سیاه دوس داشتنی

سلام من معتقدم که سوسک ها حیوانات نه ببخشید حشرات یا شاید هم جانداران ارزشمندی اند و بسیار مفید و قدر شناس.
زیرا سال های سال میتوانند در کنار ادمیان یک زندگی مسالمت امیز داشته باشند.
اما نمید انم که چرا ادم هاا مخصوصا خانم خانه تا مرا و دوستانم را میبیند جیغ میزند و پا به فرار میگذارد ؟
من فقط سیاهم و بی ازارم. سپس خانم خانه به بالای صندلی رفته و داد میزندو اقای خانه را صدا میزند برای نجات از دست من بیچاره و از من در ذهنش غولی شاخ و دم دار میسازد.
و اینجا ی داستان جالب میشود که اقای خانه با غرور و افتخار دست به دمپایی یا حشره کش به جان ما میافتد و تا مرا و دوستانم را خلاص نکند دست برنمیدارد و در انتهای کار در حالی که دست به کمر زده با صدایی پر از غرور میگوید{ خانم سو سکو کشتم .
راستی وقتی عید میشود اوضاع ما هم بدتر میشود چون خانه تکانی ها شروع میشود و مرگ و میر در جمعیت خاندان سو سک ها بیداد میکند.
اگر از من بپرسند ارزویت چیست؟
میگویم یک زندگی مساالمت امیز در کنار انسان ها.
اصلا دلم میخواهد بدون سرو صدا با یک ادم واقعا عاقل در این باره بحث کنم تا از خیر کشتن ما دست بردارند.
این بود ماجرای تلخ زندگی یک سوسک.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (9/12/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.