجره را بست.
- پنجره چرا بازه سرما میخوری. هوای بهار سوز داره خانوم.
خودش را کنار من جا میکند و با موهای فر فری ام بازی میکند.
- امروز با دکترت حرف زدم باران. گفت وضعت داره طبیعی میشه. یکم دیگه میتونیم دوباره...
سرم را عقب میکشیم ومجله ای را برمیدارم و بی تفاوت ان را ورق میزنم.
- چته باران؟ چرا انقدر ازم فاصله میگیری؟ گناه من چیه؟ من دوستت دارم برامم فرقی نداره چه با بچه چه بدون اون... میشه حرف بزنی باهام روزه ی سکوت گرفتی یکم حرف بزن من اون صدای قشنگت رو بشنوم. دانشگاه رفتن و سرو کله زدن با دانشجوها رو به امید برگشتن به خونه و دیدن چهره ات و شنیدن صدای نازت تحمل میکنم. خبر داری که چه قدر این روزها بدون تو تنها شدم؟
سهیل نگاهی به پای خونینم میکند و به سمت اشپزخانه میرود. روی زمین مینشیند جعبه ی کمک های اولیه را کنارش میگذارد. پایم را دردستش میگیرد و با دستمالی سفید خون را پوستم پاک میکند.با پنبه ای غرق در بتادین زخمم را موپشاند و با باندی ان را میبنندد. نگاهش میکنم. این سهیل است؟ شوهرم. کسی که میگفت در نگاهی عاشقم شده است. کسی که با شیفت های بیشمار او ساختم و در تنهایی هایم به یاد او مینوشتم. مردی که با سماجت فراوان من دکترا خواند و شد استاد دانشگاه. مردی که قلبم را در دستانش داشت اما حالا قلب من کجاست؟ دستانش خالی است ولی دهانش پر از ادعا.....
- سهیل قلب من کجاست؟
نگاهم میکند. اگر تمام صورتش را بشناسم دیگر چشمانش را را نه. انگار او غریبه ای در پوشش اشنا ظاهر شده است. نه این مرد من نیست. سهیل مرا در اغوش میکشد و به تخت میبرد. تقلا نمیکنم ضعف تمام وجودم را پر کرده است. او را بو میکنم. تنش دیگر بوی مرا نمیدهد. بوی خانه را نمیدهد. او بوی رفتن میدهد. سیگاری روشن میکند و به طرفم میگیرد. او را رد میکنم و سیگار خود را روشن میکنم و پک عمیقی به ان میزنم. او را روی تخت میکشانم و پیراهنش را با دستم پاره میکنم. لبش را گاز میگیرد. پک عمیق تری به سیگار میزنم و خاکستر بغضم را روی سینه اش میریزم. مرا کنار میزند و میخواهد ان ها را از تنش دور کند اما خاکستر دیگر سرد شده است. موهایم را میگیرد.
- چته میخوای چیکار کنی با من بگو بهم خودمو اماده کنم. دیگه نمیدونم چه بیماری روانی بهت اضافه شده خودت بگو؟ سادیسم مالیخولیا؟ مازوخیسم؟
- سوختی عزیزم؟........ این که یک نسیم بود مقاوم باش قراره طوفان از راه برسه.
- حرف بزن لعنتی حرف بزن وگرن از بین میریم حرف بزن وگرنه همه چی خراب تر میشه. باران منو نگاه کن من دوستت دارم برای همینه دارم تحمل میکنم. دارم این دوری هات رو تحمل میکنم سردی رفتارت منو میکشه ولی تحمل میکنم چون امید دارم تو رد میشی از این مرحله. گوش کن به من باران منو نگاه کن من پیر شدم. من وقتی بچم رو از دست دادم پیر شدم نگذار تو رو هم از دست بدم که میمیرم باران. من از دوری تو میمیرم. از نشنیدن صدات ندیدن خنده هات من رو میکشه. به فکر منم باش. این اتفاق تقصیر تو نبود. فقط یک تصادف کوفتی بود باشه؟
- اعتراف کن سهیل... اعتراف کنی من خوب میشم من قول میدم اگه تو بگی من خوب بشم. ولی نگذار نگذار من بگم سهیل.... من بگ دیگه هیچی درست نمیشه
- چی رو اعتراف کنم روانی. اعتراف کنم که عاشقت شدم. عاشق یک ادمی که از دار دنیا فقط کتاب داشت و یک عالمه شعر. اعتراف کنم که نفهمیدم زندگی مشترک چیه چون تو میخواستی شوهرت استاد دانشگاه باشه. چی رو اعتراف کنم تو بگو
- اعتراف کن ک قلبم رو تو اعماق زمین خاک کردی. اعتراف کن که منو داشتی و درگیر یک نفر دیگه شدی
- چی داری میگی باران . من فکر میکردم تو فقط افسرده ای نگو توهمی هم شده. خداروشکر یک زنی دارم که انواع بیماری با خودش تو خونم اورده
- تو منو مریض کردی بی شرف. تو منو به این حال انداختی. به من بگو اون روز تصادف تو کجا بودی؟ وقتی بچه ی من میمرد تو پیش کدوم حرومزاده ای بودی ؟ نه اون چرا حروم باشه. حرومی تویی که با حلقه ی توی دستت دنبال دانشجوهات میرفتی.
سهیل سیلی محکمی به صورتم میزند و مرا روی زمین می اندازد . تکه ای شیشه از فنجان را در دستم میگیرم و دستش را میبرم. از چشمانش اتش میبارید. کمربندش را برداشت و به سمتم امد. ضربه ای محکم زد و پایم سوخت. ضربه ی دوم به کمرم اصابت کرد. ضربه ی سوم را با دستانم مهار کردم. یک سکت کمربند در دست من بود و سمت دیگر در دستان سهیل. نگاهمان به هم دوخته شده بود. نگاه دو تن غریبه. بند چرمی را رها کرد و کنارم نشست
- من راستش رو میگم. من اون موقع دانشگاه بودم داشتم به یک مشت بچه ی احمق درس میدادم. من بهت خیانت نکردم
- قسم بخور..
- به جون تو
- به روح بچمون
- به روح بچمون من اون زمان دانشگاه بودم
- ای حرومزاده ای حرومزاده ای حرومزاده ی لعنتی ادم کش
سهیل دوباره به سمتم هجوم اورد و گردنم را با دو دستش گرفت قطره های اشکم سرازیر شد. خدایا من چندین سال با چه کسی همبالین بودم... جایی را نمیدیدم. دستم را دراز کردم و گلدان قدیمی یادگار مادرم را برداشتم. سهیل در اغوشم افتاد. و خون او سینه ام را شرابی کرد. سیگاری از میز برداشتم و با فندکی قرمز رنگ ان را روشن کردم. دستی به موی خون الود سهیل کشیدم.
- سهیل فندک برات اشنا نیست اخه این نشونه ی پنجمه یک هفته قبل از اینکه زیبا بمیره زیر تخت پیداش کردم. پرسیدم اون روز کجا بودی؟ گفتی سرکلاس بودی اره خوب راست میگفتی داشتی درس هوسبازی به معشوقت تو اون کافی شاپ تاریک و دنج میگفتی. دیدمت نشونه ی چهارم. دستشو گرفتی نشونه ی سوم. بوسیدیش نشونه ی دوم.... انقدر ترسیدم و نفهمیدم که این نشونه ها چه عاقبتی داره که رفتم تو خیابون و سوار تاکسی شدم انقدر نفهمیدم چی شد که دیدم وسط خیابونم و مرددم که برم پیش بابام همه چی رو بگم یا نه. اونقدر نفهمیدم تا بچم رو از دست دادم. ولی میدونی سهیل زییا نباید میومد. اون به این.. به این دنیای کثافت و زشت تعلق نداشت. اون به یک بابای استاد دانشگاه دخترباز نیاز نداشت. راستی سهیل میخوای نشونه ی اول هم بگم. اسم یارت زیبا بود...روز مرگ زیبا خودش اسمشو بهم گفته بود.....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (1/4/1399),طراوت چراغی (2/4/1399), ک جعفری (3/4/1399),زهرا بارانی (4/4/1399),حسن ایمانی (7/4/1399),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 تير 1399 - 12:01

