داستانک : شماره 100

به خاطر بیماری مادرت
میخواستیم تو رو سقط کنیم
ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد...

خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی

روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ،


جواد!


من فقط به خاطر قولی که به مادرت دادم ،
رضایت نامه رو امضا نمیکنم

وگرنه

این همه نوجون تو جبه شهید شدن ،

تو هیچی از اونا کم نداری....
___________________
ابوالقاسم کریمی_فرزندزمین
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (26/9/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.