مسابقه از نوع منظوم

خدا بزرگان گذشته ي ما را که گفته اند:< ميراث پدر خواهي، علم پدر آموز>* بيامرزد. اما نمي دانم چرا به جاي علم، من کسب پدر را آموخته بودم تا اينکه در کتابي خواندم:< ميراث پدر خواهي، کسب پدر آموز> و پيش خود گفتم:< بيچاره اين بزرگان ما که احتمالاً خودشان هم نمي دانند چند جور حرف زده اند.>
کسب و کار پدر خدا بيامرزم فحش خوردن از در و همسايه بود. براي نمونه يادم هست که وقتي کوچک بودم آن مرحوم قصد رفتن به مکه را داشت، اما باجناق بزرگش، که از نظر سن و سال در حکم پدرش بود تا اين خبر را شنيد، به خانه مان آمد و گفت:< خر عيسي گرش به مکه برند/ چون پس آيد، هنوز خر باشد. اين غلط ها را کردن به تو نيامده است، تا من با اين سن مانده ام که تو نبايد به مکه بروي!> و پول هاي پدرم را از او گرفت و خودش به مکه رفت و وقتي برگشت چپ و راست جلوي پدرم از اوضاع و احوال آن جا مي گفت و دل آن بنده ي خدا را مي شکست. آخرش هم پدرم نتوانست به زيارت برود تا عمرش را داد به من و خانواده!
من هميشه مي دانستم که مورد لطف همسايه ها قراردارم تا کسب آن خدا بيامرز از رونق نيفتد. هنوز اولين روز استخدامم در اداره ي آگاهي را به ياد دارم، آنقدر از پوشيدن لباس فرم ذوق زده بودم که مي خواستم دنيا را همراه خود غرق شادي کنم، اما يکي از همسايه ها که مشتري دائم من بود با ديدنم خريدش را کرد:< سگ، سگ است ار چه پاسبان باشد>. حتي وقتي اولين قاچاقچي معروف را دستگير کردم نيز، نظرش راجع به من عوض نشد:< سگ کار ديده، بگيرد پلنگ>.
چند روزي مي شود اين کسب، که به شغل اول و البته ثابت من تبديل شده، رونق زياده از حدي گرفته است، هر چند عادت کرده ام که چندان اعتنايي نکنم.
مثل هميشه صبح زود از خواب بيدار شدم. اما امروز روزي نيست که همه چيزش مثل هميشه باشد. سالگرد ازدواج من و ليلا امروز را به يک روز ويژه تبديل مي کند. لباس شيکي پوشيدم و به بهانه ي سر کار رفتن از خانه بيرون زدم.
مي خواستم ليلا را غافلگير کنم براي همين نگفتم که مرخصي گرفته ام و کار بي کار. براي خريد هديه ي مناسب به بازار رفتم، يکي از همسايه ها که او هم براي خريد آمده بود پرسيد:< چشمت به طلافروشي بود، براي کسي قصد خريد داري؟>
لبخند زدم:< امروز سالگرد ازدواجم است، براي ليلا...>
حرفم را قطع کرد:< پس بگو، آخر< گربه را بر موش کي بوده است مهر مادري!>>
و تا آمدم چيزي بگويم غيب شده بود.
در راه برگشت به طرف شيريني فروشي محل رفتم. نمي دانم قيمت شيريني آنقدر عجيب بالا رفته بود يا او مي خواست گران بفروشد، براي همين به قيمت اعتراض کردم. فروشنده هم سر تا پايم را نگاه کرد و با پوزخندي گفت:< خر چه داند قيمت نقل و نبات!>
با شنيدن اين حرف پول را روي پيشخوان پرت کردم و از مغازه بيرون زدم که ناگهان با همسايه اي سينه به سينه شدم.
آقا فريدون دستي بر سبيلش کشيد:< خوش تيپ شده اي شازده، لباس گران مي پوشي!>
با خوشحالي گفتم:< ممنون! چشمتان خوش تيپ مي بيند!>
اما او پقي زير خنده زد:< خر، ار جل ز اطلس بپوشد خر است!>
و قبل از اينکه بفهمم چه گفته است از من دور شد!
