سنگر ( پایان)

....
- آقای مدیر درس حسن چطوره ؟
با این سوال زن به خودم آمدم و گفتم : خب ، بذار صداش کنم .
بعد از اینکه حسن آمد و کنار مادرش ایستاد واقعا به هم می آمدند . به به !! چه صحنه زیبایی !! حیف که یه کم گل آلود بود . نگاهی به بچه ، نگاهی به مادر . هر چه بچه کثیف بود مادر کثیف تر . حال و هوای مقایسه درگیرم کرده بود که مادر حسن گفت : من تو خونه باهاش کار می کنم .
پرسیدم چند کلاس سواد دارید ؟
مادر حسن که انگار چیزی دزدیده باشد چشمانش روی سالن افتاد و گفت : یکم سواد دارم .
مادری که به خاطر بی سوادی یا کم سوادی این قدر خجالت می کشید چرا به خاطر سر و وضعش احساسی نداشت . دوباره پرسیدم چقدر سواد دارید ؟
یکم دارم دیگه . شب باهاش همیشه کار میکنم . بهش میگم اونم درست جواب میده .
گفته های مادر حسن که متعجبم کرده بود گفتم : حسن برو اون برگه ای که بهت دادم و بیار .
حسن طفلی ، چشمانش را گشاد کرد و لبها را غنچه ، با دست راست شصت دست چپ را گرفت . سر به پایین انداخت و با نیش خندی رفت تا برگه را بیاورد . هنگامی که از کنارم می گذشت نوک بینی اش صاف در دیدم بود . یک حباب در حال تشکیل شدن . حباب نگو یه بادکنک . به مرز انفجار که رسید در یک حرکت سریع تمام بادکنک را بالا کشید تا در صندوق امانات بایگانی کند . من که در نزدیکی این صحنه غیر اخلاقی بودم و صدای جوشیدن این چشمه جوشان را می شنیدم دوست داشتم تا حسن و مادرش را زیر مشت و لگد بگیرم . نگاهی به مادر حسن کردم .‌روی لب مادر حسن چشمانم را بستم . معلوم نبود چه چیزی خورده که هنوز جایش مانده بود و به لب جلوه ای دیگر می داد . نمی دانم چرا از همان ابتدا ندیده بودم نا خداآگاه ذهن رفت به سمت چشمه جوشان حسن نکند این جا هم چشمه جوشان فوران کرده ؟! .. وااااای !! نه !!
برگه را از حسن گرفتم و نشان مادرش دادم .
- یه هفته ای هست این کلمه هارو کار کردیم اما حسن کلمات و باهم قاطی می کنه .
مادر حسن : حسن من که باهات اینارو کار کردم . تو خونه درست خوندی .
مادر حسن رو به من کرد و گفت هر بار که توخونه خونده درست بود و اشتباهی نداشته .
برگه را به حسن نشان دادم و گفتم : بخون .
حسن چند تا پلک زد و بینی اش را بالا کشید و گفت : سام
مادر که از اشتباه خواندن پسرش عصبانی شده بود گفت ؛ حسن نوشته بام .
حسابی از کوره در رفتم و گفتم : مادر جان این کلمه نام . با حرف نون شروع میشه .
با حالتی عصبانی و ناراحت رفتم سر کلاس .
تمام .
مور

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

اصغر محمودی (18/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.