گناه

فصل اول
قرمز

سمیرا جوان بود ، جوان و زیبا ، خوش لباس و جذاب ، سرشاز ار انرژی و هیجان و ... البته مهربان و خوش قلب.
دختری جوان که در کنار همه این ها براستی عاشق یک چیز بود ، آراستگی با رنگهای زنده و تندی که همه را به هیجان می آورد .
او حتی با لاکهای فریبنده ای که به ناخن هایش میزد ، در خیابان ، در کوچه ها و در هر مکانی ، دیدکان مردان را به سوی خود می چرخاند .
برای او این جذابیت ، این کانون توجه بودن و این دیده شدن مهم بود ، خیلی مهم!
گویی هر چه بود باید با این ناخن های رنگارنگ به همه دنیا و به همه مردم نشان میداد ، فریادهایش را ، زیبایی اش را و تمامی جوانی اش را .
اما او هرگز از خود نپرسیده بود که آیا این راه درستی است ؟
هر روز او با آرایشی غلیظ و ناخن های بلند و رنگین خانه را ترک می کرد .
و مادرش هر بار به او می گفت : دخترم ، این کار تو گناهه ، یه گناه بزرگ .
و او هم هر با می خندید و پاسخ می داد : نه مامان ، آخه کدوم گناه ؟
و او می خندید ، به فکرهای کهنه و قدیمی نسل قبل ، به پدر و مادرها ، به آنها که از نسل جدید و ذهنیاتشان سالها فاصله داشتند . همانها که سالهای سال دخترانشان را به درستی تربیت کرده بودند ... تا به امروز .
امروزی که دیگر رنگهایش جذاب تر ، وسوسه هایش پر رنگ تر و جوانی هایش پر شورتر بود .
جذابیت ، رنگارنگی و شوری که گهگاهی به تلاطم می آمد و از همه آن رسوم و فرهنگ ها فراتر می رفت . حالا دیگر آرایش غلیظ بخش جدا نشدنی این زندگی پر هیجان بود ، با همه گوناگونی فریب کارانه اش .
و در این میان سمیرا دختری بود که هر روز دقایقی طولانی را صرف آرایش چهره اش می کرد .
و سپس لاک ناخنهایش آخرین مرحله این (( رسم جذابیت )) بود . رسمی که اکنون دورانش فرا رسیده بود . آرایش بیشتر برای جلبتوجه بیشتر ، بی آنکه هدفی در این میان جستجو شود .
برای او که هرگز نمی توانست ناپاک باشد ، براستی این چه هدفی بود ؟
سمیرا گاهی از خود می پرسید که اگر روزی مجبور شود بدون هیچ آرایشی بیرون برود چه خواهد شد ؟
و این برای او غیرممکن بود ، چرا که حس می کرد بدان عادت کرده است . بدون آراستگی او نه زیبا به نظر می رسید و نه دیده می شد !
ذهنیتی عجیب که هر روز او را می آزرد . هر روزی که در برابر آینه می ایستاد ، قبل از آن آرایش های زیبا ، براستی او کمرنگ و بی رمق بود ، اما پس از رنگ آمیزی چهره اش ، گویی حرفهای تازه ای داشت ، با فریادهای بلند که قادر بود بی هیچ ترسی در فضای بی انتها سر دهد .
گویی که او پس از آرایش چهره اش انسان دیگری میشد ، یک زیبای بی همتا که در نزد همه دارای احترام و ارزش بود .
و پس از همه این ها ، هنگامیکه لاک قرمزش را بر می داشت و به ناخن های بلند و کشیده اش میزد ، غرق در شوقی کودکانه می شد و بی اختیار به یاد گذشته ها می افتاد .
در آن روزها که او همواره آرزو داشت لحظه ای ناخن های کوچک و بچگانه اش را قرمز و جذاب کند ، با لاک خوش بویی که دختر همسایه با شیطنت به او نشان میداد و این برای آنها اولین سرگرمی و بازی دخترانه شان بود .
و شاید از همان روزها فهمید که با رنگهای زیبا می تواند خودش را جذاب تر کند ، تا همه او را ببینند ، تا همه به او توجه کنند .
و حالا سالها گذشته بود ، رنگها بیشتر شده بودند ، آینه ها درخشان تر شده بودند و دیده های پسران جوان خیره تر شده بودند .

