دوستی دیرینه

روزی روزگاری دو دوست بودند به نام های امید و حامد ، هر دو در یک کلاس درس می خواندند و دوستان صمیمی هم بودند . یک روز حامد کتاب امید را گرفت و زیر مطالب آن خط کشید، وقتی امید کتابش را دید خیلی ناراحت شد ولی به حامد چیزی نگفت. روزی وقتی همه بچه ها به حیاط رفته بودندامید برای کاری به کلاس رفت که یکهو خط کش آبی حامد را دید که روی میز است ، او هم خط کش را برداشت وآن را شکست و بر روی میز گذاشت، وقتی حامد به سر کلاس آمد خط کش خود را دید و شروع به گریه کرد.خانم معلم پرسید حامد چی شده چرا گریه می کنی؟ حامد گفت خط کشم شکسته است.خانم گفت:اشکال نداره یکی دیگه میخری، امید وقتی گریه های حامد را دید خیلی ناراحت شد، وقتی به خانه رفت، مادر هم متوجه ناراحتی او شد و از او پرسید چی شده پسرم چرا ناراحتی؟امید گفت چیزی نشده ولی مادر باز اصرار کرد، امید هم جریان را برایش تعریف کرد . مادر دستی به سر فرزندش کشید و گفت: کارت اشتباه بوده، تو اگر ناراحت بودی باید با دوستت صحبت می کردی نه اینکه خط کش او را بشکنی ، حالا بیا باهم برویم و برایش یک خط کش آبی مثل خط کش خودش بخریم.امید هم خط کش را خرید و فردا برای حامد به مدرسه برد.او جریان را برای حامد توضیح داد و از حامد عذرخواهی کرد و حامد هم او را بخشید و دوستیشان مانند قبل ادامه پیدا کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1398),علی دوستمن (11/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.