سیگار


آقا شهرری؟
کجای شهرری؟
نازی آباد.
بیا بالا.
سلام.
سلام آقا، از اینجا نازی آباد نمیبرن، باید بگی چهار راه چیت سازی.
بعضیا مسیرشون میخوره، چقدر میشه؟
هرچقدر دوس داری بده.
سر این کرایه همه ش به مشکل برمی‌خوریم، کرایه ش دو هزار و پونصده، بفرمایید این سه تومن، یه پونصدی بهم بدین.
دیگه پونصد تومنی پیدا نمیشه، به هیچ دردی ام که نمیخوره.
حالا نگاه کن، اگه داشتید بدین.
میخوای باهاش سیگار بخری؟
چطور مگه؟
آخه دیدم از جیبت کبریت درآوردی.
آره، خیلی کم میکشم.
همونم نکش، به چه درد میخوره؟
دیگه زندگی سخته دیگه.
بچه ی نازی آبادی؟
بله.
خونتون کجای نازی آباده؟
نازی آباد رو بلدین؟
بله، من بیست سال اونجا می‌نشستم، همه مردمش رو میشناسم، اونام منو می‌شناسن.
ما روبرو نونوایی لواشی ایم.
روبرو نونوایی لواشی؟ سمت شریفی اید؟ قاسم شریفی رو میشناسی؟
بله همسایه مونه.
فامیلیت چیه؟
ما، رحیمی.
رحیمی؟ پسر حسن رحیمی ای؟
بله، میشناسین؟
آره بابا، من با حسن یه سال بازنشسته شدیم، همین شرکت ایران ترانسفور، حسن مگه بچه ی این سن و سال داره؟ الان چیکار میکنه؟
الان هیچی، خونه س
حال و روزش خوبه؟ رو به راهه؟
بد نیست، خوبم نیست
هنوز سیگار میکشه؟
الان دیگه نه، ولی عوارض سیگار ولش نمیکنه.
برای چی؟ مریض شده؟
یه پاش بیمارستانه، یه پاش خونه، پایه دستگاه اکسیژن.
عجب، سلام منو بهش برسون، بگو علی روشنی.
میشه تو ماشین سیگار بکشم؟
آره، راحت باش.
ببخشیدا، این میمونه تو جیبم، کسی تو خونه بفهمه داستان میشه.
مگه بابات نمیدونه سیگار میکشی؟
نه آقا، اگه بفهمه که بیچاره میشم.
هه، هه، هه، مگه چیکارت میکنه؟
کاری نمیکنه، نمیخوام غرورش بشکنه.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (2/11/1398),امین کریمی (2/11/1398),آذر جهانی (3/11/1398),هادی هادوی (5/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1398),طراوت چراغی (11/11/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 بهمن 1398 - 20:20

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقت بخیر آقای پور مولایی ، داستانک زیبا و جالبی بود
موفق باشد.


@طراوت چراغی توسط اسماعیل پورمولایی Members  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1398 - 10:02

خیلی ممنون، نظر لطفتونه


نام: آذر جهانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1398 - 08:39

نمایش مشخصات آذر جهانی سلام وقت شما بخیر. تشکر داستانک جالبی بود. آدم رو وادار می کرد که ادامه ی داستان را بخونه. نویسنده ی گرامی، من تنها متوجه هدف و مضمون درونی داستان شما نشدم؟


@آذر جهانی توسط اسماعیل پورمولایی Members  ارسال در پنجشنبه 3 بهمن 1398 - 10:07

خیلی ممنون، نظر لطفتونه، مضمونش شاید همون تعلق خاطری که در بعضی از بچه ها نسبت به پدر و مادرشون وجود داره و اینکه مواظبن کاری نکنن که پدر و مادرشون جلوی مردم سرافکنده بشن، و بنظرم اسم این رو میشه گذاشت تعصب روی کانون خانواده


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 بهمن 1398 - 00:05

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای پورمولایی عزیز
بی مقدمه بگم داستان گیرایی بود و ادمو تا آخرش میکشوند
این نشونه قلم دلچسب شماست
اما در اوج داستان که هدف اصلی نگارش داستان بود خیلی خیلی بهتر میتونستید ازش استفاده کنید
به نظرم هدف رو شهیدش کردید
نویسا باشید جوان


@هادی هادوی توسط اسماعیل پورمولایی Members  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 15:35

خیلی ممنون، نظر لطفتونه، سلامت باشید


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 02:59

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقای پورمولایی
داستان جالبی بود و اینکه دیالوگ نویسی کردید و با دیالوگ داستان ساختید که تحسین دارد چون از طریق دیالوگ به داستان رسیدن کار راحتی نیست.
ابتدا طرحتان متوسط بود و اینکه طرف خانه سیگار نمی کشه که به غرور باباش برنخوره، خیلی نکته خاصی برای نگارش نبود یا شایدم بود بشرطی با نگاه و پردازش قوی تری نگارش می شد.
اثرتان هم بنظرم داستان کوتاه است.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.