ایربگ

یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد . حلال کن هزار کن . تو دلم گفتم : شکمت به ارتفاع تپه نادر زده جلو بعد می خوای با چادر مخفیش کنی . مگه میشه ؟!! آخه اینکه دکل نفتی نیست که بشه براحتی ناپدیدش کرد . چه روزی بشه امروز .
با اون شکمش رفت صندلی عقب کنار همکاراش بشینه که گفتن جلو بشین . وقتی اومد جلو بشینه مثل قطار سوت می کشید . اونجوری که بوش میومد نزدیک ترکیدنش بود . ددم وای !!! تروریست انتحاری سوار می کردم بهتر از این بود . تا اومدم حرکت کنم یکیشون گفت : کمربندتو ببند . گفتم : نمیخواد ، نمیشه . گفت : نه خطرناکه . گفتم : نه ! اگه ببنده خطرناکه . گفت : چرا ؟ خطرناکه . گفتم : خفه نشه یه موقعه . گفت : کی خفه نشه ؟!! گفتم : بچه دیگه . ادامه دادم ایربگ داره . خانومه با خنده گفت :پراید مدل ۸۳ ایربگش کجا بود !! گفتم : پرایدو نمیگم . همکارتو میگم .تمام مسیر می خندیدن

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/7/1398),طراوت چراغی (9/7/1398),متین یحیی زاده (10/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.