همین حالا همین جا

عمری برای آرزوهایمان دویدیم ، غم گذشته ها را خوردیم و از آینده هراسیدیم ، با هر نفس بیمار شدیم و با هر کنکاش پزشکی به احتمال مرگ خود رسیدیم ، از تنهایی ها رنج بردیم و از با هم بودنها حسادت .
پوشیدیم ، خوردیم و خندیدیم ... شاید هم گریه کردیم . اما هرگز در اندیشه این نبودیم که حال را دریابیم ، که اکنون را ببینیم . اکنونی که فقط همین لحظه است و بس ، میان گذشته و آینده .
به ما آموختند که نگران داشته ها باشیم و غصه نداشته ها را بخوریم ، اما نگفتند که کجای دنیا دلی پر عشق ، خوابی راحت و ذهنی آرام بیابیم .
و اکنون اگر قدری بنگری درخواهی یافت : همین حالا همین جا ، عشق و خواب و آرام کنار ماست .
کافیست جور دیگری دنیا را ببینیم ! برای خود و برای آرزوها ... و برای آنها که دوستشان داریم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طیبه حسنی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالقاسم کریمی (21/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (23/5/1398),محمد علی قجه (23/5/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 مرداد 1398 - 08:14

@};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی قجه Members  ارسال در چهار شنبه 23 مرداد 1398 - 11:29

نمایش مشخصات محمد علی قجه ممنون دوست بزرگوار .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.