کپه

از آخرین کپه هم بالا رفتند
مورچه عرق پیشانیش را کمی پاک کرد بادی به غبغب انداخت و گفت :
_ نگاه کن ،چقد بلنده! به نظرت، این آخرین قلۀ دنیاست؟
_ نمی دونم، شاید!
_ یعنی ما فاتحان بلندترین قلۀ دنیا هستیم؟!
و پرندۀ کوچک نزاری که روی شاخۀ لرزان بیدی نشسته بود
لبخندی به لب داشت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سارا یاسمینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارا یاسمینی (23/3/1398),فرزانه رضانیا (25/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.