مرا ببین

اولین بار نبود که بچه ها را به مدرسه می رساندم. آن روز هم باران به قدری زیاد بود که ترسیدم خیس شوند و سرما بخورند. مدرسه شان با خانه فاصله زیادی نداشت و در انتهای یک کوچه بن بست بود و کوچه آنجا برای عبور دو ماشین در کنار هم زیادی باریک بود، به رساندن بچه ها تا سر کوچه بسنده نکردم و به داخل مدرسه رفتم.
پژو سفید رنگی در میانه کوچه به گونه ای پارک کرده بود که رفت و آمد سرویس های مدرسه را کند کرده بود، وقتی از کنارش رد شدم با دیدن راننده درون ماشین بوق طولانی زدم بلکه متوجه اطرافش شود. دخترها را داخل مدرسه پیاده کردم ولی
موقع برگشت با دیدن همان ماشین، مجدد بوق زدم اما هیچ عکس العملی از راننده ندیدم.
بی تفاوتی او و نگاه نکردنش برایم عجیب بود.
او حتی سرش را بالا نیاورد و به اطرافش نگاهی نینداخت. ماشینم را در جای مناسبی پارک کردم و به سمت ماشین مزاحم رفتم. باران هم چنان می بارید و دیدن داخل ماشین به راحتی ممکن نبود.
چند بار به شیشه سمت راننده ضربه زدم ولی او تکان نمی خورد، مرد جوان تقریبا چاق و سبزه رو. سرش به سمت پایین آویزان بود و به نظرم رسید آب دهانش بیرون ریخته است.
از راننده ی عبوری خواستم به کمکم بیاید. او در ماشین را چک کرد، آن هم قفل بود. طولی نکشید که چند نفر اطراف ماشین جمع شدند و هر کس حرفی می زد.
یکی از آنها گفت: ممکنه از راننده سرویس های مدرسه باشد یا از والدین بچه ها.
سراغ خانم مدیر رفتم و از او خواستم برای شناسایی بیاید.
او هم راننده بیهوش را نمی شناخت و با دیدن ابزار و مواد مخدر در صندلی کنار راننده، پی بردیم حتما دچار مصمومیت شده است. می دانستیم پلیس با پیدا کردن آن همه مواد او را رها نخواهد کرد و جرم زیادی مرتکب شده است.
با همفکری افراد حاضر به اورژانس زنگ زدیم تا زودتر به او کمک کنند. پس از دقایقی اورژانس خودش را رساند ولی از شکستن شیشه خودرو امتناع کردند و مسئولیت آن را نپذیرفتند. خودشان با پلیس تماس گرفتند و پلیس پس از رسیدن، شیشه ماشین را شکست و اورژانس مشغول معاینه شد. کمی بعد متوجه شدیم راننده بیهوش نبوده و ساعت هاست که مرده و اور دوز کرده است.
پلیس پس از چک کردن دوربین بیرون مدرسه و شناسایی راننده، اطلاع داد که او از شب آنجا پارک کرده و پس از مصرف مواد، همانجا مانده بوده است. دردناک تر این بود که قبل از من، خودروهای زیادی او را دیده بودند اما با بی تفاوتی از کنارش گذشته بودند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مرتضی حبیب االهی یان ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (13/12/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 اسفند 1398 - 12:34

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم تاجیک
ورود شما را به جمع نویسندگان سایت داستانک تبریک می گویم.
داستان بسیار بسیار زیبا و دلنشینی نوشته بودید که از خواندش لذت بردم.
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.????????????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.