خورشید خانم

صبح شده بود ...
آروم چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم .
و اونوقت یک رنگ زرد کمرنگ از سمت پنجره نظرمو جلب کرد.
من آفتاب زیبا رو از لابلای پرده اتاق که آروم و طناز توی باد ملایم سحرگاه می رقصید تماشا کردم .
یه آفتاب ملایم و هزار خاطره که یهو منو به یاد لحظه لحظه بچه گیم انداخت .
همون موقع که با شیطنت توی رخت خواب پنهون می شدم تا از مدرسه رفتن طفره برم اما مامانم که می اومد و ناز و نوازشم می کرد سرحال می اومدم و اونوقت بود که همه چی یادم می رفت .
حتی برای اینکه یه لحظه بیشتر توی بغلش باشم دل از رخت خواب می کندم و اون موقع بود که دستم رو می شد که بلند نشدنم فقط یه بهونه ست . یه بهونه شیرین کودکی ، یه حس لذت بخش که با هیچ واژه ای نمیشه بیانش کرد .
و دوباره غرق تماشای خورشید خانم شدم.
خورشیدی که هر روز به آسمون دنیامون می اومد اما ما نه می دیدیمش و نه درکش می کردیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی قجه (10/12/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.