*بــابــا جـان فـریــدون*

بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد. من رو به روی او به پشتی تکیه داده بودم و به همراه دیگر پسرعموها و دخترعموها نظاره گر و شنونده ی پدربزرگ مان بودیم، هر گاه که دستش به سمت استکان چای می رفت، به استکانش خیره می شدم که هیچ بخاری از چای بیرون نمی آید و این یعنی چای سرد شده است. این چای سرد بهانه ای شد تا از پذیرایی بیرون بروم و هوایی تازه کنم. راستش کمی خسته شده بودم زیرا این خاطره ها برایم تازگی نداشت و شاید برای بار صدم بود که می شنیدمشان و تنها برای همراهی با عموزاده های از فرنگ برگشته ام به صحبت های پدربزرگ گوش می دادم. برای همین رو به پدربزرگ گفتم: پدرجان چایت سرد شده، یکی دیگر برایتان بریزم؟ پدربزرگ صحبت هایش را قطع کرد، نگاهی به من انداخت و نوک عصایش را به سمت من بلند کرد و گفت: برو. تا رخصت را از جناب فریدون گرفتم به سمت آشپزخانه رفتم و وقت را غنیمت شمردم تا چند دقیقه ای مغزم را استراحت دهم. روی صندلی میز ناهارخوری نشستم و پیش خودم فکر کردم یعنی اگر من هم پیر و صاحب نوه شوم، نوه هایم این گونه به حرف هایم گوش خواهند داد یا حوصله ی من را نخواهند داشت، راستش راضی بودم تا نوه ای مثل خود داشته باشم که هر چند با تظاهر به صحبت هایم گوش دهد اما دلم را گرم کند که بله پیرمرد، هنوز هم دلت جوان است و زبان جوان ها را خوب میفهمی...باباجان فریدون من شاید یک خاطره را صدهابار برایت تعریف کند اما هر بار از فضایی متفاوت، طوری که یک بار خاطره ی دوران سربازی اش را از درون گردان می بینی و یک بار بر بالای کوه تماشاگر همان خاطره هستی، شاید به این دلیل باشد که پدربزرگ، کتاب های زیادی خوانده است. از وقتی که یادم می آید بابا بزرگ را روی آن راحت ترین مبل پذیرایی دیده ام و از کودکی وجودش را آن قدرخوشایند احساس کرده ام که پذیرایی خانه و آن مبل راحتی فقط با وجود باباجان فریدون دلپذیر خواهد ماند. پدربزرگ در بیش تر اوقات کتابی به دست داشت و در یک دستش تسبیح بود و مهره ها را درون دستانش به جلو می راند و در دست دیگرش کتاب هملت بود. اگر من هم بخواهم تا نوه هایم همچون من هر چند به تظاهربه صحبت هایم گوش دهند، باید شکسپیر بخوانم، باید همراه با فردوسی بزرگ، هفت خوان رستم را طی کنم، باید حافظ بخوانم... نمی دانم شاید دلیل دلپذیر بودن باباجان فریدون تنها خواندن کتاب نباشد، چون باباجان های بسیاری هستند که سوادی برای خواندن و نوشتن ندارند اما دلنشین ترین الفبای ممکن از زبانشان جاری می شود. این همه تفکر شاید در چند ثانیه از ذهنم عبور کردند و به حال آمدم و دیدم وظیفه ام تر کردن گلوی باباجان فریدونی است که نوه هایش را با شوق روبه روی خود نشانده است و درس های زندگی را با زیرکی لابه لای خاطراتش بیان می کند. از لای در آشپزخانه به ساعت دیواری پذیرایی نگاه کردم، سه دقیقه بیش تر در آشپزخانه نبودم، اگر با یک دقیقه چای ریختن جمع کنم می شود چهار دقیقه، آن موقع که از بابابزرگ رخصت گرفتم، خاطره جایی بود که ساعت مچی اش را برای امانت به دوستش سپرده بود اگر عموزاده ها در این چهاردقیقه چیزی از بابابزرگ نپرسیده باشند وقتی که چای را به دست بابابزرگ بدهم درست وسط گردان خواهیم بود،آن جایی که سربازها به چپ چپ به راست راست می گویند...
محدثه رضایی زاده/اسفند1398

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,محدثه رضایی زاده , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محدثه رضایی زاده (15/1/1399),حسن ایمانی (16/1/1399),هادی هادوی (18/1/1399), ک جعفری (24/1/1399),هادی هادوی (28/1/1399),محدثه رضایی زاده (31/1/1399),محدثه رضایی زاده (4/2/1399),بهروزعامری (11/2/1399),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 00:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







جالب و دلنشین بود و در جهت پیشبرد روایت توصیف‌های خوبی داشت.

