مادر

مادر

ام النساء به شصت سالگی خویش نزدیک می شد، شوی خویش را چند ماه قبل از دست داده بود، خودش را به سختی بر روی زمین کشید و گوش فرا داد به حرفهای فرزندانش، که می گفتند: نه نمی توانیم، مشکل داریم، پرستار می خواهد، مراقبت می خواهد، وقت نداریم و غیره و غیره...
بر اثر ابتلاء به دیابت هر دو پای خویش را از دست داده بود، در آخر فرزندانش تصمیم گرفته بودند تا مادرشان را به خانه ای در شهرستان و زادگاهش نزد خواهرش بفرستند، با خود می گفت که خدایا راضایم به رضايت، بچه هایم گیر در کارشان بسیار است، خداوندا نیستم ولی فرزندانم را به تو می سپارم.
هنگام رفتن رو به یکی از پسرانش کرد و گفت: مادر تو خیلی جوانی برای سیگار کشیدن، بخاطر من بخاطر مادر کمتر سیگار بکش و سوار ماشین شد.
پسرک همان لحظه پاکت سیگار را مچاله کرد و به سوئی انداخت و با هم سوار ماشین شدند.
هوا بسيار سرد بود، چادری را که به کمر بسته بود را باز می کند و بر روی پاهای دخترش می اندازد و می گوید مادر سرما میخوری و سرش را در آغوش می گیرد و می گوید چقدر داخل این ماشین سرد است.
در نیمه های شب که همه را خواب فرا گرفته بود با صدای بلند شروع به خواندن آواز و لالایی می کند، که در بدو تولد برای سه فرزندش می خواند و به پسر بزرگش می گوید، پسرم خوابت نبرد، زندگی من که ارزشی ندارد اما زندگی خواهر و برادرت دست توست.
مادر، مهربانی در وجودش یعنی مراقبت دائم، سادگی اش یعنی پاکی و خلوصی ناب و نایاب.
وقتی که به مقصد رسیدند مادر خوابیده بود و سه فرزند بیدار او را نظاره می کردند.
پسر بزرگ گفت: ما اینجا چه می کنیم.
پسر کوچک تر گفت: نه نمی توانم.
و دخترک گفت: بر گردیم.
مادر این اعجاز بهشتى ولی برای هميشه در خواب فرو رفته و چشمانش را بسته بود و روحش همچون پرنده ای سبک بال می رفت به دیدار معبودش.

نویسنده: سعید کنف چیان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید کنف چیان (16/9/1398),طراوت چراغی (16/9/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (26/9/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آذر 1398 - 10:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست خوبم
در مورد موضوعی نوشتی که بنده جسارت نقد چنین موضوعی را ندارم چون مادر در نزد همه ما بسی عزیز است و گرامی.
بنظرم بعنوان شروع، شروع خوبی بود.
شما می توانید در ادبیات رمانتیک هم موفق باشید.
روزتون بخیر


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 آذر 1398 - 10:41

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود بر شما جناب کنف چیان. خوش امدید به سایت بی ******** و بی خاصیت داستانک! سایتی که بنده علیرغم تمام علاقه ام به اشتراک داستانهایم رغبتی به این کار در اینجا ندارم!! و اما حیفم آمد چند نکته را برایتان ننویسم. گرچه دوستان حوصله هیچ نقد و بحثی ندارند و خیلی وقت ها پاک می کنند!! ولی در مورد نوشته شما:
1- کاملا درگیر کلیشه هاست و کلا کلیشه ای می شود. و فاقد اولین جنبه مهم داستان هست. چه در عنوان چه در پیرنگ و سبک نوشتار
2- پیشنهاد می کنم مطالعات بیشتری داشته باشید. بسیار بیشتر.
3- جایی در داستان راوی دانای کل نظرش را بیان می کند و داستان با همین یک بند (مادر، مهربانی در وجودش یعنی ....) شکلی هزار و یک شبی می گیرد و از اعتبار یک داستان امروزی می افتد
و ......
که امیدوارم با تلاش و مطالعه بیشتر شاهد داستانهای خلاقانه ای اط جنابتان باشیم. بدرود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.