کفاش

کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا!
تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد. او هم از کارخانه اخراج...
با حسرت کفش ها را جلوی پای مرد، جفت کرد و گفت: خدمت شما آقا!

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ,ف. سکوت ,مرتضی حبیب االهی یان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (10/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),منوچهر فتیان پور (11/1/1399),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 اسفند 1398 - 11:42

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر شما

اين داستان در عين ساده گي،حرف براي گفتن داشت. منتها مي شد جور بهتري به موضوع پرداخت. ما در اين داستان شاهد اين هستيم كه يك مرد كفاشي (سابق بر اين كار) كارگر كفش بلا بود اما به انحاء مختلف كه اشاره شد اخراج و بيكار شده بود. و اكنون كفشي به دستش رسيده كه خب توليد كارخانه خودشان بود. اينها مي تواند حاوي يكسري احساسات جالب باشد كه تا حدودي نويسنده در تلاش براي القاي اين احساسات است. مثل اشك هاي سوار بر گونه هاي يخ زده كه القاء كننده شرايط سخت كار كفاشي است. اما باز تاكيد مي كنم كه يك سري ناهمواري ها در نگارش داستان بود كه ميشه با كمي ويرايش اصلاحش كرد.
در كل كار خوبي بود... جسارتا من يه داستان با موضوعيت شما خودم ساختم كه مي فرستم..

...كفش هاي مارك دار جلوي حصير پلاستيكي كفاش جفت شد. درز پاره اي ديده نمي شد. مرد گفت:
_فقط واكس!
فرچه و بورس روي دست كفاش سُر خورد و چشم هايي كه به مارك كفش ها خيره مانده بود... بِلّا!! مرد سيگار برگ را لاي لب هايش تاب داد. كفاش آهي كشيد.
اگر كارخانه بِلّا با آن همه شكوه و جلال ورشكست نمي شد چه مي شد؟ فكر كرد الان همان سركارگر خط توليد كفش هاي مجلسي باقي مي ماند تا كفاش كف خيابان و حقوقي كه خيلي ها حسرتش را داشتند!
واكس كفش ها كه تمام شد نگاهي به مرد انداخت و گفت:
_ صد تومن ميشه آقا!

حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط سعید فلاحی (زانا کوردستانی) Members  ارسال در چهار شنبه 20 فروردين 1399 - 16:02

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) درود جناب ایمانی

عالی بود

احسنت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.