آرزوی گرگی

از کودکی کارم چوپونی برای بابام بود . انقد حرفه ای بودم که نه گوسفندی گم کرده بودم نه گرگی اومده بود گله ام و حتی یه بار نشد گله گشنه بمونه و همیشه سیرشون میبردم خونه . چون همیشه حواسم جمع بود . ولی کسی ازم تشکر نمیکرد. یه روز که من کار داشتم و خونه موندم . داداش بزرگم گله رو برد چرا . از قضا دو تا گرگ رفتن تو گله و با کلی درگیری داداشم با اونا ، بالاخره داداشم اونا رو از گله فراری داده بود . از اون روز همیشه حرف رشادتش نقل خونه بود تا جایی که من از حرصم آرزو کردم که گرگا بیان گلم و من اونارو فراری بدم تا منم تحسین کنن . از قضا یه شب که گله رو برمیگردوندم دو تا گرگ زدن به گله . اون لحظه که گرگارو دیدم چنان به غلط کردن افتادم که با خودم میگفتم: این چه آرزویی بود آخه !!!!!!!
به خدا گفتم خدایا غلط کردم فقط اینارو بکش بیرون از گله !! خلاصه به زور خدا و قلماسنگ و .... گرگارو فراری دادم ولی همین که بابام به صدام رسید پیشم ، به جای تشکر گفت آخه بی عرضه حواست کجابود گله رو دادی دست گرگا !!!! خلاصه خر ما از کره گی دم نداشت ... اونجا فهمیدم که هر آرزویی نباید کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

متین یحیی زاده (3/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.