غروب

1
«برف»

ساموئل پشت فرمان اتومبیل خسته وامانده از ترافیک سنگین عصر به چراغ قرمزی که روبرویش به‌کندی می‌گذشت خیره شد، هرروز غروب هنگام بازگشت به خانه باید این گره خوردگی ماشین‌ها را در خیابان‌ها و بزرگراه‌ها تحمل می‌کرد، یک ازدحام آزاردهنده از ماشین‌ها و انسان‌ها، یک گرداب فروخورنده دردآورد از زندگی صنعتی، از عصر آهن و ماشین.
آن سال برف زودتر از موعد شروع به باریدن کرده بود، قبل از آنکه کریسمس فرارسد.
ساموئل از پشت شیشه اتومبیل به آسمان تاریک شامگاه نگاهی انداخت. برف آرام‌آرام از دل آسمان پایین می‌آمد، سبک و رقصان. اگرچه حرارت و دود ماشین‌ها مانع از آن بود که برف زمین را سفیدپوش کند اما همین‌که می‌بارید جای خوشحالی داشت.
لحظه‌ای صدای بوق ممتد و بی‌صبرانه ماشین‌های پشت سرش او را به خود آورد، چراغ‌راهنما سبز شده بود و باید حرکت می‌کرد.
و او به‌ناچار حرکت کرد، چراغ‌های قرمز را یک‌به‌یک پشت سر گذاشت، ترافیک خسته‌کننده خیابان‌ها که دیگر برایش عادی شده بود را نادیده گرفت و ساعتی بعد درحالی‌که حس یکنواختی و کسالت، مانند هرروز به سراغش آمده بود آرام‌آرام به کوچه تاریک و خلوت خانه‌اش وارد شد. شاید تنها جایی که از ازدحام و همهمه در امان بود همان کوچه بن‌بست و تاریک بود. تنها جایی که می‌شد ایستاد و دور از هیاهو به آسمان تاریک‌شب و برف پنبه گونی که از آن می‌بارید نگاه کرد، برفی که تمامی خاطرات بچگی او را با خود از دوردست‌ها تا کوچه خلوت می‌آورد و بر زمین می‌نشاند، به همان سپیدی و سادگی، اگرچه همه‌چیز تغییر کرده بود اما برف هنوز همانی بود که می‌شناخت.
ساموئل ماشین را در گوشه‌ای پارک کرد و درحالی‌که حس کودکی‌اش زنده شده بود و بر او نهیب می‌زد یقه کتش را بالا کشید و به‌آرامی از ماشین پیاده شد. هوا سرد بود، آن‌قدر سرد که بدنش به لرزه افتاد.
اما شیطنت کودکانه‌ای که در او زنده شده بود وادارش کرد به وسط کوچه رفته و به آسمان کبود رنگ شب که با ابرهای کرمی رنگ پرشده بود خیره شود.
اگرچه کوچه تاریک بود اما ساموئل می‌توانست درخشش دانه‌های سفید و رقصان برف را میان آن‌همه سیاهی ببیند، دانه‌های سرد و یخ‌زده‌ای که گویی برای زمین و هر آنچه در آن بود مهیا نشده بودند.
و این برف زیبا و دوست‌داشتنی، برفی که مدت‌ها ندیده بود بی‌اختیار او را به یاد آن شب تلخ کریسمس انداخت، ساموئل چشمانش را بست تا به خاطر آورد، همه آنچه را که در آن شب سرد اتفاق افتاد!

2
«آدم‌برفی»

