همانی باش که می خواهی

آرزو داشت روزی صاحب کارخانه بشود برای همین سعی می کرد درس هایش را خوب بخواند.امتحانات خرداد ماه تازه تمام شده بود و رسول با قبولی در امتحانتش از دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی می شد.
با اینکه بیشتر وقت رسول با دوستانش سپری می شد اما سرگرمی عمده اش طوطی سبزه سخنگویی بود که هر روز با او بازی می کرد و به طوطی اش حرف زدن یاد می داد.
نرگس تنها خواهر رسول چهار سال از او بزرگتر بود و خود را برای کنکور آماده می کرد.
روزهای بلند و هوای گرم تابستان آرام آرام خودنمایی می کرد که نرگس رو به رسول کرد و گفت:بهتره تابستون کار کنی و بیکار نمونی
- طوطی ات را بردار و در کنار هتل مجلل شهر که محل رفت و آمد پولدارها است فال بگیر این جوری هم کمی خرج خونه رو در می آری
رسول در نقاشی هایش همیشه کارخانه بزرگی می کشید و شب و روز در رویای رسیدن به هدفش بود.
او با کمک خواهرش هر روز فال می نوشت و آنرا در پاکت های کوچکی می گذاشت و در پیاده روی کنار هتل، فال مسافران را که اغلب افراد ثروتمند بودند می گرفت.
در یکی از روزهای داغ تابستان در حالی که رسول تازه داشت وسایلش را می چید مردی خوش تیپ با کت و شلوار اتوکشیده به او نزدیک شد و گفت:
پسرم من فال نمی خواهم اما بگو بدانم چرا فال می گیری تو باید الان با دوستانت بازی کنی
رسول گفت:آقا مادرم قلبش مریضه باید عمل بشه دارم پول جمع می کنم.
مرد گفت:آفرین که اینقدر احساس مسئولیت می کنی ،می خواهی در آینده چکاره شوی؟
رسول در حالی که معصومانه به مرد غریبه چشم دوخته بود، گفت:آقا می خواهم در آینده صاحب کارخانه بشوم
مرد کاغذی از جیبش در آورد و جمله ای نوشت و به رسول داد و گفت: پسرم حتما به آرزویت می رسی به شرطی که به این جمله عمل کنی(همانی باش که می خواهی)
مرد در حالیکه چمدانش را به خدمتکار هتل می داد گفت: آقا رسول اگه در مناقصه برنده بشم یک جایزه پیش من داری
-حالا برام یه فال بگیر ببینم که چه سرنوشتی در انتظارمه
رسول فال مرد را دستش داد اما ذهنش درگیر حرفهای او بود
او معنی مناقصه را نفهمید اما به کاغذی که مرد پولدار به او داده بود نگاه کرد و نوشته را خواند.
فردای آن روز مرد سراغ رسول را گرفت که خدمت کاران هتل گفتند هنوز نیامده است.
مرد که عجله داشت و می خواست به موقع به پروازش برسد بسته ای به خدمتکار هتل داد تا آنرا به رسول بدهد.
آن روز رسول دیر آمد چون با دوستانش کل گوچک بازی کرده بود. وقتی که دم در هتل رسید خدمتکار بسته را به رسول داد و گفت:مردی سراغت را می گرفت اما دیر آمدی البته بسته ای داده که باید به تو تحویل دهم.
رسول بسته را باز کرد: اما از دفترچه داخل آن چیزی سر در نیاورد نوشته ای توجهش را جلب کرد
مرد نوشته بود پسرم من در مناقصه برنده شدم بهت قول داده بودم که جایزه ای برایت بدهم و چون می دانم که که مادرت نیاز به عمل جراحی دارد هزینه آنرا تقبل می کنم.
×××
سالها از آن ماجرا گذشت و رسول با تلاش شبانه روزی درس خواند و در نهایت مهندس شد اما چون می خواست در یک کارخانه مشغول کار شود هر روز آگهی روزنامه ها را بالا پایین می کرد
روزی یک آگهی توجهش را به خود جلب کرد.
فروش کارخانه زیر قیمت
رسول با خود فکر کرد آهی در بساط ندارد چگونه می تواند آن کارخانه را بخرد و به آرزوی دیرینه اش برسد.
تصمیم گرفت به آنجا برود و با صاحب کارخانه گفتگو کند تا بلکه راضی شود اداره کارخانه را به او بسپارد.
وقتی که به نگهبانی رسید خواست وارد کارخانه شود اما نگهبان جلوی او را گرفت و گفت:این کارخانه تعطیل است و صاحب آن می خواهد اینجا را بفروشد.
رسول با اصرار گفت: می خوام صاحب کارخانه رو ببینم
چند دقیقه بعد با موافقت مدیر عامل کارخانه رسول اجازه یافت وارد شود و صاحب آنرا ملاقات کند
رسول وارد دفتر مدیر عامل شد اما دفتردار گفت:آقا با تلفن صحبت می کنه اندکی صبر کن
دوسه دقیقه ای گذشت و مرد گفت: اجازه بدید بیاد ببینم این جوان چه می گوید.
رسول وارد اتاق شد و سلام کرد و با اشاره پیر مرد روی مبل راحتی نشست.
پیرمرد گفت:این کارخانه سوخته و چیزی هم ازش نمونده که بخواهی اداره آنرا به تو بسپارم مهندس جوان.
رسول در حالیکه اشیای اتاق را از نظر می گذراند نوشته ای توجهش را به خود جلب کرد دقیق تر شد.
چقدر این نوشته برایش آشناست:(همانی باش که می خواهی).
پرسید: آقا این نوشته را کی به شما داده
پیرمرد گفت:کسی نداده این شعار زندگی منه و همانی شدم که می خواستم
رسول با نگاه تعجب آمیز گفت:عجیبه این نوشته را چند سال پیش مردی به من داد من آن موقع فال می فروختم
-من به آن مرد مدیونم چرا که پول عمل مادرم را داد و آن نوشته ای که برایم داده بود زندگی مرا دگرگون کرد.
اشک از چشمان پیرمرد جاری شد و رسول را در آغوش گرفت و گفت پسرم هنوز فالی که برایم گرفته بودی نگه داشته ام.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مرتضی حبیب االهی یان ,طراوت چراغی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),علیرضااشرفی مهابادی (7/1/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.