آمپول آلماس

در یکی از شهر های بسیار دور افتاده کشور در یک درمانگاه مشغول به کار بودم . حسابدار یک درمانگاه ورشکسته که برای اینکه حقوق ماههای عقب افتاده ام را طلب نکنم به من عنوان مدریت مالی هم داده بودند. این درمانگاه عملا هیچ مریضی نداشت به جز روز های چهارشنبه که از یکی از کلان شهر ها یک چشم پزشک به درمانگاه می آمد و اوضاع آن روز درمانگاه عجیب بود بطوریکه از صاحبدرمانگاه تامنشی شیفت شب تا پرستار های غیر شیفتی و ... همه می آمدند تا حجم مریض را کنترل کنند.

جالب تر این بود صاحب درمانگاه برای جلب مشتری در درمانگاه همواره سعی داشت منشی ها و عوامل جذاب باشند از این رو معمولا کارکنان مخصوصا منشی های خانم به خود میرسیدند اما در آن چهارشنبه عجیب من بودم و یک منشی زیبا و شکننده و یک عینک ساز و چشم پزشک و سیصد و بیست مریض و هوای سرد ویخبندان و برف نیم متری هفته پیش. کلیه جاده های اصلی باز بود اما افرادی به آنجا آمده بودند که در نقشه کلی آن طرف تر دیده می شوند نه در نقشه استان بلکه نقشه کشور چون اگر قرار بود از شهر خود به درمانگاه با جاده اصلی می آمدند باید مثلا سیصد کیلومتر می آمدند وچون راه های آنها بسته بود با تراکتور و بولدوزر و .... یک کوه اینور آمده بودند و از کوه ها به درمانگاه ما رسیده بودند .

مریض ها چگونه بودند آیا فکر می کنید مثل چشم پزشکی های تهران بود. یک روز به یک چشم ژزشکی در شیراز رفتم . به یادم درمانگاهی افتاد که کار میکردم و با خودم گفتم تک تک این بیماران به عنوان حداقل بهیار و یا شاید هم دکتر نسبت به تفاوت اطلاعات دکتر با مریض  میتوانند در درمانگاه ما کار کنند همه شیک و تمیز و پلنگ و چشم آبی و ....

اما درمانگاه ما به لطف محرومیت جور دیگری بود صفا و صمیمیت میبارید اول اینکه همه خانوادگی آمده بودند و نه فقط با یک همراه خشک چون کل مسافران مثلا یک تراکتور منتظر بودند نوبت مریض آنها بشود همه الاف بودند علاوه بر مریض ها به آنها هم پاسخگو بودیم از طرفی بیماری ها هم متفاوت بود مثلا برای تست نمره چشمکسی نمی امد کسی می امد که چشمش در آمده بود یا به چشمش کرم افتاده بود و....

در آنجا کسی شماره یا ویزیت برای رفتن به دکتر نمیخرید همه میگفتند بلیط ورود بدهید البته با لهجه خود بنیط می گفتند . عصر حوالی ساعت چهار بود من خسته از کار با نرم افزار های حسابداری روی تخت دراز کشیده بودم  که خانم نشی وارد شد من در اتاق استراحت برادران بودم و خانم ها حتی برای دادن چیزی هم داخل نمیشدند و متعاقبا کارکنان خانم هم اتاقی با عنوان اتاق استراحت بانوان داشتند که مردان هرگز وارد نمی شدند . 

خانم منشی وارد شد چه وارد شدنی زار زار گریه و روی شکم بر روی تخت دیگر خوابید که من این درمانگاه را نمی خواهم درمانگاهتان به سرتان بخورد و ....  آخر موقع حقوق که می شد یا مشکلی روی میداد من آقای مدیر بودم . به هر حال اتاق را ترک کردم و داخل سالن انتظار شدم ببینم چه شده . دیدم یا خداااا  نوبت ها قاطی شده همه دارند داد و هوار می کنند و هنوز حدود صد وپنجاه نفر باید ویزیت شود همه میگویند اگر زود داخل نشویم تاریک می شود زمستان است الان تاریک میشود و از این حرف ها و اوضاع بدجور قاطی شده .فراموش کردم بگویم یک دست مریض ها هم بودند صرفا روز های چهارشنبه برای دیدن منشی می آمدند و در آن شلوغی در داخل در مانگاه  بودند متلک های آنها و جمعیت زیاد و قاطی شدن نوبت منشی را به آن روز انداخته بود. اول از ترس ورود مامور اداره اماکن تابلو اتاق استراحت بانوان و آقایان را عوض کردم  و به سالن برگشتم و با تمام وجو فریاد زدم:

