رعدو برق

سیزده بدر
دختره صبح روزسیزده بدر پا می شه از خواب
می ره ،دست وصورت می شوره صدامی زنه
مامان مامان !
مادرهم ازاتاق خواب می یاد بیرون میگه بله
جونِ مان ، چیه شده خواب دیدی ؟
وای مامان تودیگه !
من که بیدارم ،رفتم دست وصورتم شستم.
پس چیه شده منو ترسوندی که!
وای توچقدرمی ترسی مامان.
خُب نمی گی چیه شده ،می گم تا زوده بریم جابگیریم توی باغی ،پارکی ،زیر یه درختی همانجا یک غذایی درست کنیم بخوریم خوش بگذرونیم
مامان: واقعاً
دختر: راست می گم
مادر: من گفتم توشاید عاقلی
بگردم برات خواستگارپیداکنم زودشوهرت بدم
دختر: نه مامان ببخشید مثل اینکه توکم داری
مامان :وای خاک برسرم ،اول صبحی صدام می زنه ،بین چیه بهم میگه !
دختر:دروغ میگم ،آخه توخونه خواستگارمیاد!
باید بریم توی یه پارکی یاباغی بین مردم و یه دوتا خانواده ماراببینن مخصوصاً خانواده که پسرداشته باشه.حالا بگو دروغ می گم فکر بدیه؟
ببین ،مامان اگه نریم می مونم رودستت هان!
مامان : دختربروبخواب دیوانه ،مگه نمی دونی
تمام محل های تفریحی را بستن و ممنوع کردن .
می خوای کرونا بگیری ؟
دختره با ی لبخند رومی کنه به مادرش میگه ،نترس خنگه !
من کرونا رامی گیرم ولی اومنو نمی گیره.
عجب تومثل اینکه سرصبحی حالیت نیست . موخ ت ،تاب برداشته
من می گم مریض میشی می میری ،
دختر:خُب،خوبِ بمیرم مگه چیه می شه ؟
بهتره که توی این خونه لعنتی زندون بمونم !
مامان رومی کنه به دختر میگه ،خُب دخترم حالا فهمیدم دیگه .
دختر:چی رو ؟
همینکه توباید بری بمیری !
خُب می رم شما نیاین
خودم می رم سیزده بدر
مامان:آره ارواح عمه ت
دختره میگه ،که چی مثلا
مامان :که می ری سیزه بدر
حالا توبرو ببین عمودی میری افقی برت می گردونن
دختره : کجا ؟
مامان :چه می دونم اول صبحی حالا هی، سین جینم کن!
ببین دختر گلم ،می گم سالم میری به پای خودت کرونا می گیری
می میری، بعد معلوم نیست کدوم گورستون باید پیدات کنیم .
دختره میگه ببین مامان حالاکه اینطوره نخواستم ازخیرش گذشتم
حالاکه نه میایی نه میزاری برم
مادر:،پس حالامی خوای چکارکنی ؟
دختر:هیچی نمی رم ولی شرط داره نه زنی زیرقولت
مامان :بگو قربونت بشم دخترم ،هرچی باشه قبول می کنم .
ببین مامان قول دادی، حالا بهت میگم ،شرطش اینکه خود ت تنها بری سیزده بدر
یعنی میگی برم کرونا بگیرم ،بمیرم
دیگه نمی دونم قبول کردی شرطو
می خواستی بیشتروقتت باماباشی
نه همش ،با بابا
خسته شدیم ازتنهایی توی خونه
مگه ما گناهی کردیم بچه شما شدیم ،ی کمم بما باشین خودت وبابا،چقدر بخوابیم یا بشینیم فکر کنیم ،همش استرس .
دختر:ببین این همه حرف زدیم بی نتیجه
زنگ موبایل مادرزنگ می زنه ، می ره گوشی برمی داره بله بفرمائید:
سلام آبجی زنگ زدم گفتم هم حالتون بپرسم هم اینکه گفتم بهتون بگم نریدبیرون یه دفعه ،آخه دیشب اخبارگفت فردا بارش ،همراه بارعدبرق هستش ، ما که نمی ریم جایی ، نه بابا ماهم نمی ریم .
تنها این دختر ازصبح زود ازخواب بلند شده میگه بریم سیزده بدر ، نه بهش بگو همه همینطورن یک امسال سیزه ولش ،تازه اینجا یک بارون شدید گرفته تمام خیابون هم آب گرفته فاضلاب ها توی این منطقه جواب نمی ده، اونجا چطور؟
دادش :آره اینجا آسمون ابری شده اونهم چه ابر سیاهی !
میگم آبجی ممدآقا چطوره ؟
چی می کنه ؟
آبجی :ولا دادش اونکه همش خواب توی اتاق وقتی بلند شد پای سریال تلویزیون می شینه یعنی نمی ببرتون بیرون
آبجی :نه دادش خدا خیرت بده خوب گفتن دوهفته ازخونه نزنید بیرون تودیگه چرا؟
دادش :آخه حقیقتش گفتم یه زنگی بزنم هم حالتون به پرسم هم اینکه اگه خواستید برید بیرون گفتم حالاکه میگی ممدآقا همش خوابه ،بهنام پسرم بیاد هرجاخواستید ببرتون آخه اون هم بنده خدا ده روزه که خدمتش تمام شده همش توی خونه است میگه حوصله سرمیره ،نه دادش هم هوا نامناسب وازطرفی کرونا هم خودش مصیبت دیگه که پای همه رابسته نباید بریم بیرون، حالا انشالله بعدازاین آب وهوا ببینیم چی میشه، خُب حالا که اینطوره پس من مزاحم نمی شم ، کاری نداری ، نه قربونت دادش،ازطرف من به بچه ها سلام برسون
ممنونم لطف داری خداحافظ ،شما سلام برسون
خداحافظ دادش
دختر: ببین مامان چقدربا دادشت حرف زدی!
حالا چی می گفت ؟
میگه :اگه می خواید برید، بیرون بهنام بیاد برسونت
آخ جون چه خوب !
مامان: خودت لوس نکن امسال جایی نمی ریم نگران نباش این هم خواستگار
یعنی چی ؟
دایی ی کم هواخوب بشه میاد براخواستگاری بهنام
خودش گفت ؟
خوب ازحرفها که زد متوجه شدم.
خُب خدایا شکر
بلاخره ماهم ی نفس راحتی بکشیم.
پایان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

منوچهر فتیان پور (19/1/1399),محدثه رضایی زاده (19/1/1399),رضا فرازمند (24/1/1399),فاطمه سادات حيدري (30/6/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.