عروسی

عروسی

یروزبا دوستم ازدبستان که داشتیم می آومدیم خونه گفت :می دونی پنج شنبه این هفته عروسی هست .
گفتم: نه عروسی کیه !
گفت :عروسی دایی پسر همسایه مون.
گفتم :خُب مگه تو میری ؟
گفت :آره خوبه ،خوش می گذره .
گفتم چطور ؟
گفت :بابام گفته؛ که تومراسم جشن شون ساز مّحلیه، توشمال میارند ،نمی دونی چقدر خوبه!
گفتم :دعوت هستین ؟
گفت :نه ،ولی هرجا عروسی باشه بابام میره ؛مخصوصا وقتی توجشن شون سازه توشمال باشه آخه، ازتوچه پنهون بابام چوب بازه خوبیه، ودوست داره وقتی یه عروسی باشه تمام آنهایی که چوب بازی بلد هستن ؛بهم دیگه خبربِدن و شب عروسی خودشون برسونن،تا هم رفقارا ببینن وهم گبی بزنه و یه دور بازی کنن .
تازه بهت نگفتم :توی جشن شام می دن میریم همه تماشا وهم شام می خوریم.
بعددوستم گفت :تو میای؟
گفتم: نه
گفت :چرا؟
گفتم :درسته آشنا ست، ولی وقتی دعوت نشدیم که نمی شه رفت!
گفت :حالامگه چی میشه ،همه میان ،توهم یکی شون!
حالا: اگه دوست داشتی بیا شام نخور، حداقل چوب بازی رو نگاه بکن.
بالاخره با اسراردوستمون قرارشد،عروسی یک ساعتی آنجا برم؛ البته خونه عروس ،وقتی می خوان بیان عروس ببرن با دوستم برم.

