شروع انتها

شب تنها میان خیابان های خلوت شهر ، تنها صدایی که به گوش میرسد صدای پاروی رفتگر است که ادعا می کند که کثیفی های یک روز را میشوید و با خود به جایی دور میبرد.
کاش یکی هم پیدا میشد ذهن کثیف آدمهارا با پارو پاک کند و با خود ببرد و هرگز دیگر پیدایش نشود.......
کلای کاپشنم را سرم گذاشتم صدای وجدانم امشب بی محابا اذیتم میکرد.
مقصد کجاست؟

نمیدانم
هیچ چیز را نمیدانم یا شاید هم خودم را به آرامشی از جنس طوفان عادت داده ام .
فقط با پاهایی که از شکستن غرورم درد گرفتند سراسیمه فرار میکنم
میخواهم از اینجا دور شوم انقدر دور شوم که بویی از حیوان های انسان نما به مشامم نرسد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (24/7/1398),طراوت چراغی (24/7/1398),علی اکبری (29/7/1398),هرسا زمند (7/8/1398),اسماعیل مولایی (12/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.