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر نويسنده محترم...

داستان را خوانديم و در جريان ماجرا قرار گرفتيم. داستان از قوت نگارش بالايي برخوردار است و خبر از ارتباط مردي مي دهد كه جداي از اينكه استاد دانشگاه است آلوده به يك سري از اخلاقيات ناپسند هم شده. اگر چه اين فرضيات به گونه اي كه قهرمان داستان شرح مي دهد، بصورت مبسوط بيان شده است. داستان پيرنگ خوبي دارد و از كشمكش هاي دروني و بيروني خوبي برخوردار است. شرح وقايع داستان و اينكه چه گره هاي ذهني در مخيلات قهرمان داستان ريشه دوانده است بسيار خوب پرداخته شده است و انصافا پيشروي موضوعيِ داستان بسيار جالب و جذاب ديده مي شود.
جريانِ داستاني به گونه اي پيش مي رود كه كشش هاي لازم را دارد و خواننده را مجاب به تعقيب ماجرا مي كند. اين از محاسن نوشتاريِ كار است و با خواندن خط به خط ماجرا، كنجكاوي لازم در اينكه چه چيزي پشت پرده است بيشتر متبلور مي شود. اما حقيقتا درباره موضوعيت اجتماعيِ كار يك نكته به شدت ناديده گرفته شده است و آن هم استفاده از موضوع بكر و ناب است و جريان داستان در عين مهارت خوب نگارشي و بكارگيري ديالوگ هاي مناسب، خبر از موضوع بكري نمي دهد و هر چه مي خوانيم، شاهد اتفاقي هستيم كه خيلي رايج و معمولي است. در حاليكه مي شد در انتهاي كار يك فرود غيرقابل تصور را در نظر گرفت. هر چند اتفاق ناخوشايندي در انتهاي داستان رخ مي دهد اما نمي توان اين اتفاق را به عنوان يك اتفاق بكر و جديد برشمرد. داستان خوب، داستاني است كه علاوه بر نگارش غني و حرف مهم، يك موضوع بكر را هم در دستور كار خود قرار دهد. ما در اين داستان به چه موضوع جديدي داريم اشاره مي كنيم كه تا حالا نمونه اش را نديده ايم يا كمتر ديده ايم؟...
در كل، اين داستان، داستاني بود كه قوت قلم را مي شد در كار حس كرد. عنصري كه خودش تاثير شگرفي در كشش ماجرا دارد.
حسن ايماني
@};- @};-


@حسن ایمانی توسط زهرا بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 4 تير 1399 - 17:36

نمایش مشخصات زهرا بارانی سلام خیلی ممنونم که داستان را خواندید و نظرتان را گفتید
حتما نکته ای که ذکر کرده اید را در داستان های بعدی اعمال خواهم کرد
با تشکر



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.