داستان کوتاه غصه قصه ها نوشته محمد علی قجه

فصل اول

من و پیرزن

با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت .
کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم.
که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست .
اول اهمیت ندادم ولی بعد کنجکاو شدم و یواشکی از کنار چشم زیر نظر گرفتمش.
یه پیرزن بود ، ژنده پوش و درمونده با یه پلاستیک بزرگ و کهنه که توی دست پینه بسته اش محکم گرفته بود ... و هنوز از فرط خستگی داشت نفس نفس می زد و کلی عرق کرده بود .
انگار چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد .
دلم لرزید و بی اختیار هدفون رو آروم برداشتم . حس کردم می خوام صدای نجواش رو بشنوم .
اما صداش ضعیف بود ، اونقدر که نمی شد فهمید شکایت می کنه یا صلوات می فرسته .
که در همون لحظه قطار اومد .
من با عجله بلند شدم تا سوار بشم ، چون نمی خواستم دوباره ازش جا بمونم .
که یهو حس کردم دلم پیش اون پیرزن جا موند . بارش سنگین بود و انگار نمی تونست بیشتر از این اون رو با خودش بکشه .
یهو رفتم سمتش و کفتم : مادر جون ، کجا می خوای بری ؟ بذار کمکت کنم .
- میرم میدون شوش ، دخترم ، سنگینه ، اذیت می شی.
- نه ، بابا . میارم .
و بعد خم شدم تا پلاستیک بزرگ رو بردارم که به محض اینکه برداشتم از سنگینی اون کمرم درد گرفت ، ولی به رویم نیاوردم و در حالیکه بار روی دوشم سنگینی می کرد بهمراه پیرزن از میون هجوم جمعیت سوار قطار شدیم .
داخل شلوغ بود ، یه زن جاش رو به اون داد و من از فرصت استفاده کردم و پلاستیک سنگین رو روی زمین کنار پیرزن گذاشتم .
توی تمام مدتی که کنارش ایستاده بودم اون مرتب دعا می کرد و در حالیکه با یه دستمال کهنه چشمای پر از اشکش رو پاک میکرد هر از گاهی لباسمو به پیشونی اش می چسبوند . انگار اینجوری می خواست ازم تشکر کنه .
اونقدر توی فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به ایستگاه خونه ام رسیدم . خواستم پیاده بشم ... که دلم سوخت ، مکثی کردم و بدون اینکه بفهمم چی میگم گفتم : مادر ، من باهات میام تا بارتو برسونی . آخه خیلی برات سنگینه .
- نه دخترم ، آخه راهت دور میشه . شرمنده نکن .
- نه ، مهم نیست .
و اون این بار لباسمو گرفت و بوسید .
و من با خودم گفتم چرا تا حالا من نسبت به دور و برم اینقدر بی اهمیت بودم ؟
قطار رفت و رفت تا بالاخره به میدون شوش رسید . جایی که خیلی از خونه ام دور بود . ولی برای یه بار مشکلی پیش نمی اومد . می اومد ؟
من با بار و اون پیر زن خمیده پشت سرم از واگن پیاده شدیم .
پلاستیک سنگین بود ، اونقدر که حس کردم پیرزن فقیر ، تموم دردها و غصه هاش رو یه راست ریخته توی اون .
نمی خواستم بدونم توش چی بود ، ولی کنجکاوی ام نذاشت و در حالیکه به سمت خروجی و پله ها می رفتم ، ازش پرسیدم : مادر ، توی این پلاستیک چی داری ؟
- کاموا مادر . برای خرج خونه باید کاموا بگیرم و تحویل عروس ام بدم تا خرج زندگی مون دربیاد .
که با خودم گفتم چه بد ! مگه عروس و پسرت نمی تونن اینکار رو بکنن که توی پیرزن باید بیای و نفست ببره ؟
یهو انگار که ذهنمو خوند و با صدای خسته اش گفت : دخترم ، اونا مشکل دارن که من میام وگرنه اونجوری نیستن . خدا سلامتی رو از آدم نگیره .
و من که هنوز سردرگم بودم همراه اون به سمت خونه پیرزن راه افتادیم .