شب عروسی که رسید؛ ساعت هشت ونیم شب صدای سازتوشمال می آمد داشتم مشق هام می نوشتم، یه دفعه چندتا سرصداآمدو حالاکه خوب گوش دادم، یکی داره محکم درب حیاط می کوبه، رفتم ازپشت درب گفتم کیه، دوستم باصدای بلند گفت منم عباس اومدم جلوت، تابریم عروسی دختر همسایه تون، برا تنها پسر همسایه مون.
درباز کردم براش ،گفتم حالا بیا تُو تامنم آمده شم.
گفت :می خواهم بگم برات !
چوب بازهای خوبی بدون اینکه دعوت بشن؛ از دیگر نقاط شهرروستا اومدن
می دونی رسمشون چیه؟
گفتم:نه
گفت: ،رسمی که بین چوب بازها توی بازی هست، یکی چوب دستش می گیره، ویکی دیگه تسمه رو؛ با آهنگ توشمال می رقصن ویک دفعه اونیکه تسمه دستشه یک جیغش می کشه با صدای بلند،یعنی به اون یکه چوب دستشه می خواد بگه؛ خودت آماده کن برای هجوم وحمله من بعد اونکه چوب گرفته بود، می ایسته تا اون حمله شو بکنه.اینقدر این پا اون پامی کنه تا تسمه بهش نخوره.
توی این قانون چوب بازی اونیکه تسمه ویا شلاق بدست داشت ،حق نداره هنگام حمله ازساق پا به بالا بزنِ.
اگه می زد چهار حالت داره، یکی اینکه ازقبل با طرف مقابل اختلاف داشته که می خواسته تلافی کنه، ویا قصدبهم زدن عروسی داشته ویااینکه خاطر خواه عروس بوده ومی خواست درگیری راه باندازه، بگه من اینجام ونمی زارم، عروسی سربگیره وباید زن من بشه، واگر اشتباهاًدستش بالا گرفت ،حالا بستگی داره طرف مقابل که ضربه را خورده ؛توی این قضیه چطور می خواد کنار بیاد وشدت ضربه هم چقد اثرگذار بوده وآیا گذشت کنه ویا تلافی بکنه یاجلوی تماشا چی ها بخواد یه قدرت نمایی بکنه.باشلوغ کاری دعوایی راه بندازه
خلاصه ،اینهمه دم درب با هم صحبت کردیم ،صدای سازتوشمال نزدیک ترشد؛خانواده دامادآمدن خونه عروس،که عروس باشون ببرن، به دوستم گفتم الان لباس می پوشم می یام همینکه رفتم داخل خونه دادشم گفت کجا ؟
گفتم:باعباس می رم عروسی ،نیم ساعته برمی گردم .
گفت :باشه شما برید ،ماهم حالا می یایم گفتم حالا که اینطوره ،می مونم ،باهم می ریم منوبرادرم وخواهرکوچکتر ازخودم ،با دوستم عباس، رفتم منزل پدرعروس خونه شون زیاد بزرگ نبوداول توشمال سازدستمال بازی زد ویک عده ایی خوب رقصیدن بعد یکی ازاقوام داماد گفت بزارچوب بازی بزنه.
زمانی که توشمال داشت ساز می زد، مردهاهم چوب بازی می کردن یک ده دقیقه اول خوب بازی کردن و یه دفعه دیدیم انگاربازی داره گرم می شه برادرم باخواهرکوچیکم نزدیک چوب بازها بودند، یک لحظه دیدم اتفاقی که نبایس بیافتاد، افتاد نفری که تسمه بدست داشت ،موقع حمله باتسمه می زنه بالای ران طرف مقابل که چوب دستش گرفته بود واونهم ازشدت درد وضربه ای که خورده بود،عصبانی شده بودبا چوب حمله می کنه ،سمت اینکه تسمه دردست داشت .
همین که باچوب حمله می کنه؛ برادرم خواهرکوچکیم که پنج ساله بودبغلش می کنه که ازدرب منزل بزن بیرون ،فرصت فرارهنگام دعوا راپیدانمی کنه ،چوب توی بازوی طرف مقابل می خوره ،باشدت ضربه می شکنه ونصف می شه وتیکه بالایی چوب برگشت می شه می خوره توی سرخواهرم؛ سرش می شکنه خونی می شه، عروسی بهم می خوره ماهم سریع خواهرمونو ،میاریم خونه ، مادرم که می بینه ناراحت می شه من به مادرم گفتم بریم شکایت بکنیم چرا باید دعوا بشه منهم 8 سال بودم فاصله سنی منو برادرم دوسال بود مادرگفت نه مادر به کی شکایت کنی، اول اینکه خودتون بدون دعوت رفتید ،تماشا کنید قانون میگیه مگه دعوت بودید دوم اینکه همسایه است، دخترشوهردادن حیاط منزلشون جای چوب بازی نبوده حالا اون ها چوب بازی راه انداختند سوم اینکه بزاریه راهی دارم براش خوب میشه نگران نباشید ولی منبعد ازاین، اولاًبدون دعوت نباید درمراسمی شرکت کنی ،اونم عروسی وبعد شم دیگه این دخترهمراهتون نبرید گناه داره، حال اگه ناقص می شدمن چه بایدمی کردم، این بود سریع می ره خاکستر ازتوی منقل می یاره ،همان نقطه که زخمی شد سرش، روی سرخواهرم خاکسترمی ریزه،تا خون سرش بند بیاد،چون اون موقع دوا درمانی نبود ،یک درمانگاه بود نزدیک فرمانداری بهش می گفتن درمانگاه صحرایی مسیرش خیلی دوربود ،نصف شب نمی تونستیم بزاریم، خون از سرش بره امکانت نبود نه وسیله ای ازخودمون ونه تاکسی ونه پزشکی باهمین درمان بعدازچندین هفته زخم سرش خوب شدولی آثارش سالها طول کشیدتا پوست سرش دوباره جون بگیره وترمیم شد.
پایان
ازاینکه قدم رنجه می فرمائید وداستان مرا،موردمطالعه می نمائید بی نهایت ازشما سپاسگذارم خوشحال می شم اگه پیشنهادویاانتقادی هست بفرمائید تادرنوشته هایم توجه بیشتری بنمایم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

منوچهر فتیان پور (14/1/1399),منوچهر فتیان پور (18/1/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.