انار شب یلدا


ناگهان با شنیدن سروصداازخواب پریدم ، نوجوانانی که قهقهه می زدند جیغ و گریه خردسالان بوی هیزم و کباب سرم رابه سمت
بالکن برد کنجکاویم گل کرده بود چادر گلدار که آقاجانم از بازار کنار حرم امام رضا (ع) برای من خریده بود روی سر انداخته و با هیجان دویدم بله حیاط خانه همسایه قریب به اتفاق مملو از 70 نفر بود. عده ای روی تخت ،تعدادی هم روی زیرانداز در حال صرف شام شب چله بودند. انقدر چراغ روشن بود که همه افراد و حتی محتویات سفره جز به جز نمایان بود. خانه متعلق به میرزا بود او 97 سال داشت .او مردی نامدار و باخدا بود و اهل محل ارادت خاصی به او داشتند.دلم بدجوری هوس خوراکی های شب چله کرده بود ، هر سال خانواده میرزا برای اهل کوچه داخل یک سینی شب چله ای می آوردند و از این بابت خیلی شادمان بودم و منتظر.
شکمم قاروقور می کرد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (17/4/1399),حمید جعفری (19/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 تير 1399 - 22:03

نمایش مشخصات نوریه هاشمی خیلی خیلی عالی قلم تون نویسا....



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.