فصل دوم

جایی میان همین کوچه ها

راه طولانی بود و من و پیرزن مجبور بودیم هر از گاهی یه نفسی تازه کنیم و بعد به رفتن ادامه بدیم .
کوچه ها و پس کوچه های زیادی رو پشت سر گذاشتیم و من با خودم مرتب فکر میکردم که اگه من نبودم این پیرزن چجوری می خواست این بار سنگین رو با خودش تا اینجا بکشه .
بالاخره وارد یه کوچه تنگ و بد بو شدیم . اینجا واقعا" با جایی که من بودم فرق داشت . انگار که یه دنیای دیگه بود .
پیرزن که جلوتر می رفت مرتب بر می گشت و منو می پایید و می گفت : دختر ، خسته شدی ، آخه من چقدر شرمنده بشم ؟ تو رو خدا بذار و برو .
ولی من با اصرار همراهش می رفتم .
چند نفر از اهالی کوچه منو طوری نگاه می کردن انگار تا حالا زن ندیده بودن . شاید براشون عجیب بود که یکی مثل من ، اینجا میون این محله های فقیر نشین چیکار می کنه .
تا اینکه رسیدیم به ته کوچه . کوچه ای که از وسطش یه جوب پر از آب کثیف رد می شد . اونجا اونقدر تنگ بود که من پلاستیک رو به سختی از میون دو تا دیوارش رد می کردم .
خونه توی یه بن بست یود . با یه در کهنه و زنگ زده و دیوارهایی کوتاه و طبله کرده.
پیرزن نفسی تازه کرد و سعی کرد زنگ در رو بزنه که قدش نرسید و من بار رو رو زمین گذاشتم و زنگ رو زدم.
یکی دوید سمت در و بازش کرد . یه پسر بچه کهنه پوش بود که با دیدن مادر بزرگش از خوشحالی فریاد زد اما به محض دیدن من صداشو تو گلوش قورت داد و سریع از پشت در فرار کرد .
پیرزن گفت : دخترم ، خدا عمرت بده . ما فقیرا چیزی نداریم تا جبران محبت کنیم . دیگه برو دیرت میشه .
ولی من گفتم : نه بابا . می برمش داخل . تا اینجا که آوردمش .
و بعد داخل شدیم . یه حیاط کوچیک با چند اتاق کهنه و نمور دورش ، با یه حوض قدیمی اون وسط تموم چیزی بود که بهش می گفتن خونه .
معلوم بود چند تا خانواده با هم توی این خونه جمع بودن .
اون رفت سمت یکی از اون اتاقها و داخل شد و من یا الله ای گفتم و باهاش رفتم تو .
یه اتاق بود بدون فرش که با یه موکت بد رنگ پوشیده شده بود .