خانم علیزاده چااااییییی   . ایشان آبدارچی درمانگاه در آن شیفت بود و به کار خود وارد بود زنی ریز و فرز به محض فریاد من با یک سینی که معلوم نبوداز کجا پیدا کرده حداقل با بیست سی چایی رسید در سینی لیوان بود فنجان بود استکان پلاستیکی و یکبار مصرف ده بار استفاده شده پیاله شبیه به استکان و....  سریع به بزرگترهای مجلس چایی دادم و فضا را آرام کردم و در کسوت منشی نشسته و خواندم

صد وهفتاد و سه  و  در آن واحد سه چهار نفر بلند شدند گفتم همراه فقط یک نفر گفتند خانم منشی گفته همراه ها بیرون درمانگاه باشند تازه فهمیدم اوه اوه همه مریض هستند گفتم مگر چند نفر همینشماره را دارند یکی دارو نشان میداد یکی آزمایش و هفتاد و چهار و پنج و ... هم بودند   گفتم شما کجا  گفتند : دکتر جان یک شماره فرق داریم بگذار ما هم برویم فریاد زدم نمیشود وبا دسیپلین مجلس را آرام کردم و تازه روی صندلی مثله تخته سنگ منشی دراز منتظر بیرون آمدن مریض بودم که از روبرو صدایی شالاپ شلوپ از پله ها آمد . سکوت محضی بودو صدای شالاپ شلوپ جلینگ جلینگ تلینگ تاراخ تورخ تق تق میآمد و یا خدا  قیصر فیلم های قبل انقلاب جلوی من ظاهر شد با کمی تفاوت موها بلند و پر پشت و گندمی و قرو قاطی تا دلت بخواهد کاپشن سبز رنگ سربازی با شلوار بیست جیب سربازی که داده بود خیاط برای شلوار سربازی از شلوار دیگر پارچه دربیاورد و پینه بدوزد .

در کلاس این خاطره را به دانش آموزانم می گفتم که یکی پرسید آقا ببخشید پینه چیست . آن یکی گفت وقتی شلوار سوراخ می شود .... دیدم این بیچاره ها نمی دانند پینه چیست . من احتمال نمیدهم کسی این مقاله را بخواند ولی اگر جوانی بخواند برایش پینه را تعریف میکنم.پینه همان چین است چین دامن زنان را دیده اید البته الان فقط لباس های زنانه چاک دارند و سوراخ ولی زمانی چین داشتند بین لباس های کهنه مارد یا مارد بزرگتان می توانید پیدا کنید چون لباس های زنانه نگه داشته می شود بر خلاف لباسهای مردانه که تا خشتکش پاره نشود میپوشند و اخر سر هم دستمال گرد گیری در عید می کنند و معمولا در عرض دو سه سال هم نیست میشود.

بگذریم پینه در شلوار عین چین هست در دامن و لباسهای زنانه . پینه دو جور بود یکی در جلو یکی عقب که ساسون هم می گفتند شلوار قیصر ما از جلو از عقب همه جا ساسون داشت و کمربند مقجن چین با رنگ های زرد و ابی و قرمر و کفش های پشت خوابیده گل آلود که صدای شالاپ داشت و زنجیر اویزان از کمر که صدای جلق ولق داشت و تسبیح چرخان در دست که شریییک شریییک صدا می کرد و خیلی صدا های دیگر . ولی قد او برایم جالب بود من که روی صندلی بودم از زانو هایش بودم همه جا خالکوبی های جانم فدای مادری سبک قدیم. با تتو اشتباه نگیرید داستان دیگری بود آن خالکوبی ها که سر میز من رسید

گفت : آقای دهتر منه بیر بنیط ورر جوراخ  یعنی به هم یه بلیط بده ببینم

گفتم اسم گفت آلماس...

