سرباز

از برجک پایین آمد و چشمهایش خیس شده بودند.
با خنده گفتم: «روز اول خدمت که گریه نداره رزم آور رستمی بزرگ.»
با آستینش صورتش را پاک کرد، خندید و گفت:  «توی این سرما همه از چشمشون آب میاد.»
گفتم:  «چشم روی هم بذاری تموم میشه، بهترین روزاس، حالا میفهمی.»
از جیبش سیگاری درآورد و روشنش کرد، ابرویش را بالا داد، به من نگاه کرد و گفت:  «منم اگه روز آخر خدمتم بود همین حرفا رو میزدم.»
گفتم:  «فکر میکنی... ، سرباز دوبار گریه میکنه، یکی روزی که میاد و یکی روزی که میره.»
گفت: «کی گفته؟»
گفتم: «نمیدونم» و به فکر فرو رفتم.
ستوان کریمی صدایم زد و گفت: «بیا سرهنگ باهات کار داره.»
سرهنگ کارت پایان خدمتم را در دهانش کرده بود و با آن لای دندان‌هایش را تمیز می‌کرد، گفت: «کارتت حاضره، ولی میدونی که خشک و خالی نمیشه بدمش بهت.»
گفتم:  «هرچی شما صلاح بدونید قربان.»
کارتم را از دهانش درآورد و گفت:  «یه شرطی داره، میری به این پسره که تازه اومده، چیه اسمش؟»
«رستمی قربان.»
«آره، رستمی، بهش میگی کارت پایان خدمتت حاضره، سرهنگ گفته بیا بگیر.»
گفتم:  «سرهنگ، گناه داره، خیلی بچه ی خوبیه، تازه میخواستم ازتون خواهش کنم هواشو داشته باشین.»
خندید و گفت:  «نه، کاریش ندارم، با ستوان کریمی خوب صحبت نکرده، میخوام یه ذره اذیتش کنم. حالا برو.»
این پا و آن پا میشدم که چه کار کنم و چه بگویم... ،ستوان کریمی با عجله وارد شد و گفت: قربان، رزم آور رستمی فرار کرده.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

اسماعیل پورمولایی (4/9/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (5/9/1398),سعید کنف چیان (14/9/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.