آن سال برف زیادی آمد، آن‌قدر زیاد که ساموئل تا به آن لحظه چنین برف سنگینی ندیده بود. حیاط خانه پدربزرگش پرشده بود از برف سفید و دست‌نخورده، برفی که تا نیم‌تنه پسرک می‌رسید.
او لباس‌های گرمش را به تن کرد و دستکش‌هایش را بر دست. صبح زود بود و او قبل از آنکه پدربزرگ بیدار شود به حیاط رفت.
هنوز بارش آرام‌آرام برف ادامه داشت. از دودکش خانه‌های اطراف دود سفیدی برمی‌خاست که نشان می‌داد هوا تا چه حد سرد است، اما این برای ساموئل مهم نبود. او درحالی‌که میان قاب در ایستاده بود با خود اندیشید که با این برف فراوان چه می‌تواند درست کند؟ یک‌خانه اسکیمویی، یک کوه بلند ... یک ماشین بی‌سقف ... و یا یک آدم‌برفی؟
بله آدم‌برفی چیزی بود که او سال‌های سال آرزوی ساختنش را داشت و حالا با این برف زیاد می‌توانست یک آدم‌برفی بزرگ درست کند و برایش چشم و بینی و دهان بگذارد، مثل یک آدم واقعی. شاید هم این آدم‌برفی زنده می‌شد و می‌توانست دوستش شود. برای او که نه پدر و مادری داشت و نه خواهر و برادری، تنها پدربزرگش را داشت که نمی‌توانست هم‌بازی‌اش باشد، نمی‌توانست او را درک کند، شیطنت‌هایش را، کودکی‌اش را و تمام حس‌های خوب بازی‌اش را.
ساموئل می‌دانست که ساختن آدم‌برفی کار آسانی نیست؛ اما شک نداشت که اگر دست‌به‌کار می‌شد حتماً می‌توانست آن را بسازد. مهم نبود که چقدر زمان می‌برد، او باید آن را می‌ساخت!
و سپس شروع به جمع‌کردن توده‌های برف از اطراف کرد. باآنکه بیل نداشت اما با دستانش گلوله‌های سد برف را از دو سو جمع می‌کرد؛ و روی‌هم می‌انباشت تا بدن بزرگ آدم‌برفی را کامل و بی‌عیب بسازد.
ساموئل در قصه‌های پدربزرگ شنیده بود که آدم‌برفی‌ها راه می‌روند و حرف می‌زنند، حتی شال‌گردن می‌اندازند و چوب به دست می‌گیرند، پس آدم‌برفی او هم می‌توانست زنده شود و او را از تنهایی درآورد.
در این اندیشه‌های کودکانه ساموئل به توده برف‌های سرد چنگ می‌زد و آن‌ها را روی‌هم می‌انباشت تا پیکره آدمک برفی‌اش را بسازد و هر چه زودتر عید کریسمس اش را با او جشن بگیرد.
اگرچه برف سرد بود و دستانش کرخت شده بودند اما بی‌اهمیت به سرما و گرسنگی درحالی‌که از تنهایی تمام سال‌های زندگی‌اش بغضش گرفته بود با سماجت گلوله‌های برف را روی‌هم می‌ریخت تا بزرگ‌ترین آدم‌برفی دنیا را بسازد، آدم‌برفی‌ای که از او در برابر همه محافظت کند و تا ابد دوستش باقی بماند! بی‌آنکه تنهایش بگذارد، بی‌آنکه به او بخندد و طردش کند!

3
«کوتوله سفید»