فصل سوم

یک اتاق کوچک

من به محض داخل شدن یه مرد ، یه زن و همون بچه ای که ازم فرار کرده بود رو دیدم . مرد و زن جا خوردن و بچه از ترس پشت اونا قایم شد !
مرد سعی کرد برام بلند بشه که دیدم یه تیکه از بدنش رو اون گوشه اتاق جا گذاشته و تازه با اون دستگاهی که بهش وصل بود مگه می تونست ؟ زنش هم که انگار بهت زده شده بود فقط بلند شد و سرشو پایین انداخت.
من سلامی کردم و گفتم : ببخشید ، بار مادرتون سنگین بود و من کمکش کردم تا بیاردش .
مرد که هنوز سعی داشت پای مصنوعی اش رو برداره با خجالت گفت : خواهر ، ببخش ، توی چه زحمتی افتادی . ببخش .
و من گفتم : نه چه زحمتی ، راهی نبود که .
دیدم پیرزن که دیگه رمقی نداره آروم گوشه اتاق روی زمین دراز کشید و عروس که انگار لال بود با ایما و اشاره از اون و من تشکر کرد .
حالا فهمیدم که چرا اونها پیرزن رو فرستاده بودن . یه مرد بدون پا با دستگاه تنفس ، یه زن لال با بچه کوچیکی که همش بهش می چسبید چطوری می تونستن راه بیفتن و برن خرید ؟
خواستم برم که مرد اصرار کرد و زن به سرعت از سماوری که به شدت قل قل می کرد برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم .
و من بازم تو تعارف موندم و مجبور شدم بشینم .
همه وسایل اتاق یه تلویزیون سیاه و سفید ، یه رادیو کهنه ، چند تا ظرف رنگ و رو رفته و یه سماور بود . اون گوشه کنج دیوار نمور ، کنار پنجره ای که غبارآلود بود یه کپه رخت خواب که با پاره سفیدی روش رو پوشونده یودن دیده می شد ، انگار که می خواستن بد بختی هاشون رو با اون بپوشونن .
کل زندگی شون همین بود ، نه تجملاتی و نه رنگ و بویی .
مرد همونطور که من داشتم آروم آروم چایی داغ رو قورت می دادم بالاخره پاشو از اون کنار برداشت و به سختی جاش زد و گفت : دخترم اگه می بینی مادرم با اون پیری اش باید بره کاموا بگیره از ناچاریه . من که جانبازم و رو به مرگ ، زنمم که زبون نداره حرف بزنه . و گرنه من بی غیرت نیستیم .
و من با سر تکون دادن تایید کردم و لبخند تلخی زدم . برام خندیدن سخت بود وقتی می دیدم چه آدمایی با وضعی توی این شهر بزرگ و مدرن زندگی می کنن .
واقعا" توی یه اتاق بدون فرش و بدون خیلی چیزایی که ما برامون عادی بود چطور می شد زندگی کرد ؟
که یهو زنگ در به صدا در اومد ...
یکی از پشت در مرتب صدا میزد : آقا جعفر ، آقا جعفر ، کجایی پس ، بیا ببینم آخه.
که دیدم مرد از جا پرید و گفت : خواهر ، یه دقیقه بذارین من الان میام .
من خواستم برم که مانعم شد و گفت : نه نه ، بذارین من برم و جواب مرد رو بدم بعد . اینجوری درست نیست ، شما عین خواهرم می مونی .
و من دوباره نشستم و مرد بیرون رفت .
دور و برم رو نگاه کردم ، پیرزن خوابش برده بود و زن هم داشت بچه رو توی بغلش می خوابوند.
نمی خواستم فضولی کنم ولی با صدای بلند مردی که اومده بود سراغ آقا جعفر گوشهام تیز شد و فهمیدم اجاره اش دیر شده و صاحب خونه اش حالا اومده و با توپ پر داره باهاش دعوا می کنه .
مرد مرتب ناسزا می گفت و آقا جعفر فقط تکرار میکرد : مرد مومن تو مگه انصاف نداری ؟ بهت میدم ، تو یه ذره بهم فرصت بده . دستم خالیه مرد !
و این مکالمه زجرآور تا دقایقی ادامه داشت ، فقط برای 150 تومن . آقا جعفر نتونسته بود مابقی کرایه رو بده .
و یهو یه حسی توی من بهم نهیب زد . قرار بود برای بابام خیرات بدم . چی بهتر این می تونست براش دعای خیر بیاره ؟

