ان فرد

باران امروز میزند اخرین تقلایش را بر پیکره ی نیم جان زمین و سوقلمه ای گاه اهسته بر ذهن چتربازان خاکی تا که با چتر هایشان ان قدر زیر باران خودنمایی نکنند
ومن اری من که خودم را در زیر اسمان خاستری شب به بند افکارم کشیده ام چونان شنل پوشی با کلاه تردید
در زیر این تازیانه ژرف باران دلتنگی هایم را بر اسفالت مشبک پیاده رو می چکانم و چکامه های نغمه خوان جوانی ام را هرثانیه در زیر این مو هبت عظیم پر می دهم .
برگ درختان در زیر تهاجم ناگهانی باران بر روی زمین یورتمه می روند و شیپورک های تقصیر همراه با اقاقیای گناه در زیر باران به غایت خلوص شان رسیده و بندگی را بزم می گیرند و رطوبت رسوخ کرده ی کاه گل مرز ها را ویران می کند و سکوت طوفان, باران را بر زمین خاکی رج میزند تا جارچی باران ناخوانده ی طبیعت, باشد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

سبحان بامداد (5/4/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.