نوستالژی

نوستالژی های ما چه زیبا بودند ...
خوابیدن در پشت بام با رختخواب های خنکی که با شیطنت در آن می خزیدیم و نیمه های شب که صدای دوردست اذان حس عجیبی داشت . آدامس خرسی با عکس های خاصش با بوی توت فرنگی و هر بار اضطراب دیدن عکس تخیلی جدید . پاک کن های رنگارنگ با شکل های مختلفی که بویش اضطراب کودکانه مدرسه را به یادمان می انداخت . توپ های پلاستیکی دو رنگ که همیشه یکی قربانی دیگری میشد تا لایه اش باشد کنار آجرهای شکسته توی کوچه بن بست که به جای دروازه فوتبال می کاشتیم .
آن زمان انگار تابستان طولانی تر بود ، کوچه ها بزرگتر و دلهای ما شادتر . انگار که گرمای هوا و یا سرمای آن تاثیری در بازی های ما نداشت . با هر نقاشی و رنگ آمیزی ای پر می شدیم از خوشحالی بی حد و با هر جایزه مامان و بابا پر می شدیم از دل مشغولی و سرگرمی .
خلاصه چه بگویم که رنگهایش زیبا ، بوهایش دل نشین و نجواهایش فراموش نشدنی بود . ای کاش زندگی کتابی بود که می شد به عقب ورقش زد و دوباره به فصل کودکی اش برگشت . کودکی ای که در چشم برهر زدنی سپری شد و ما ماندیم با خاطرات شیرینش که هنوز در ذهنمان جای دارند ، تو گویی هرگز از ما جدا نخواهند شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طیبه حسنی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طیبه حسنی (23/5/1398),محمد صادق پرواس (31/5/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.