ساعاتی گذشت، ساموئل با تمام انرژی کودکانه‌ای که داشت برف‌ها را مشت به مشت روی‌هم انباشت و تنه آدم‌برفی را که قدش حتی از او هم بلندتر شده بود با سر بزرگی که روی آن گذاشت کامل کرد؛ اما لب و دهان و بینی‌اش چه می‌شد؟
ساموئل دوان‌دوان به خانه رفت تا آنچه را لازم دارد بردارد و آدم‌برفی را تکمیل کند. هنگامی‌که وارد خانه شد و گرمای داخل را حس کرد تازه دریافت که بیرون چقدر سرد است.
اگرچه به‌شدت سردش بود اما حاضر نشد حتی لحظه‌ای کنار بخاری گرم پدربزرگ بایستد و دستان یخ‌زده‌اش را گرم کند، باید هر چه زودتر آدم‌برفی‌اش را کامل می‌کرد. لحظه‌ای پدربزرگ که در بستر بیماری بود صدایش کرد و او برای پیرمرد توضیح داد که باید عجله کند.
تعدادی دکمه بزرگ سیاه‌رنگ در صندوقچه قدیمی و یک هویج بلند و نارنجی‌رنگ تمامی آن چیزی بود که توانست از داخل خانه پیدا کند و سپس باعجله به حیاط دوید و درحالی‌که آدم‌برفی بزرگی که ساخته بود را نگاه می‌کرد خطاب به او گفت: نگران نباش، همین الآن تموم میشه، بهت قول میدم!
ساموئل دو دکمه بزرگ را بجای چشمان آن روی سرش، هویج را بجای بینی‌اش میان آن دو مابقی دکمه‌ها را بجای دکمه‌های پیراهن سپید آدم‌برفی روی سینه‌اش قرارداد و درحالی‌که به‌هیجان‌آمده بود گفت: عالی شد، حالا هم‌چشم داری و هم دماغ.
او قدمی به عقب رفت و آدم‌برفی را دوباره نگاه کرد. هنوز چیزهایی کم داشت. یک لبخند، پس ساموئل با انگشت کوچولویش شکاف لبخند او را بر روی صورتش حک کرد. آدم‌برفی‌اش سرانجام ساخت شد. آدم‌برفی‌ای که بزرگ و زیبا بود و با مهربانی به او لبخند می‌زد.
ساموئل اندکی فکر کرد و با خود گفت: خب الآن به چوب بلند لازم داری که توی دستت بگیری.
او به اطرافش نگاهی انداخت، یکجاروی بلند چوبی کنار دیوار حیاط دیده می‌شد که می‌توانست برای آدم‌برفی مناسب باشد. او از میان برف‌ها به آن‌سو رفت، جارو را برداشت و کنار آدم‌برفی برگشت و سپس جاروی بلند چوبی را بااحتیاط به پهلوی آدم‌برفی چسباند. حالا آدم‌برفی‌اش جارو هم داشت مثل قصه‌ها، مثل تصویر کتاب‌هایش.
اما ساموئل با خود اندیشید که چرا هنوز آدم‌برفی‌اش خوشحال نشده است. او شال‌گردنش را باز کرد و دور گردن آدم‌برفی انداخت و محکم پیچید و سفتش کرد. حال دیگر سردش نمی‌شد و می‌توانست با خیال راحت بخندد و همیشه دوست او باقی بماند.
ساموئل عقب رفت تا به‌خوبی آدم‌برفی را که با زحمت فراوان ساخته‌وپرداخته بود بررسی کند، آدم‌برفی‌ای که حالا زنده بود و به او لبخند می‌زد.
اما اسمش را چه باید می‌گذاشت؟ او به شکم بزرگ و بامزه آدم‌برفی‌اش نگاه انداخت و شروع به خندیدن کرد، او مانند مردان مهربان و چاقی بود که شکم بزرگی دارند، نام او را می‌توانست کوتوله سفید بگذارد و سپس درحالی‌که دست می‌زد با خوشحالی صدایش کرد: کوتوله سفید، تو کوتوله سفید منی! مگه نه؟
و بدین ترتیب ساموئل با آدم‌برفی خندانش ساعت‌ها بازی کرد، برایش قصه گفت، دورش دوید و به او برف پرتاب کرد و در تمام این مدت آدم‌برفی بی‌آنکه اعتراضی بکند، بی‌آنکه از بازی با او خسته شود مدام می‌خندید و صبورانه به حرف‌های کودکانه‌اش گوش می‌داد، حرف‌هایی که برای بزرگ‌ترها و حتی برای همکلاسی‌هایش جذاب نبود. هیچ‌کس به حرف‌های پیش‌پاافتاده پسرکی چون او گوش نمی‌داد، اما آدم‌برفی مهربانش ساکت و آرام و با لبخند او را می‌شنید و به سخنانش اهمیت می‌داد.
این دوستی بین ساموئل و آدم‌برفی به‌قدری طولانی شد که او حتی برای غذا خوردن به خانه نرفت و حتی برای پرستاری از پدربزرگ بیمارش.
کم‌کم سرما بر بدنش رخنه کرد و ساموئل کوچولو دچار لرز شدیدی شد. حوالی غروب بود که ساموئل از بازی خسته شد و درحالی‌که از گرسنگی و سرمای شدید بی‌رمق شده بود به‌ناچار از آدم‌برفی‌اش خداحافظی کرد اما به او قول داد که خیلی زود بازخواهد گشت. چراکه دوست نداشت آدم‌برفی‌اش میان برف‌ها بدون دوست و تنها بماند.
ساموئل به‌سوی خانه دوید. بدنش سست شده بود و به‌شدت می‌لرزید. در را باز کرد وارد خانه گرم شد اما به‌محض ورود به داخل خانه دچار سرگیجه شدیدی شد.
ساموئل تابه‌حال چنین حس بدی را تجربه نکرده بود. سرش سنگین بود و بدنش بی‌حس.
او سعی کرد سرپا بایستد اما تعادلش را از دست داد و بی‌اختیار درحالی‌که هراسان پدربزرگش را صدا می‌زد بر زمین افتاد و بی‌هوش شد!

