سنگر ( قسمت ۲)

... دروازه دبستان در سمت راست ورودی ، کف حیاط ، بی ادبانه دراز کشیده بود و آسمان صاف و آبی بیکران را متفکرانه نظاره می کرد . دیوار حیاط اما ویران شده و خراب و سوراخ سوراخ . شنیده بودم به سوراخ دیوار می خندند ولی این سوراخ ها گریه داشت و ماتم . نمی دانم چون سوراخ ها بزرگ و گشاد بودند خنده نداشت یا اینکه چون بر دیوار دبستان بود گریه داشت . افسوسی به دندان کشیدم و قدم بر سالن گذاشتم .
سالها درس خوانده بودم و چند سالی هم مشغول تدریس در روستاهای مختلف بودم‌اما سالن تاسف باری با این وضع ندیده بودم . اگر نمی گفتند که این ساختمان دبستان است می گفتم وارد یک انبار بهم ریخته شده ام که تازه از جنگ برگشته است .
چند لحظه در سالن ماندم تا کمی به خودم مسلط شوم . صدای بچه ها از کلاس به گوش می رسید . صدای جیغ و داد و فریاد . جلوتر رفتم و در کلاس را با مشت عصبانی و خشم زدم . بچه ها که متوجه شدند من پشت در هستم صدایشان را به حلقوم کشیدندو سکوت کردند .
بعد از سکوت بچه ها دستگیره ی در را گرفتم و به داخل هل دادم . گوشه ی در روی موزائیک کف کلاس کشیده می شد . به زحمت می شد بازش کرد . لولای بالایی در دیگر وجود نداشت به اجبار در کلاس را با هر دودست کمی بالا بردم و بازش کردم . سمت بچه ها که برگشتم با صدای بلند سلام کردند و صلوات کشیدند . به قدری کلاس بوی بد می داد کهنمی شد تحمل کرد . بوی بسیار زننده و حال بهم زنی بود . برای اولین بار با کسانیکه چاه توالت تخلیه می کردند همزاد پنداری کردم .
سر نماینده کلاس داد زدم که چرا پنجره را باز نکرده است . مشک عنبری را روشن کردم و از کلاس بیرون رفتم . به محض اینکه از کلاس خارج شدم کسی وارد سالن شد . زن بود . لاغر اندام و قد بلند . ظاهرا جوان . یک بچه به پشت بسته بود و یکی به دست داشت . گویی تازه راه افتاده بود .
وای !!! چه وضعی داشت . لباس ها کثیف و کدر و تار . متوجه نشدم صورت سیاهی داشت یا واقعا کثیف بود .مقداری از موهایش از زیر روسری بیرون زده بود . معلوم نبود ژل زده بود که بهم چسبیده یا چیزدیگری بود . وقتی لب باز کرد تا سلام کند دندان هایش را دیدم که از سیاهی برق می زد . انگار صبح به صبح به جای اینکه کفش هایش را واکس بزند دندان هایش را واکس می زند .مشخص بود که یک اشتباه کوچک مرتکب شده است . احتمالا دیده دیگران به دندان هایشان چیزی می کشند اما نم دانسته آن چیز فرچه ی واکس نیست بلکه مسواک است . از تمام صورتش تنها جایی که به نظر می رسید سفیدی چشمانش بود .
با خود اندیشیدم این زن ، مادر کدام دانش آموز است . بی اختیار یاد دانش آموز کلاس اولی افتادم (( حسن)) . تصویر حسن که یادم آمد با زن مقایسه کردم . مثل یک سیب که از وسط دو نیم کرده باشند . البته سیب گل آلود و کرم خورده تا توهینی به سیب سالم نشود .
مانده بودم‌هنگام صحبت به صورتش نگاه کنم که فقط سفیدی چشمانش معلوم بود یا به لباس های حال بهم زنش . .....
ادامه دارد .
مور
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.