فصل دوم
پیرمرد

آنروز بساط پیرمرد ، کنار خیابان داع و ملتهب ، میان آنهمه دستفروش ، برای هر دختر و زن جوان می توانست جذابیتی خاص داشته باشد .
لوازمی رنگارنگ و فریبنده که برای افزون کردن زیبایی خانم ها اجتناب ناپذیر بود .
سمیرا که نمی توانست از این زیورآلات زیبا صف نظر کند بی درنگ راهش را کج کرد و کنار بساط پیرمرد ایستاد و اندکی صبر کرد تا اطراف کمی خلوت تر شود .
و سپس با دقت مشغول تماشای دست آویزها ، گردن بندها و کش ها و گلهای سر شد .
باز هم رنگ قرمز ، رنگی که دوستش داشت میان آنهمه لوازم نظرش را جلب کرد . یک دست بند زیبای قرمز با مرواریدهایی درخشان . آنچه که براستی برازنده اش بود ، تا باز هم در نظر همه او را جذاب تر و زیباتر نشان دهد .
او حتی می توانست رنگ لاکش را هم با آن هماهنگ تر کند و این نهایت زیبایی و ملاحت را به او می بخشید .
پس بی درنگ خم شد و نشانش داد و گفت : پدر جون ، این چنده ؟
پیرمرد که چهره مهربانی داشت پاسخ داد : پونزده تومن دخترم .
- برش میدارم ، مرسی .
- چشم دخترم .
پیرمرد در آنحال با دستان لرزانش دست بند زیبا را داخل پلاستیکی گذاشت و در حالیکه لبخند شیرینی میزد گفت : دخترم ، تو قشنگی ، حتی بدون همه اینا ، حتی بدون لاک قرمز ... سادگی زیباتره !
سمیرا هم لبخندی زد و با کمی مکث جنس را تحویل گرفت .
و آنگاه به فکر فرو رفت . براستی او بدون همه اینها باز هم زیبا بود ؟
او به پیرمرد خیره شد . او بدون توجه مشغول چانه زنی با مشتری بعدی بود . بی آنکه به سمیرا خیره شده باشد ، بی آنکه او و تمامی آرایشش نظر پیرمرد را جلب کرده باشد .
سمیرا آهسته آهسته از آنجا دور شد ، در حالیکه کلام پیرمرد در ذهنش می پیچید : تو بدون همه اینها قشنگی ، سادگی زیباتره ... سادگی زیباتره !

فصل سوم
آینه ها

سمیرا آن شب ساعاتی طولانی مقابل آینه بزرگ میز اتاقش نشست و به خود و به همه آنچه که تاکنون انجام داده بود اندیشید .
به آرایش غلیظی که هر روز با آن در نهایت اعتماد به نفس قدم در کوچه ها ، خیابان ها و محل کارش می گذاشت و به لاک های پر رنگ ناخن هایش که با آن دیدگان هر عابری را خیره می کرد .
او تقریبا" هر روز با رنگ و لعابی تازه میان همه آن آدمها حاضر میشد ، همه آن آدمها ، که هر روز می دیدشان و حتی عابرانی که هرگز ندیده بود .
تا امروز ، کنار خیابان با دیدن آن پیرمرد دستفروش که به او سخنان عجیبی گفته بود ، با لبخندی پدرانه و مهربان . او از سمیرا خواسته بود که حتی یکبار به سادگی هایش فکر کند ، به زیبایی ای که بدون همه آن رنگها و لعابها حتی پررنگتر و جذابترش میکرد ، به انسانیتش و به پاکی اش .
سمیرا در آنحال با یاد تمامی آن رفتارهای زننده پسران و مردان کوچه و خیابان افتاد . آنچه که هر بار آزارش می داد و نگاهایشان که چه زهرآگین بود .
او دوباره در حالیکه هیچ آرایش در چهره نداشت به آینه ای که در نور کمرنگ اتاقش می درخشید خیره شد . اکنون او چهره واقعی خودش را می دید ، از پس تمامی ماسکها ، از پس تمامی پوشش های دروغین و از پس تمامی پرده ها .
او اکنون خودش را می دید ، خویشتن واقعی اش را ف بی هیچ اغراقی ، بدون ذره ای دروغ ، همان خویشتنی که سالهای سال نامهربانانه فراموشش کرده بود .
او نفس عمیقی کشید و در حالتی بهت زده با انگشتانش صورتش را لمس کرد .
حالا بدون کرم پودرها این پوست لطیف تر و دوست داشتنی تر بود و سپس ابروهایش را لمس کرد ، مژه هایش را ... و لبهایش را .
و آنگاه دریافت که تا چه حد با این چهره ناآشنا بوده است . آیا براستی این خود او بود ؟
و پی برد براستی این اولین باری است که پس از سالهای طولانی مقابل آینه ای نشسته است و چهره واقعی اش را بی هیچ آرایش نظاره می کند .
چهره ای که با همه کمرنگی اش هنوز زیبا و جذاب بود .
چهره ای که خود واقعی اش بود . خودی که ارزشمندترین دارایی تمام دنیایش بود ، دنیایی انباشته از پاکی و مهربانی .
و در آن لحظات با ارزش او حس کرد که در آن اینه دیگر تنها نیست . پدرش با لبخندی مهربان در تو در توی آن آینه در خشان تماشایش می کرد . پدری که اگر چه در کنارش نبود اما می شد وجودش را درک کرد ، با لبخندش که برای سمیرا به دنیایی می ارزید .
ساعاتی گذشت و سمیرا در حالیکه حس میکرد زیباتر از قبل شده است آرام آرام ولی با اطمینان رژلب ها ، کرم پودرها و تمام لاکهای رنگارنگ ناخن را یک به یک در کشو میزش چید و درب آنرا بست .
چرا که حالا می دانست نیازی به آنها ندارد . او حالا میخواست خود خودش باشد ، رو در روی آینه ای پاک و راستگو ، که به او می گفت : تو با این سادگی هم زیبایی ! حتی بدون آرایش و لاک قرمز !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (13/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1398),حسن ایمانی (15/5/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مرداد 1398 - 13:11