4
«تب»

((ساموئل خوشحال و پرانرژی به حیاط دوید، آن‌قدر برف آمده بود که نمی‌شد باور کرد.
او آدم‌برفی را دید که با شکم‌گنده‌اش چرخ می‌زند و چوب بلندش را در هوا تکان می‌دهد، آن‌چنان‌که برف‌های اطرافش به هوا می‌پاشد و میان نور خورشید می‌درخشد.
برای آن دو که حالا بهترین دوستان هم‌روی زمین بودند چیزی بهتر از این نبود که در کنار هم ساعت‌ها بازی کنند، برای هم قصه بگویند و به تمام تنهایی‌هایشان تا ابد پایان دهند.
و سپس ساموئل به‌سوی او دوید و خودش را در آغوش آدم‌برفی انداخت و دستان کوچکش را به دور او حلقه زد، اگرچه آدم‌برفی بزرگ بود و سرد اما او خودش را محکم به آدم‌برفی‌اش چسباند. برای ساموئل این دوست چاق سفید از هر چیزی باارزش‌تر بود.
آنگاه آن دو همراه هم به‌سوی خیابان دویدند، خیابانی که در آن ماشین‌ها به‌سوی آسمان می‌پریدند و آن دو سوار بر چوب بلند و جادویی آدم‌برفی مانند ماشین‌های بزرگ از کف خیس و برفی خیابان به آسمان بلند شدند و به‌زودی تا آنجا که می‌شد بالا و بالاتر رفتند، از آن بالا همه‌چیز کوچک‌تر شد. چوب روی هواچرخ می‌زد و آن دو که محکم یکدیگر را می‌فشردند با آن به چپ و راست می‌چرخیدند.
سپس از چوب پایین پریدند وسط خیابان میان برف‌ها و بین ماشین‌هایی که بالای سرشان روی آسمان دررفت‌وآمد بودند شروع به بازی با یک توپ بزرگ کردند. آدم‌برفی چاق بود و هر بار که می‌خواست به توپ ضربه‌ای بزند سر می‌خورد و به زمین می‌افتاد اما دوباره با سماجت برمی‌خاست و به توپ‌بازی‌اش ادامه می‌داد. ساموئل هم می‌خندید و پا به‌پای او بازی می‌کرد. بی‌آنکه احساس سرما کند و یا لرزی داشته باشد؛ اما در این میان نور تند خورشید مرتب چشمش را می‌زد و نمی‌گذاشت که آدم‌برفی و پدربزرگش را که کنار او ایستاده بود ببیند ... ))
ساموئل از جا پرید، او در خواب بود!
و پرتوهای تند آفتاب که از لابه‌لای پرده حریری اتاقش بر صورتش می‌تابید چشمش را می‌زد.
او چند نفس عمیق کشید و درحالی‌که هنوز بی‌رمق بود و احساس ضعف شدید می‌کرد به اطرافش نگاهی انداخت، در اتاقش بود روی تحت خواب و سرمی به دستش متصل بود.
او با صدای ضعیفی پدربزرگش را صدا زد و پیرمرد هراسان به اتاقش دوید، درحالی‌که هنوز به‌شدت سرفه می‌کرد. ساموئل با دیدن پدربزرگش که باوجود بیماری از او پرستاری می‌کرد خوشحال شد و درحالی‌که اشک در چشمانش حلقه‌زده بود گفت: بابابزرگ، من داشتم خواب می‌دیدم، چرا من توی تخت خوابم؟
- پسرکم، تو سه‌روزه تب شدید داری. با خودت چیکار کردی؟
- تب چیه؟
پدربزرگ که از بدحالی ساموئل به‌شدت ترسیده بود او را در آغوش کشید و درحالی‌که آرام‌آرام گریه می‌کرد گفت: آخه پسرجون، من که جز تو کسی رو ندارم، چرا با من این کار رو می‌کنی؟
- بابابزرگ، اصلاً نفهمیدم چی شد و چرا من به دفعه این‌جوری شدم.
- می دونم که تنهایی و من نمی تونم جای پدر و مادرتو بگیرم، اما این‌طوری برای هردومون سخت‌تر میشه، ولی بهت قول میدم از این به بعد بیشتر به حرفات گوش بدم و برات قصه بگم. حتی باهم بازی می‌کنیم، بهت قول میدم.
ساموئل که می‌دید پدربزرگش تا چه حد مهربان است خوشحال شد و به او لبخند زد. این اولین باری بود که آن‌ها این‌گونه به هم احساس نیاز می‌کردند.
به ناگاه ساموئل به یاد دوستش افتاد، آدم‌برفی‌اش!
او سراسیمه شد و درحالی‌که سعی داشت برخیزد از پدربزرگ پرسید: آدم‌برفی، اون کجاست؟ حالش خوبه؟
پدربزرگ او را آرام کرد و گفت: نگران نباش عزیزم، حالش خوبه و چوب دستیش هنوز تو دستشه!
- مثل قصه‌ها؟
- آره پسرم مثل قصه‌ها.