فصل چهارم

به نام خدا

آروم آروم طوری که زن متوجه نشه دست کردم توی کیفم و سه تا تروال 50 تومنی رو لوله کردم و گذاشتم زیر فنجون چایی .
دعوا تموم شد و جعفر آقا با چهره ای سرخ شده از شرم اومد داخل .
من طوری وانمود کردم که انگار چیزی نشنیدم و بعد از جام بلند شدم و گفتم : ببخشید ، من دیرم شده . دیگه باید برم .
که مرد گفت : خواهر بازم ببخش ، خدا بهت عمر بده .
و من سریع خداحافظی کردم و پشت سر مرد که لنگ لنگان تا دم در دنبالم میومد از خونه خارج شدم . با خودم گفتم باید زودتر برم تا متوجه پولهایی که براش گذاشتم نشه .
پس بدون توجه به اون که می خواست همراه من بیاد ، دویدم تا به سر کوچه برسم ...
ولی هنوز از پیچ کوچه باریک رد نشده بودم که دیدم یکی بلند صدام می کنه .
آقا جعفر بود ، داشت با همون پای مصنوعی با تموم سرعت دنبالم می اومد .
اون خودشو به من رسوند ، نفس زنان دستشو گرفت سمت من و مشتشو باز کرد . سه تا تراول توی دستش بود و با نگرانی گفت : خواهر پولهات رو جا گذاشتی .
اما من مکثی کردم و گفتم : نه ، جا نذاشتم . آقا جعفر ، قرار بود ... برای بابام خیرات بدم ، این جای اون . ما آدمها امروز باید بدرد هم بخوریم . مگه نه ؟ فردا دیگه دیر میشه .
- آخه ...
- آخه نداره ، شما توی جبهه رفتی و بدنتو دادی ، حالا نوبت منه که کمکت کنم . این یه وظیفه ست .
- من که پشیمون نیستم خواهر ، من برای ناموسم رفتم . برای زنم ، برای تو ، برای همه . اینم یه وظیفه بود .
- فقط برای بابام فاتحه بفرست ، همین .
و خواستم برم که آقا جعفر گفت : نه خواهر ، بذار برات یه دربست بگیرم ، راهت دوره و نباید اینجوری بری خونه .
و بعد بدون اینکه تعارف منو قبول کنه رفت سر کوچه و یه تاکسی برام گرفت و بعد ماشین اومد جلوی پام وایستاد .
اون آدرسمو پرسید و با آخرین پولهای کهنه ای که توی جیبش شلوارش بود کرایه ام رو به راننده داد و گفت : آقا جون ، این خواهرمه ، دم در خونه اش پیاده اش کن ، دستت درد نکنه .
و بعد در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم .
غروب بود ولی آفتاب هنوز از سر دیوارهای کهنه محله نپریده بود ، انگار غصه دار بود و قصد نداشت بره .
هنوز صدای ضعیف اذان از اون دور دورا میومد .
ماشین راه افتاد و کم کم از پیچ کوچه خارج شد در حالیکه آقا جعفر هنوز سر کوچه روی پا مصنوعی اش تکیه زده بود و داشت برام دست تکون می داد ، یه لحظه حس کردم انگار واقعا" برادرم بود که داشتم ازش دور می شدم ... و بعد دلم خیلی گرفت .
دفتر یادداشتم رو از کیفم در آوردم تا شروع به نوشتن کنم . ماشین تموم اون کوچه ها رو پشت سر گذاشت و با دلخوری توی خیابون افتاد .
دیگه نه از آقا جعفر خبری بود و نه از کوچه پس کوچه های کهنه و بد بوی پایین شهر .
فقط من بودم و اندوه و دفتری که داستانش رو باید با نام خدا آغاز می کردم .
داستان آدمهایی که غصه هاشون اونقدر زیاد بود که نمی شد رو کاغذ نوشت . همونایی که برای ما فلج شدن ، شمیایی شدن و درمونده شدن ولی قصه های تلخشون رو تو دل مهربونشون نگه داشتن .
چرا که قصه غصه های اونها خیلی سنگین بود . خیلی سنگین !

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علیرضااشرفی مهابادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضااشرفی مهابادی (20/2/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.