به خانه که رسيدم وقتي مشغول کليد انداختن در قفل بودم صداي حرف زدن ليلا با يکي از زن هاي همسايه، از داخل حياط، به گوشم خورد. داشت از من تعريف مي کرد. حرفش که تمام شد با خوشحالي در را باز کردم و سلام دادم، اما زن همسايه با نگاه موذيانه اي به من، دستش را در هوا تکان داد:< مار دارد مهره و در اصل خود بد گهر است>. اين را که گفت سريع از آن جا دور شد.
ليلا که کاملاً معلوم بود ناراحت شده با اشاره ي دست به من فهماند که هر چه زودتر دنبال او به خانه بروم. وقتي روي مبل نشستيم تا آمدم حرفي بزنم اعتراض کرد که:< چرا مي گذاري ديگران به تو توهين کنند؟>
گفتم:< عزيزم، اين کار آبا و اجدادي من است! تو خودت را زياد ناراحت نکن، بعد هم من آدم مهرباني هستم به همين دليل گذشت زياد مي کنم.>
پوزخند زد:< سگان از ناتواني مهربانند!>
هاج و واج ماندم، از همه توقع داشتم جز ليلا، نفهميدم چه شد که گفتم:< مي خواهي مقابله به مثل بکنم و جوابشان را بدهم؟ باشد اول از خود تو شروع مي کنم! به قول سعدي که خدا در آن دنيا عاقبت به خيرش کند< سگ به از جفت زشت روي بود!>>
ليلا چنان جيغي کشيد که تمام اعضاي بدنم که در کل< يک پيکرند> به لرزه افتاد. گفت:< تو به من مي گويي زشت روي، تو به من مي گويي...>
نگاهي ملتمسانه به طرف بالا کرد که نفهميدم منظورش چه بود! با خدا کار داشت يا چيز ديگر؟ و بعد دستش را روي سرش گذاشت و نجواکنان گفت:< سگي را خون دل دادم که با من آشنا گردد/ ندانستم که سگ خون مي خورد خونخوار مي گردد>
داد زدم:< حالا که من سگ هستم، از نوع وحشي و پاچه گيرش مي شوم، چنان سگي به تو نشان بدهم که در خواب هم نديده باشي!> اين را گفتم و با عصبانيت از خانه بيرون زدم. بي هدف در کوچه راه افتادم و به دنبال راه حلي براي تلافي مي گشتم که سرم محکم به چيزي خورد. زير لب گفتم:< چرا تير چراغ برق را وسط کوچه گذاشته اند؟ جا قحطي است!> که يکدفعه نگاهم روي کاغذي- که چند روز است روي تير چراغ برق چسبانده اند و من به آن توجهي نکرده بودم- افتاد:< مسابقه ي< ضرب المثل هاي منظوم راجع به حيوانات> در کوچه هاي منطقه برگزار مي شود. اهالي هر کوچه اي که بيشتر و بهتر بتوانند اين ضرب المثل ها را به کار ببرند صاحب جايزه ي نفيسي از طرف...>
تازه فهميدم که قضيه چيست! من هميشه عادت کرده ام کسب پدرم را با آغوش باز پذيرا باشم، اجازه بدهم ديگران آوار توهين را روي من خراب کنند تا آرام شوند و در آخر لبخند مرا هم تحويل بگيرند! براي همين در اين چند روز که اين فراخوان زده شده بنده به عنوان موش آزمايشگاهي عمل کرده ام. فهميدم ليلا هم جزو اين بازي است. دستي بر جعبه ي انگشتري که به عنوان هديه ي سالگرد خريده بودم و هنوز ته جيب کتم جا داشت کشيدم و به طرف خانه برگشتم. در راه به اين نتيجه رسيدم که ديگر از دست کسي ناراحت و عصباني نخواهم شد چرا که حالا متوجه شدم هميشه هم نبايد براي خواستن ميراث پدر، کسب پدر را آموخت! و احتمالاً همان علم پدر است که بايد مورد توجه قرار گيرد!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

لویذا هدایتی ,ابوالحسن اکبری ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لویذا هدایتی (21/7/1399),ابوالفضل ابطحی (22/7/1399),شیدا محجوب (23/7/1399),مریم حسین پور (29/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.