- می خوام ببینمش.
- آروم باش، اون منتظر توئه تا حالت خوب بشه و بازم بری و باهاش بازی کنی.
ساموئل با تعجب پرسید: مگه شما باهاش حرف می زنین؟
- آره، چی فکرکردی. منم زبون اونها رو بلدم، اون از اینکه تو مریض شدی خیلی ناراحته و امیدواره زودتر خوب بشی و برگردی پیشش.
- راست می گین؟
- البته.
- باشه، پس من سعی می‌کنم زودتر خوب بشم و باهم بریم پیشش، مگه نه؟
- آره پسرکم، حالا استراحت کن، تو خیلی ضعیف شدی.
و سپس پدربزرگ برایش قصه زیبای دیگری گفت و ساموئل آرام‌آرام به خواب رفت.
پیرمرد از اینکه به ساموئل دروغ گفته بود متأسف شد اما چاره نبود، چراکه پسرک عزیزش نیاز به روحیه داشت تا از ضعف شدیدی که او را تا حد مرگ پیش برده بود نجاتش دهد.
پیرمرد آرام و بااحتیاط از کنار تخت ساموئل برخاست و به‌سوی پنجره رفت. آفتاب تند آدم‌برفی او را آب کرده بود و تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود، جز توده‌ای از برف‌های تلنبار شده روی زمین!
او با خود اندیشید اگرچه بیمار است و پیر اما می‌تواند مثل کودکی‌اش با برف‌ها آدم‌برفی بزرگی بسازد، آدم‌برفی‌ای که به ساموئل عزیزش روحیه بدهد و سلامتی‌اش را به او بازگرداند.
پس باید عجله می‌کرد. او بی‌درنگ دستکش‌هایش را برداشت، شالش را بر گردنش انداخت و کتش را بر تن کرد و درحالی‌که هنوز سرفه می‌کرد در را باز کرد وارد حیاط پر از برف شد.
اگرچه آفتاب می‌تابید اما هوا هنوز سرد و خشک بود و به ناگاه پیرمرد را به سرفه‌های شدیدتری انداخت. او سعی کرد بر خود مسلط شود، چندین نفس عمیق کشید و سپس به‌سوی آدم‌برفی متلاشی‌شده رفت. برف‌های وسط حیاط شل و پر آب بودند و او ناچار بود برف‌های گوشه حیاط را که از گزند آفتاب در امان بودند بردارد و آدم‌برفی را دوباره بسازد.
آدم‌برفی‌ای باهمان چوب‌دستی جادویی، باهمان شال‌گردن، باهمان چشمان سیاه و بینی نارنجی‌رنگ و با دکمه‌های بزرگی روی پیراهنش!
با این تصمیم پیرمرد به‌سرعت دست‌به‌کار شد، مشت به مشت برف‌ها را از آن‌سو تا این‌سو می‌آورد و روی‌هم می‌انباشت تا تنه بزرگ آدم‌برفی را بسازد تا دوست ساموئلش را از نو زنده کند تا برای ساموئل عزیزش یک همدم همیشگی بسازد.
او در تمامی لحظات به‌شدت سرفه می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد، گویا تاب‌وتوانش برای این کار کافی نبود ولی او به‌ناچار آخرین قدرت و نفس‌هایش برف‌ها را روی‌هم می‌انباشت تا آدمک برفی را بی آراید و آماده کند. درحالی‌که مرتب با خود می‌گفت: یالا مرد تا غروب چیزی نمونده، باید تمومش کنی، تو به اون قول دادی!
ساعت‌ها به‌سرعت سپری شد. آفتاب سرد زمستانی اندک‌اندک رنگ باخت و غروب سرد دیگری از راه رسید. غروبی که حرف‌های زیادی برای گفتن داشت، حرف‌های سنگینی که چون ابرهای تیره غم‌آلود و دردآور بود، حرف‌هایی که بین آن دو میان سرما و سکوت در حیاطی خلوت و خای زده شد، حرف‌هایی که هیچ‌کس نشنید و بعضی که هیچ‌کس ندید!
و سرانجام در غروب دلگیر آن روز تنهایی، پیرمرد آدم‌برفی‌اش را ساخت، با چوب‌دستی، با چشم و بینی و با لبخندی بر لب ولی بدون شال‌گردن.
او درحالی‌که به‌شدت سرفه می‌کرد کشان‌کشان به‌سوی شال‌گردنی که میان برف‌ها جا خوش کرده بود رفت و آن را آرام‌آرام دور گردن کوتوله سفید ساموئل انداخت و محکم پیچیدش تا سردش نشود تا با خیال راحت بخندد و همیشه دوست پسرک عزیز او باقی بماند.
پیرمرد بی‌رمق و خسته اندک‌اندک زیر پاهای آدم‌برفی خمیده شد ... درحالی‌که با او این را زمزمه می‌کرد: مراقبش باش، مراقبش باش ...!

