جوش و خروش

❣به نام خدا❣
در کنار دریا نشسته بود . به نقطه ای نا معلوم چشم دوخته بود. نقطه ای که ،انگار پایانی نداشت؛ به قدری چشمانش بی روح و سرد بود. که باز کردن صندوق گفته های دلش کار هیچ کلیدی نبود.
انگار که در ذهنش به چیزی فکر میکرد ؛گویا چیز خوبی نبود! . چون همانند خورشید در حال غروب چشمان او هم بی محبت و لطافت می شد انگار که خورشید چشمان اوهم درحال غروب بود. انگار که مانند خورشید که دامن طلایی رنگش را از روی زمین جمع می کرد. چشمان اوهم دامان رگه های موج های لطافت و مهربانی را جمع می کرد.
چهره اش از هر جوش و خروش دریا در هم کشیده می شد. انگار که او با همه ی آدم های این دنیا فرق دارد .
همه ازبی نظیر ترین موسیقی دنیا ؛صدای کشیده شدن آرام خشم دریا بر روی شن ها خوششان می آید ولی او خشم کم دریا را مقصر پاره شدن افکارش می دانست.
چشمانش هر لحظه بی فروغ تر می شد. چیزی به خاموشی شان نمانده بود .
سرش را به اطرف می چرخاند افکارش را خود پاره می کرد . به دریا نزدیک شد ‌.
دگر چیزی از نور لطیف خورشید باقی نمانده بود.
پایین می رود پایین، پایین .
از نقطه دید خارج می شود .
وخاموش شدن خورشید برابر است با خاموش شدن چشمان او
اما...
اما...
اما با این تفاوت. که خورشید باز روشن خواهد شد باز گرم خواهد شد اما هرگز چشمان او برای آب کردن قلب یخ زده اش گرم و روشن نخواهند شد‌.
#Zahra_Nderzade

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (30/10/1397),ابوالحسن اکبری (30/10/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (4/11/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 بهمن 1397 - 11:27

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب
اين داستان مدام درگير قياس است و تلاش مي كند كه خواننده را هر طور شده با جريان داستان عجين كند. بكارگيري ممتد قياس ها و تمثيل ها براي داستان ، سم است. منجر مي شود كه خواننده را تحت فشار قرار دهيم كه در دريافت موضوع ناتوان است. در حاليكه چنين پيش فرض هايي نبايد در قلم نويسنده ديده شود.
ما بايد در مقاطعي از داستان ، فوري برويم سراغ جريان و خواننده را در مسير قصه قرار دهيم. بايد فوري شرح ماجرا كنيم و بگوييم چه چيزي در حال وقوع است.
اگر داستان ها بيش از حد در قالب توصيف يا تمثيل و يا قياس قرار بگيرد به سمت مقاله ، دلنوشته و پي نوشت پيش مي رود. داستان بايد داستان تعريف كند اگر چه قدري هم به توصيفات و تمثيل ها نظر دارد. 80 درصد داستان در شرح ماجرا مي گذرد و 20 درصد كار در توصيفات و غيره... پي رنگ كار بايد در چند پاراگراف مشخص شود.
در كل ، از قلم نويسنده پيداست كه در نوشتن مسلط است اما بالاخره ويرايش ادبي و لغوي كار هم مهم است تا داستان ، شكل داستان به خود بگيرد. در كل اميدواريم داستان هاي بيشتري از نگارنده عزيز شاهد باشيم...
حسن ايماني


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 بهمن 1397 - 10:11

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
داستان در مورد کسی است که در حال مرگ است و مرگش را مقارن باغروب خورشید است. این قیاس و تشبیه بنظرم خوب است و نشاندهنده استعداد نگارنده اما نکاتی ریز به ذهنم آمد:
-از نظر نگارش و ادبی روی علائم نگارشی نیاز هست بیشتر تسلط پیدا کنید مثلا قبل از ویرگول فاصله نیاز نیست و بعدش نیاز است یا کاربرد نقطه و نقطه ویرگول. وقتی نقطه می گذاریم جمله تمام است و اگر مرتبط با جمله بعدی و توضیح آن بود می شود نقطه ویرگول.
-انگا در ذهنش به چیزی فکر می کرد: انگار نیاز نیست و داستان را به ادبیان منسوخ گذشته می برد. بجایش بگویم: گویا به چیزی فکر می کرد...چقدر روان تر و بهتر شد.
-داستان فقط لحظه مرگ را نشان داد.یعنی فقط پایان داشت. پس از کجا شروع شد و به کجا رسید مشخص نیست. ببنید داستان چارچوب خودش را دارد و این طور طرح ناقص می ماند. می شد با فلش بک به گذشته داستان را ادامه داد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.