شکوفه های درخت سیب

شکوفه های درخت سیب
درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد.
ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند.
مادربزرگ را خیلی دوست داشت
مادربزرگ مادربزرگ ببین چه گل زیبایی است
وای پسر شیطون این که شکوفه درخت سیب باغچه است.
این شکوفه را نباید بچینی ، گل نیست ، اگر صبر کنی تا تابستان تبدیل به سیب های آبدار و خوشمزه می شود.
لحن مادربزرگ تند بود و اخم ابروهایش اشک پسربچه را درآورد.
سه ماهی بود که رضا هفته ای دوبار صبح با مادر به خانه نعنا خانم می آمدند .مادررضا معلم قرآن بود و رضا را خانه مادر گذاشته و برای تدریس قرآن مجید به مسجد می رفت.
نعنا خانم پیرزنی سخت کوش و رئوف بود اما درخت سیب باغش برای او بی نهایت ارزش داشتند و گویا ماجرایی جذاب در ذهن او تداعی می کردند و خاطره انگیز.لذاوقتی اشک های رضا را دید ، تصمیم گرفت ماجرای درخت سیب را برای او تعریف کند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

نعیمه مرادی (17/3/1399),حمید جعفری (21/3/1399), ک جعفری (21/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.