داستانک : شماره 103

در یه غروب پاییزی

که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود

با دوست دخترم داشتیم تو پیاده رو قدیم میزدیم

می گفتیم و می خندیدم

وَ حسابی خوش می گذروندیم

تا اینکه

پیر مرد مُسنی که داشت از کنارم رَد میشد

آهسته دَرِ گوشم گفت:

"پسرجان ، مواظب باش ،

اینجا برای شاد بودن ، مجوز باید داشته باشی".......
_______________
ابوالقاسم کریمی - فرزندزمین
تهران_ورامین
29 آذر 1398
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی دوستمن (9/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (10/10/1398),هادی هادوی (12/10/1398),فاطمه سادات حيدري (26/10/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 دي 1398 - 10:55

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
جمله در یه غروب پاییزی داستانی نیست میشه گفت غروب پاییز.
جمله دوم که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود توصیف خوبی بود.
طرح تون بلند و خیلی زود داستان رو به پایان بردید.
میشد فضاسازی رو بیشتر کرد.
موفق باشید


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 دي 1398 - 17:23

نمایش مشخصات هادی هادوی با سلام و درود
خیلی ابتدایی و ساده بود
به نظرم خیلی بهتر میشد اگه رو کلام پیرمرد بیشتر زوم میشد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.