آخرین سجده

آخرین سجده
شش ساله بودم ، هنوز خوب یادم هست ، هنگام نماز ظهر بود ، پدرم طبق معمول سرکار رفته بود ، مادرم تازه سبد خرید را گرفته تا به مغازه برود ، برادر و خواهرم بزرگترم هنوز از مدرسه نیامده بودند ، و برادر و خواهر کوچکتر از من خانه عمویم رفته بودند ، در این خانه ، من بودم ، مادر بزرگ و پدر بزرگم .
پدربزرگ تازه وضو گرفته بود و آماده شد تا نماز بخواند ، رو به قبله ایستاد و مادر بزرگ در گوشه ای از اتاق سرش را بر روی بالشت گذاشته ، دو دستش در زیر سرش رو به دیوار مشغول استراحت بود ، مثل اینکه همین دیروز این اتفاق افتاده بود ، انگار یکی بهم میگفت وایستا نماز خواندن پدر بزرگت را تماشا کن و نماز را از پدر بزرگت یاد بگیر .
پدر بزرگ نیت کرد و نمازش را شروع کرد و من از پشت پنجره چوبی اتاق که با شیشه های رنگارنگ نماکاری شده بود تماشا میکرد تنها صدای الله اکبر دربین اعمال نماز را می شنیدم و حرکات رکوع و سجود و قنوت و حالت قرار گرفتن دست ها را به ذهنم می سپردم.
لذت و شوق یادگیری نماز در دلم بود و به کودکی در سن و سال من چنان صبری داده بود که در طول نماز هرگز جای دیگری نرفتم و با کنجکاوی اعمال نماز را نگاه میکردم .
سجده آخر فرا رسیده بود و پدر بزرگ بعد از سلام و تکبیر آخر سر را بر مهر گذاشت و دیگر برنخواست ، حس کنجکاوی کودکانه باعث شد خیلی منتظر بمانم و ببینم بعد از این سجده پدربزرگ چه کار میکند ، دیگر خسته شده بودم و دلهره ای در دلم افتاد خانه سکوت و هیچ سرو صدایی نبود ، پریدم وارد اتاق و مادر بزرگ را از خواب بیدار کردم جریان را با "منو من" بهش گفتم :! او سرش را از بالشت برداشت و پدر بزرگ را در آغوش گرفت ؛ در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شد گریه کنان پدربزرگ را صدا میزد و به سرو صورتش میزد ؛ انا لله و انا علیه راجعون پدر پزرگ عزیزم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
7-مرداد-1398 ساری باغ سنگ
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (30/6/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (30/6/1398),طراوت چراغی (31/6/1398),حسن سلطانی (31/6/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.