برقرار باشید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 00:46

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده ممنونم آقای رنجبران????
شما لطف دارین
درس پس می دیم


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 فروردين 1399 - 22:46

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام و عرض ارادت خانم رضایی زاده
قلم شیوا و زیبایی دارید
فقط نمیدونم چرا حس کردم یهو و بی منطق تموم شد!!
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در سه شنبه 19 فروردين 1399 - 20:15

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده سلام خیلی ممنون از شما،
شخصیت اول داستان نوه ای است که سال هاست با پدربزرگش آشنایی دارد، در جمله بندی پایانی نیز سعی بر آن شده تا نهایت این آشنایی را به خوانندگان منتقل کند، به گونه ای که حتی این نوه می داند با چهار دقیقه تاخیر، باباجان فریدون، خاطره اش را تا کجا پیش خواهد برد، در واقع هسته ی داستان ارتباط میان یک نوه با پدربزرگش است و برشی از زندگی...
متشکرم از شما و نظر بسیار بسیار ارزشمندتان،
سلامت و سربلند باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 فروردين 1399 - 13:58

نمایش مشخصات ک جعفری در روایت داستان ، هیچ واژه ایی نه کم است و نه زیاد!

همه چیز ، خوب و درست و گیراست.


درود بر محدثه بانو

بسیار عالی نوشتی!
زنده باد.


@ ک جعفری توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در یکشنبه 24 فروردين 1399 - 17:46

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده سلام خانم جعفری عزیز،
نظر شما برای من بسیار بسیار حائز اهمیت هست چون قلم شما رو می پسندم و متن های شما بر دل من می نشینه،
سلامت و موید باشید.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 14:43

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بخودم قول دادم اگر کسی بصفحه ام آمد منهم متقابلا خدمتشان بروم (بجای برسم که گاهی بمعنی تنبیه فهمیده می شود) اما دلم نیامد کامنت نگذارم
بسیار شیرین و دلچسب بود
دلم می خواست یک کاری کنید که با دایی جون ناپلئون فرق داشته باشد البته الان نمی دونم چه جوری
دوم : اینکه طوری شروع کرده اید که همه را تسلیم قصه های پدر بزرگ کردید خیلی عالی بود
ولی نگفته دید که با وجود این تکرار بیش از حد شمارو خسته کرده بود یعنی دلم می خواست خودتون رو بیک روش قانع کنند از تعریف مقدمه مستثنی می کردید مثلا به خواننده می گفتید : باین حال اگر جای من بودید بمن حق می دادید که پس از سالها شنید .... خسته شوم
یا که نه خودتان را مستثنی میکردید مثلا بگویید من هرگز خسته می شوم(این گفته کشش حرفهای آقا فریدون را بیشتر می کرد ) ادامه می دادید : ولی من نمی دانم چرا سرم خیلی درد میکرد حتی حوصله خودم را نداشتم
...
ولی بسیار روان و شیرین بود باهمه ی این حرفا من لذت بردم
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 16:45

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده درود استاد عزیز،
ممنونم از لطف شما و وقتی که برای داستان من گذاشتید،
از بند بند نظر شما استفاده کردم و بسیار از این بابت از شما متشکرم،
سالم و شاد باشید


@محدثه رضایی زاده توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 01:47

نمایش مشخصات بهروزعامری خواهش میکنم
جسارت بود
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در جمعه 12 ارديبهشت 1399 - 15:56

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده خواهش می کنم،
نفرمایید استاد بزرگوارید♧♧



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.