دختری که دیگر نبود

لباسش را پایین کشید و مرتب کرد ،نگاهش در آینه اذیتش می کرد، نگاهی که او را یاد دختر قبلی می انداخت . همیشه از آینه فرار می کرد، اما اینبار به نتچار جلویش قد راست کرده بود!
دعا می کرد کاش چشمان کم سویی داشت و نمی توانست این قیافه را باری دیگر در آینه ببیند حالش به معنای واقعی به هم می خورد . از کسی که دیگر نبود!
با صدای تقه ی در به خود امد و ورقه ی قرص را در جیبش پنهان کرد و از اینه ی که حس انزجاری را درونش ساخته بود، فاصله گرفت .
مریم سرش را داخل کشید و گفت :
-یلدا بیا دیگه همه منتظرن!
دورغ می گفت .آشکارا دروغ می گفت. خیلی ها نبودش را حتی متوجه نمی شدند و خیلی دیگر برایش بی اهمیت بود و بعضی آرزوی نیامدنش را می کردن
اینار دیگرمثل آن دختر مست شده از غرور پاشنه های کفشش توجه ها را به خود جلب نمی کرد !
اینبار فقط بدن سنگینش زمین را شکنجه می داد .
دستش را در جیبش کرد هنوز تا آخر شب وقت زیاد ی برایش مانده بود می توانست از حضور همه لذت ببرد خودش را به یکی از میز ها که شاید کمی اشنا می آمدند رساند.
نگاه ها اذیتش می کرد نمی دانست اینبار بخاطر کدام گناهش محاخظه می شد؟
محسن اما راحت تر از همیشه دست نامزدش را گرفته بود و انگار روح بی جان او را نمی دید!
ورقه ی نازک قرص را فشرد و آنها رایکی ، یکی بیرون آورد تصمیم عوض شد نمی توانست تا آخر شب تحمل کند و در حالی که به میز نزدیک می شد زمزه کرد :
-بخاطر تو
مریم خودش را به میز برادرش رساند تا از ابرو ریزی جلو گیری کند .
محسن با نگاه سرد یلدا به خودش آمد و رو به یلدا پرسید: -چیزی می خوای دختر عمه؟
دستانش می لرزید . همان دستان لرزان را به سمت آب پرتقال دراز کرد و گفت : -آ آ ر ره یک ...یکمی تشنم شده بود.
و بعد آب پرتقال را سر کشید تا قرصای مانده در گلویش را بزور پایین بفرستد .
دلش می خواست محسن بداند که آخرین قطره ی نوشیدنی اش را سر میز او نوشیده بود اما حیف که ....
باید از میز فاصله می گرفت اما تنها کاری که کرد صندلی را بیرون کشید و کنارشان نشست
"آروم باش . آره آروم باش کم کم همه چی تموم میشه . خیلی عاشقانه . خیلی هممم ..."
اشک روی چشمانش را پاک کرد .نشانه ی ضعفش بود .
"اون دوست نداره. اون شایسته ی عاقبته که تو براش در نظر گرفتی. تا ابد اون بمونه عذاب وجدانش ! اون باید تقاص پس می داد "
مریم می خواست جو سنگین را از بین ببرد پس گفت :
یلدا پاشو یکم برقصیم.
دستش را به صندلی گرفت تا بلند شود اما یهو سرش گیج خورد و بدن سردش به سمت زمین سرد تر از خودش پرتاب شد
لبهایش روی هم حرکت می کردن بدون آنکه نجوایی از آن بیرون بیاید ، چشمانش روی محسن خشک شده بود اما آخرین زمزه اش را فرشتگان مرگ شنیدند:
- دوست دارم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ف. سکوت ,مرتضی حبیب االهی یان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هلیا محمدی (9/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (9/12/1398),طراوت چراغی (9/12/1398),طراوت چراغی (9/12/1398),حسن ایمانی (10/12/1398),ف. سکوت (10/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),منوچهر فتیان پور (11/1/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 اسفند 1398 - 14:37

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خانم محمدی به داستانک خوش آمدید..

رمان کوتاهتون در عین تراژدی بودن ، مشکلات امروز خیلی از جوونا رو مطرح میکنه، که به خاطر یه اشتباه زندگیشون تباه میشه ، زیبا بود موفق باشید.


@طراوت چراغی توسط هلیا محمدی Members  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 16:10

نمایش مشخصات هلیا محمدی مرسی از وقتی که گذاشتید ❤ و ارزوی بهترین ها برای نویسنده ی خوبی مثل شما


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 09:10

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام خانم محمدي...
داستان خوبي بود اما اين داستان درگير تند نويسي شده بود. تندنويسي از كيفيت كار مي گيره و باعث ميشه كه كار داراي غلط هاي لغوي و ادبي بشه. من تا به انتهاي خط داستان رسيدم متوجه شدم كه نويسنده وقتي براي ويرايشِ كار نگذاشته. ببينيد، برخي از داستان ها هستند كه خوب تعريف ميشن اما داراي غلط هاي املايي اند...اينجور داسنان ها با چندبار خوانش درست ميشن. از طرفي، داستان هاي هم داريم كه موضوعيت مهم و جذابي رو نميگن اما غلط لغوي ندارن... براي رشد در دنياي داستان نويسي بايد اين دو موضوع رو بهش توجه كنيم. ببينيم توي كدوم مورد داريم سير مي كنيم...
به نظر من، داستان شما افتاده توي چاله اول. ماجرا، يك ماجراي خوبيه اما تلاشي براي رفع غلط هاي لغوي صورت نگرفته. به اعتقاد من با يك ويرايش در نوع نگارش و نوع ديالوگ بندي و درست نويسي (از بُعد ادبيات داستاني) كارهاي شما خوب از آب در ميان... قلم شما توانايي نگارش كارهاي قوي تر رو داره... من خيلي لذت بردم از اين جمله:
بدن سنگينش زمين را شكنجه ميداد!!

حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط هلیا محمدی Members  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 16:07

نمایش مشخصات هلیا محمدی سلام راستش من نسخه ی ویرایش نشده اش رو کپی کردم وقتی هم که تایید شد نزدم برا ویرایش چون دوباره چند روز وقت می گرفت واسه تاییدش
منم خیلی از نوشته ایی که ویرایش نشده با خوندنش اذیت میشم چون تنها کار یک نویسنده درست نویسیه مرسی از وقتی که گذاشتید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.