5
«تعبیر خواب»

ساموئل از خواب برخاست، خالش بهرت شده بود و حالا می‌توانست راه برود، پس سرم را از دستش جدا کرد.
هوا رو به تاریکی می‌رفت، او توانست رنگ سرخ خورشید را که میان آسمان پاشیده بود ببیند، غروبی زیبا که از پشت پرده حریری درخشان‌تر و جذاب‌تر دیده می‌شد.
او به‌آرامی پدربزرگش را صدا زد، درنگی کرد اما پاسخی نیامد. پس دوباره صدایش زد و بازهم جوابی نشنید. ساموئل تصور کرد که شاید پدربزرگش در خواب باشد.
او از تخت خواب برخاست و آرام‌آرام کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و حیاط را نگاه کرد. حیاط پر از برف بود و در وسط آن آدم‌برفی‌اش سالم و سرحال با چوب‌دستی و شال‌گردنش ایستاده بود، بی‌آنکه آفتاب به آن آسیبی رسانده باشد ...
اما چیزی عجیب زیر پاهای آدم‌برفی دیده می‌شد که به رنگ برف‌ها نبود. ساموئل تعجب‌زده شد، پدربزرگ را صدا زد و بازهم پاسخی نشنید.
قلبش از ترس به تپش افتاد، خانه تاریک و خالی بود! ساموئل بی‌آنکه لباسی بر تن کند سراسیمه وحشت‌زده به‌سوی در دوید و به حیاط رفت.
باد سردی می‌وزید، غروب دلگیر بر ساموئل خیره شده بود و قصد رفتن نداشت.
ساموئل آرام‌آرام به‌سوی آدم‌برفی رفت، نمی‌دانست این چیست که مقابل پاهای آدم‌برفی‌اش افتاده است ... و او با ترس جلو رفت ...
و در اوج ناباوری پدربزرگش را دید که زیر پاهای کوتوله سفید یخ‌زده و مرده است!
درحالی‌که هنوز شال‌گردن آدمک برفی را میان دستانش می‌فشرد ... تا آدم‌برفی سردش نشود و با خیال راحت بخندد و همیشه دوست ساموئل باقی بماند ...
آنجا، لحظه غروب در وسط حیاط رنگ‌پریده، ساموئل ساکت و بهت‌زده در انبوه برف‌ها ایستاده بود و بغض شدیدی گلویش را می‌فشرد ...
او که از میان دریای اشکی که چشمانش را پرکرده بود نمی‌توانست آدم‌برفی و پدربزرگش را که کنار او آرام خوابیده بود ببیند!

((پایان))

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.