این خانه دو قربانی می خواهد

روی آجر به آجرش نوشته بودند :- تو باید بروی!
دستش را روی اجر های کهنه کشید تا شاید ان یکی که از بقیه فرسوده تر بود را بکند و روی سره آنان بی اندازد
یعنی یک نفر نبود ک او را بخواهد؟ بعض راه گلویش را بسته بود اشتباهاتش چنان بزرگ و دهان پر کنن بودند که وقتی دهان برای دفاع باز می کرد دهانش نا خداگاه بسته می شد گناهش چ بود؟
جز اینکه سال ها با درد گوشه ی سینه اش سوخته بود !
نفس عمیقی کشید و قدم برداشت و نوشته ی اجر ها را می خواند : هرزه
خنده اش گرفت خندید در حالی که لبخند روی لبش ماسیده بود کلمه ی هرزه را زمزه کرد
او هرزه بود؟ نه هرزه ها در ازای چیزی که می فروشند پول میگیرند او در ازای قلبش پولی نگرفته بود
ولی هرزه نامیدندش، عجب عدالت را دوست داشت
با صدای شخصی به سمت عقب برگشت
باورش نمیشد این مرد همونی بود که برایش می مرد
نگاهش تغییر نکرده بود اما رد خون توی صورتش نشان از درگیری اش میداد مرد پایش را روی خاک و شیشه و اجر خورد شده ی خانه خرابه گذاشت
قدم اول را بر نداشته بود صدای دخترک بلند شد: -نیا محمد نیا
پسر بی توجه قدم دوم را برداشت
:_ مگه بهت نمی گم نیا
در آخر با نا امیدی جیغ زد : محمد
وقتی پسر ایستاد ادامه داد:
-بیای تو هم هرزه صدا می زنن
محمد دردش را فهمید این دختر در اتش کلمه ای میسوخت که دیگران برای وقت گذرانی پشت سرش می گفتند
:-برام مهم نیست دوست دارم
دخترک دیگر داشت به گریه می افتاد اگر محمد چند قدم دیگر می امد وارد خانه خرابه ای میشد ک او را در آن زندانی کرده بودند
_من رو اینجا زندانی کردن ک پسرای مثل تو رو از راه به در نکنم
محمد خندید و گوشه ی لبش درد گرفت یادش نمی امد این مشت را پدرش زده بود یا هدیه ی عمویش بود؟
_میگن این خونه جن و پری هاش ادم بد را خوب میکنه ولی اگه ادم خوبی واردش بشه به نفرینش دچار میشه و تا ابد دیوونه میشه به نظرت من از این دیوونه تر میشم؟
_تو قرار نیست بیای داخل
پسر قدم بعدی را برداشت و گفت: خوبه ملت از ترسشون نزدیکمون نمیشن می تونیم اینجا زندگی کنیم
ساناز نالید:_ ترو خدا نیا محمد
قدم بعدی را برداشت و ادامه داد:_ اگه گناهکارای بعدی هم که قراره زندانی کنن مثل تو باشن که اینجا بهشت میشه
ساناز:_ اینجا از گرسنگی می میری مردم ده چیزی بهمون نمی فروشن
محمد قدم اخر را برداشت وارد خانه ی نفرین شده شد و رو به روی دخترک ایستاد و گفت:
-با هم میمیرم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) , ک جعفری ,هلیا محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (19/10/1399), ک جعفری (21/10/1399),لیلا کوت آبادی (23/10/1399),هلیا محمدی (23/10/1399),همراز محمدی (3/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.