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
داستان و ماجرايي كه خوانديم شرح برخي از واقعيت هاي جامعه است كه خب يك موضوع كاملا كليشه اي و دور از جذابيت است يعني در واقع هيچ بدعت گذاري اي اتفاق نمي افتد. البته نوشتن همه اش هم بدعت گذاري نيست و بخواهيم نخواهيم دچار كليشه نويسي خواهد شد اما در كل هر چه تلاش كنيم به موضوعات بكر بپردازيم ، جذابيت كار بيشتر خواهد شد.
نكته بعدي اين است كه نويسنده خودش موضوع را خلق و خودش هم موضوع را جمع بندي كرده است. خودش در مقام قضاوت برآمده و خودش صفر تا صد ماجرا را لو مي دهد. اينها مشكلات نگارشي كار است. حقي كه يك خواننده دارد اين است كه سهمي در حدس و گمان و سهمي در قضاوت ماجرا داشته باشد. اصلا همين حدس و گمان هاست كه منجر به تعقيب ماجرا مي شود. نه اينكه نويسنده شسته و رفته همه چيز را در اختيار خواننده بگذارد و خواننده به ساده گي از ماجرا مطلع شود. پس تلنگر چه مي شود؟ كجا بايد نيشگوني از خواننده بگيريم و خواننده را دچار گره هاي ذهني كنيم؟ اين داستان كه يك ماجراي ساده اجتماعي و قابل حدس و گمان بود كه...
پس مي بينيم كه داستان بدون در نظر گرفتن ملحقات تكنيكي نگاشته شده و در مواقعي دچار اطناب شده است. كش دار شدن ماجرا خستگي ايجاد مي كند به علاوه اينكه با تمام گِراهايي كه نويسنده به ما مي دهد مي توانيم حدس بزنيم آخرِ كار چه مي شود...
ما در داستان نويسي از جايي شروع مي كنيم كه همان سر نخ تحويلي ما به دست خواننده است. در اين جا نويسنده در ابتداي داستان مانند قصه هاي كودكانه قلم فرسايي كرده است. (آن جا كه در دو سه خط اول همه چيز از ويژه گي هاي قهرمان داستان را مطرح مي كند) در حاليكه شرح ويژه گي هاي قهرمان داستان بايد در دل عناصر ادبي داستان مثل فضاسازي نمود پيدا كند. يا در ديالوگ ها شناخته شود. مثلا
... مادر نگاهي به قيافه درهم برهم سميرا انداخت و ابروهايش را درهم كشيد. چاك لبهايش يك آن باز شد:_ اين چه قيافه اي دختر! جن شدي! اگه آرايش مي كني درست و حسابي آرايش كن...
و از اين دست نگارش ها...
خواننده در اين تصحيح خودبه خود متوجه گرايش سميرا به آرايش مي شود نه اينكه در همان فاز اول بگوييم: سميرا عاشق آراستگي با رنگ هاي زنده و تند بود...
ممنونم محمد جان
حسن ايماني@};-


@حسن ایمانی توسط محمد علی قجه Members  ارسال در سه شنبه 15 مرداد 1398 - 16:59

نمایش مشخصات محمد علی قجه ممنون دوست عزیز ، از راهنمایی شما سپاسگذارم .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 مرداد 1398 - 09:57

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی قجه Members  ارسال در سه شنبه 15 مرداد 1398 - 16:57

نمایش مشخصات محمد علی قجه مرسی ، دوست عزیز . خیلی لطف داری .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.