هندسه عقل

نامرد بی معرفتم خودتی
آخرین وضعیتم رو که خودت تو دانشگاه میدیدی
ژولیده ی خسته ی له
هنوزم همونم و هیچ انرژی ندارم
داغونم
پس نباید بیش از این ازم انتظار داشته باشی
میدونم هم که نداری
ولی چیکار کنم خسته م
انرژی سابق رو ندارم
شاید پیر شدم
شاید روحم بزرگسال شده و دیگه جوون نیست
گاهی وقتا ابر های آسمون شماله جاده انزلی دلش بحال من میسوزه و سیر گریه میکنه
گاهی هم شاخه های خشکیده ی کنار خیابون
خبر داری که
پاییز داره میاد
یه پیر مرده نارنجی پوش با اون جاروی دسته بلندش
دوباره یاره هر روز کنار خیابونیه منه
خش خش خش
خشش
خشش
خشش
تا جارو میکشه یه باد داغ پاییزی میاد و دوباره برگای درخت ها رو میریزه،پیرمردم برمیگرده و دوباره جارو میکشه،من که هیچ وقت ندیدم سر درخت داد بزنه یا یه مشت محکم بکوبه به ساقه ش
که آخه لعنتی همه برگ هاتو با هم بریز چیه هی ذره ذره دونه دونه میریزی،اگه من جاش بودم که حتما میزدم ،البته با مشت که نه با پام بش لقد میزدم
آخه میدونی که،دستام جون نداره،بزنم دست خودم چولاق میشه حتما باید با پا بزنم،
وقتی هم با پا بزنم،باید کتونی هام پام باشه
اگه با کفش پلو خوریا بزنم
کفشام پاره میشن و دیگه نمیتونم پلو بخورم
اصن مگه کفش پلو میخوره که اگه کفشام پاره شن نتونم پلو بخورم،
به کفش نیست که،گفت تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
چمیدونم چرت و پرتای ایکیو سان بود که مام یاد گرفتیم دیگه یه روز لباس کهنه پوشید بش پلو ندادن بخوره
بعد رفت لباسشو عوض کرد بش پلو دادن، وقتی بش پلو دادن پلو هارو ریخت تو جیبش
عقل درست درمونی نداشت
فکر میکرد لباس پلو خوری ، خودش پلو میخوره نمیدونست باید اون تنت باشه که بت پلو بدن بخوری
بچه که بودم مامانم میگفت با کلاسا به پلو ی پخته میگن چلو
مثل چلو کباب چلو مرغ چلو خورشت
ولی با کلاسا هیچ وقت نمیگفتن لباس چلو خوری
همیشه همون لباس پلو خوری تنشون بوده
شاید نمیخواستن مثل ایکیو سان به لباساشون چلو بدن،بخاطر همین لباس چلو خوری نداشتن و فقط لباس پلو خوری میپوشیدن
نه اینکه گدا باشن ها،نه ،آخه اگه به لباس چلو بدی کثیف میشه،تازه،لابود چلو گرون تر از پلو بوده دیگه آخه برنجه پخته با کلاس هاست،ما که فقط پلو خوردیم چلو نمیدانیم چیه؟
ایکیو سان هم که به لباسای پلو خوریش چلو میداده عقل نداشته،بابام همیشه میگفت عقل بچه گرده،بعد با دستش هم یه چیز گرد درست میکرد و دورانی حول ساق دستش می چرخوند،منم که تو عالم بچگی کارای بی عقلی می کردم،صدام میزد گرده،نه اینکه گرد و قلمبه باشم ها،نه،میگفت چون عقلت گرده صدات میکنم گرده
ولی الان که بزرگتر شدم،هر چی فکر میکنم نمی تونم بفهمم بابام هندسه عقل من رو از کجا میدیده
بگذریم
فعلا
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه مشرفی زاده (19/3/1398),مصطفی حکیمی پارسا (19/3/1398),ماریا-لشکری (28/4/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.