داشتم ویزیت می نوشتم که گفت طوری بنویس که سریع داخل برود او مثل این بیچاره ها وقت ندارد  و من داد زدم خانم علیزااااااده  خودش آگاه بود به محض شنیدن صدای من با چایی آمد و من آلماس را نشاندم از خاطرات راست و دروغ چوپانی کردن هایم در کوه با گرگ گل آویز شدنم گفتم و خانم علیزاده چایی آورد که به زحمت چند نفری را با رعایت نوبت داخل فرستادم و سر او را به خیال خود خوب گرم کرده بودم که یکبار جست و گفت : آقای دهتر احترامت واجب ولی صبرم به سر آمده است گفتم فقط منتظر شود مریض داخل بیرون بیاید بعد این پیر مرد هم داخلبفرستم ببین شلوارش خیس شده باید به روستا برود و....  بعد داخل شو باز داد زدم خانم علیزاده و تکرار سینی چای بعد پیر مرد گفت دکتر جان مرا چه فرض کرده ای قول داده بودی

بلند شدم و فراخ گفتم :آقایان خانم ها ایشان بی نوبت می خواهند داخل شوند کسی اعتراضی ندارد امید وار بودم یکصدا شنیده شود ولی نگو همه او و صفات اورا میشناسند و لال بودند او که داخل شد اعتراض ها شروع شد و وقتی بیرون آمد تمام . او بیرون آمد قیصری خدافظی کرد و رفت پشت بندش دکتر بیرون آمد و رو به من کرد و گفت چندتا دیگه مریض داریم ...  من خنده ام گرفت و گفتم کم مانده است و دوباره بعد از قشقرق آلماس روی تخته سنگ منشی گری درازا نشسته بودم که از پله ها باز آن صدای آشنا آمد شلپ شلوپ تلق تلوق و .... باز آلماس بود

از بالا کیسه ای آویزان در دستش را جلوی چشمان من گرفته بود و می گفت که این چیست .یک کیسه فریزر همراه یک دفترچه بیمه روستایی و چند قطره  گفتم این بیمه و قطره است گفت که میداند و دوباره پرسید این چیست در حالی که کیسه همچنان آویزان بود ولی لحنش تند تر شده بود. فکر کردم طرز استفاده را نمی داند و شرح دادم این قطره سه بار و ... 

گفت می دانم این چیست؟

لحنش بد جور تند شده بود گفتم نمی دانم شما بگویید

گفت : نسخه

گفتم آهان نسخه

گفت آقای دکتر نسخه بدون پنیسیلین به درد پدر دکتر داخل مطب میخورد دفترچه را گرفتم و رفتم داخل گفتم دکتر پنیسیلین بنویس گفت مسولیت دارد و از این حرف ها . همان زمان ها پینیسیلین چینی اتفاقاتی را آفریده بود . مسولیت قانونی دارد و باید ....

گفتم دکتر الماس برگشته و میگوید پنسیلین ندارد بی هیچ توضیحی دفترچه را گرفت و نوشت و داد

منم بیرون آمدم و تحویل دادم و آرام شدم و باز شالاپ شلوپ آشنا آرامشم ار به هم زد .

اما بسیار متواضع بود و میگفت آمپول دکتر را باید تو بزنی گفتم من پرستار نیستم.گفت میدانم تو آقای دکتر هستی چشمم به رو پوشی افتاد که پوشیده بودم که در آرام کردن منتظران به من کمک کند. گفتم پرستار داریم.خانم ...

حرفم را قطع کرد :من آرواد خیلاقینین یانیندا شالوار آشاقا چچیم  یعنی من جلو زن شلوارمو پایین بکشم گفتم بخواب و از پرستار کمی اموختم

پرستار گفت دستت را روی باسنش بگذار و بچرخان انگشت کوچکت هر جا افتاد بزن . دستم را گذاشتم و چرخاندم باسنش نصف تخت را گرفته بود دستم در یک گوشه باسنش محو شد. خانم پرستار اینجا کمرش می شود اشاره کرد با دست خودش اندازه بگیر و پنیسیلین در این مدت سفت شده بود.   
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

هادی هادوی (24/10/1399),هلیا محمدی (28/10/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.