رستگاران 2

بی بی که دلش عین سیر و سرکه می جوشید با دستهای لرزون عصاش رو فشرد و سایه ها رو توی افق دریا دنبال کرد .
افق سرخ رنگی که با موج ها می رقصید و با لهیب داغ آفتاب بخار می شد و به آسمون می رفت ، مثل نگاه خسته و پیر یه مادر که ناامید میون قایق ها دنبال گمشده ش می گشت . گمشده ای که همه وجودش بود و امید به زنده بودنش .
کم کم قایق ها نزدیک تر شدن و بی بی تونست اونچه رو که دنبالش بود ببینه .
قایق کهنه ای که اسم عباس سفید و بزرگ روش نوشته شده بود ، با دست خط زیبای فرزندش .
اما در این بین هر چی جستجو کرد توی قایق ابوذر رو ندید .
اونها فقط قایقی رو می کشیدن که خالی بود ، خالی از مسافر شیر دلش .
بعد هجوم جمعیت به لب ساحل میون قایق هایی که بین شن ها آروم گرفته بودن پیرزن رو به آشفتگی برد . قایق های موتوری به ساحل رسیده بودن .
و بی بی که دلش خون بود طاقت نیاورد ...
روی عصاش لنگ لنگون به سمت انبوه مردم رفت و بعد همه کنار رفتن ، آخه بی بی اومده بود .
اومده بود به دیدن ابوذرش .
اما این بار ابوذر توی آغوشش نپرید ، این بار اون خوابیده بود ...
زیر یه پارچه سفید که تموم پیکر کوچیک و خسته ش رو پوشونده بود .
اون خوابیده بود ، به همون آرامشی که توی خونه کنار بی بی و روبروی عکس بابا عباسش می خوابید .
و این بار نه در رخت خواب و نه توی خونه . بلکه توی یه قایق کهنه ، میون خروارها ماهی و صدف .
صدف هایی که همشون پر از مرواریدهای درست و سپید بودن .
اون بالاخره تونسته بود مثل یه شیرمرد حقش رو از دریا بگیره و برای بی بی هزینه درمونش رو جور کنه .
و پیرزن که بهت زده و حیرون بود نتونست باور کنه که این پسرشه که زیر پارچه سفید میت توی قایق آوردنش .
آخه مگه میشد ؟
عمواکبر بی بی رو تا لب قایق کشوند و پیرزن با دستایی لرزون پارچه رو از روی صورت مرده کنار زد ...
و دلش گرفت ، اندازه یه دنیا .
اون ابوذر بود ... یا همون چهره آروم و آفتاب سوخته ش و انگار نه انگار که مرده بود.
با همون لبخند کودکانه و دوست داشتنی .
و پیرزن اما ... آروم اشک ریخت و زیر لب کلماتی رو زمزمه کرد و عمو اکبر هم با ناباوری دندونهای زردش رو بهم فشرد .
این واقعا" ابوذر بود ، پسر بی بی ...
اون برگشته بود ، با قایقی که روش اسم عباس نوشته شده بود و پر بود از ماهی و صدف .
و حالا به آرزوش رسیده بود .
یه عالمه صدف داشت که توی همشون پر بود از مرواریدای درشت و درخشان .
اون حالا دیگه می تونست بی بی ش رو درمون کنه و تا ابد در آغوشش آروم بگیره.
آخه اون یه شیرمرد بود ، یه فرزند عاقبت به خیر که واسه مادرش جونش رو داده بود .
یه مرد بزرگ که فقط 14 سالش بود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

طراوت چراغی ,متین یحیی زاده , یوسف جمالی(م.اسفند) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (11/7/1398),طراوت چراغی (12/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/7/1398),متین یحیی زاده (13/7/1398),ابوالحسن اکبری (16/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.