تعبیر رویای پریشان

موج موهای پریشانم را برای بار هزارم زیر مقنعه دادم و همزمان لعنتی به خودم فرستادم که چرا زیر این مقنعه را اینقدر گشاد کرده ام،با یک دستم مقنعه را روی سرم نگه داشته و با دست دیگر کیف بزرگ و سنگینم را گرفته بودم و به سمت باجه خرید بلیت مترو میدویدم،سه دقیقه وقت داشتم خودم را به قطار برسانم!باجه بلیت فروشی شلوغ بود خواستم از مردی ک مقابلم بود عبور کنم و زودتر بلیت بگیرم ک یکهو خشک شدم!ماتم برد!مرد پشتش ب من بود!موهای مشکی اش فر ریز و بلند بود...چهار شانه بود و یک کیف یک وری سبز انداخته بود...تکیه اش روی یک پایش بود و چهار انگشت یک دستش را در جیب شلوار جینش کرده بود...دستبند چرمش!آه!ناگهان پرت شدم در جایی دور"روی نیمکت پارک نشسته بودیم دستت را دور شانه ام انداخته بودی و من ب تو تکیه کرده بودم!بهت گفتم:دیشب ی خوابی دیدم!خواب میدیدم رفتی!تو خواب ی شعرم گفتم ک فقط ی تیکش یادمه:گیسوی سبز تورا،من نفس در نفس شهر تورا رها خواهم کرد...دستتو دورم محکم تر کردی،خندیدی و گفتی کجا برم دیوونه?مگه میتونم تو رو بذارم برم??دستبند چرمیت را از دستت باز کردی و دور دست من انداختی و گفتی:اینم سندش! با دست موهای وحشیم را فرستادی زیر روسری و چپ چپ نگاهم کردی!پشت چشم نازک کردم زیر لب گفتم: ایش ،میرم همشو از ته میزنم راحت شی!گفتی:شنیدما نارنگی خانوم!شاهرگم رو بزن ولی موهاتو نه!"
از ترسم ک گمش نکنم بند کیفش را کشیدم و اسم تو را صدا کردم!برگشت!توی چشمهایم نگاه کرد و من اوار شدم روی زمین!تو نبودی!تو دیگر اتفاقی هم سر راه من نمی امدی!مقنعم از سرم افتاده بود!چشمم هنوز مات دستبندش بود!مرد دستش را روبرویم تکان داد:خانوم،میتونم کمکتون کنم?تو دلم گفتم اره!میتونستی عزیز دل من باشی!ولی نبودی!از زمین بلند شدم !مقنعه را روی سرم کشیدم،باید فرار میکردم!دیگر در فرار کردن ماهر شده بودم!بلیت گرفتم!باز هم دیر میرسیدم...لعنت به همه کسانی که تلاش میکنند شبیه تو باشند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

محمدرضا زیرک ,مصطفی حکیمی پارسا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رضانیا (26/3/1398),مصطفی حکیمی پارسا (27/3/1398),سیدحسین قائمی (28/3/1398),همایون طراح (30/3/1398),سبحان بامداد (5/4/1398),عارفه حیدری پور (4/5/1398),

نقطه نظرات

نام: مصطفی حکیمی پارسا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 خرداد 1398 - 16:46

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا واقعا زیبا بود و تأثیر گذار هنور در مودشم....


نام: ماریا-لشکری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 تير 1398 - 14:09

نمایش مشخصات ماریا-لشکری داستان تاثیر گزاری بود ولیک لحن و گویش بعضی از قسمت های متن به یک شکل نبود یعنی ادبی و گفتاری ب صورت مختلط تو متن دیده میشد.
مثلا این قست ک ( برگشت توی چشمهایم نگاه کرد)چون اکثر بندهای متن به صورت ادبی نوشته شده به نظر من (برگشت و در چشمانم نگاه کرد) هماهنگی متنو بیشتر میکنه/:
سبـــــــــز باشید:) @};-


@ماریا-لشکری توسط مصطفی حکیمی پارسا Members  ارسال در یکشنبه 16 تير 1398 - 15:28

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا از لحاظ ادبی من هم موافقم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.