نگارین یار بی وجدان

سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم...
یادت هست که اوایل زندگی مان هرچندوقت یکبار برایت می‌نوشتم؟! تو می‌خواندی و قند تو دلت آب می شد و من غرق لذت می شدم از لذت تو؟!
من خوب یادم مونده اولین روز زن زندگی مشترکمون. آن زمان که هنوز کاروبارت درست حسابی نبود، زمانیکه هنوز گرانی خیلی روی شانه هایت وزن داشت، اومدی خونه و با ابهت ساختگی ناشی از غرور مردانه ات بهم گفتی پاشو بریم بیرون. امروز اولین روز زنیه که با همیم.
رفتیم بیرون. بهم گفتی هدیه ی روز زن محفوظه. هرچی خواستی بگو. یادته جلوی ویترین های طلا فروشی غلغله بود. یادته اون بوتیک طبقه ی بالای مرکز خرید نزدیک خونمون اونقدر شلوغ بود که حتی نتونستیم قیمت یک تی‌شرت رو ازش بپرسیم.
تو خیابون که راه می رفتیم جفتمون تو فکر بودیم. تو در فکر جیب خالی و آبروت جلوی من و اینکه این ماجرا بلاخره به کجا ختم می شود و من فقط در فکر محکم گرفتن دست های تو.
دیدی بلاخره ماجرا به کجا ختم شد؟! همان گل فروشی سر کوچمون. در حالیکه سبدهای بزرگ گل که نود درصدشون رزهای شکفته ی قرمز بودند با قیمت های آنچنانی یکی پس از دیگری دست به دست میشد و تو لحظه به لحظه بیشتر تو خودت فرومی رفتی، چشمم به یک گلدون کوچیک شمعدونی افتاد.
- گفتم همینه علی
- گفتی چی همینه؟!
- هدیه ی روز زن دیگه
- عزیزم یه کم، کم نیست.
- نه! عوضش تو دوستم داری.
وقتی برگشتی سمت صندوق، نتونستی برق اشکتو از من پنهان کنی. آخر شب بغضت ترکید. گفتی ببخش دست های خالی مو. گفتی تمام تلاشت رو می کنی که اینجوری نمونه. گفتی که دلت می خواست امشب با یه تیکه طلا و یک کیک بزرگ میومدی خونه. ولی دیدی اگه کیک بخری ممکنه واسه کادو پول کم بیاری.

یادته گفتم این شمعدونی واسه من چقدر با ارزشه. گفتم دلم می خواد همیشه نشونه ای از عشق تو پشت پنجره مون باشه. گفتم خونه هایی که شمعدونی پشت پنجره شون هست چقدر متفاوت اند با خونه هایی که شمعدونی پشت پنجره شون نیست.
یادته من می گفتم و تو آروم آروم اشک می ریختی. هنوز اون زهرماری انقدر قلبتو تیره نکرده بود. هنوز احساس داشتی. هنوز بلد بودی حرف بزنی.

یادته زمان نامزدی مون رو؟! تازه سه ماه بود عقد کرده بودیم. اولین تولد تو با حضور من. مامان بهم پول داد تا برات یه پیراهن مردانه ی مجلسی بخرم. کل پاساژ رو کشتم. نمی دونم چی شد سر از طبقه ی آخر درآوردم. چشمم افتاد به یک گالری نقاشی. یک تابلو بدجوری مسحورم کرد. یه کوچه باریک که دو طرفش دو ردیف درخت داشت. درخت های سبز و بلند که از بالا به هم نزدیک شده بودند. کوچه شبیه یه دالان بود که آخرش می رسید به در چوبی یک خونه. خیلی سبز بود، نگاه کردن بهش یه جورایی حال آدم رو خوب می کرد. رفتم تو و قیمت تابلو رو پرسیدم. زیاد نبود، یه کم بیشتر از پولی که مامانم داده بود، انقدر که خودم داشتم که بذارم روش. هیچوقت یادم نمی ره با چه ذوقی اون تابلو رو تا خونه آوردم. به مامانم گفتم نمی تونم تا بعدازظهر صبر کنم. هیجان منو که دید قبول کرد. لباس پوشیدم و راه افتادم. وقتی رسیدم تو تازه از دانشگاه برگشته بودی. یادته مامانت چه کیفی کرده بود، علی؟! یادته خواهر بزرگت چقدر از سلیقه ام تعریف کرد؟!
در طی این سالها این تابلو، شاهد تمام روزهای تلخ و شیرین زندگیمون بوده. روزهایی که من شک می کردم و تو انکار می کردی. روزهایی که برام دلیل میاوردی و من خام حرفات می شدم. روزی که از سفر برگشتم و با دوستت پشت حیاط خونه پیداتون کردم. روزی که توی آزمایشت مورفین بود. روزی که مصرفت دیر شده بود و با پشت دست زدی تو دهن پسرمون که خوابش میومد نق می زد. شیشه شیر از یک طرف و دندون تازه دراومده از یه طرف لب بچه رو شکافت و تو بی توجه از خونه بیرون رفتی و در رو کوبیدی به هم. یادته واسه همین دندون دوتایی چه ذوقی کردیم علی؟!
تو بارها تصمیم گرفتی ترک کنی و از من خواستی کنارت باشم. من بودم و تو نبودی؟!
علی اون همه عشق کجا گم شد؟ چرا انقدر سرد شدیم نسبت به هم؟ چیه اون افیونی که جای من و بچه مون رو تو قلب تو گرفت؟ من از عاقبتمون می ترسم. می ترسم از روزی که پسرت عارش بیاد بگه این بابامه. می ترسم از روزی که همین کورسوی امید هم از بین بره.
به هرحال تولدت مبارک علی! اگه پارسال بود می گفتم ایشالا تولد پاکی ات. ولی الان خیلی نا امیدم، خیلی.
کاش امشب یه جور دیگه بود. کاش تو مثل 10 سال پیش بودی و من همانطور عاشقت بودم. باورت میشه اینهمه از عشق من نسبت به تو کم شده باشه علی؟!
فکر می کنم من به اندازه ی کافی پابه پات اومدم. فکر می کنم جنگیدن دیگه برای من بسه. حالا دیگه خودت باید شروع کنی.
می خوای یه حقیقت تلخ رو بدونی؟! می خوام پا رو دلم بذارم. می خوام با منطقم یه تصمیم اساسی بگیرم. دیگه عاشقت نیستم علی! هرچند روزی هزار بار دلم برای عاشق تو بودن تنگ میشه!!!











شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/6/1398),طراوت چراغی (22/6/1398),طراوت چراغی (26/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 17:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.